نگاهی به ترانههای احمد شاملو
نوشتن در باب آثار کسی که در ادبيات جهانی شخصيتی مطرح محسوب میشود کاری دشوار است و کار، دشوارتر میشود وقتی که نويسنده به تفاوت سطح اطلاعات خود با گستره دانايیهای آن بزرگ آگاه باشد و دشوارتر و دشوارتر آنگاه که بخواهی راجع به آثاری از آن بزرگ بنويسی که با تمامی اقشار جامعه ارتباط برقرار کرده است و حتی نوستالژی کودکانه بسياری از آنهاست! در ميانه کاری اينچنين دشوار، ترجيح میدهم فارغ از مغلقگويیهای فضلفروشانه، با واژگانی به صميميت خود ترانه به شکار حقيقت بروم تا شايد حاصل کار، اگر نه تمام و کمال، لااقل برآيندی صادقانه از درک من درباب اين آثار بهياد ماندنی باشد.
به گمان من در اولين قدم، بزرگترين سوال مطرح میشود: کداميک از آثار احمد شاملو را میتوان ترانه ناميد؟!
براي پاسخ به اين سوال به تعريفی جامع از ترانه نياز داريم. اما متاسفانه چنين تعريفي اصلا وجود ندارد! نه در مورد ترانه، نه در مورد شعر و اساسا در باب هيچ هنری چنين تعريفی وجود ندارد. چرا که به قول کيومرث منشیزاده: «آنچه مشخصهاش شکستن قالبها و قراردادها و عادتهاست، منطقا تن به چارچوپ تعريف و قاعده نمیدهد!» (۱)
اگر اين تعريف را راجع به هيچ هنری نپذيريم، درباره شعر و بالاخص ترانه کاملا پذيرفتنی به نظر میرسد. ترانه شعری سيال و سهل و ممتنع است. سيال است چون هيچ قالبی را به عنوان قالب قطعی نمیشناسد. ترانه با دوبيتی آغاز شد اما به مثنوی، غزل، نيمايی و حتی سپيد تسری يافت.
همچنین ترانه سهل است، چون سادگی ویژگی عمده آن است. ترانه باید با سادهترین واژگان و عبارات و تصاویر به مفاهیم خویش دست یابد، آنگونه که با تمام افراد جامعه ارتباط برقرار کند.
و البته ترانه ممتنع است، چون دشواریاش در حفظ روح شاعرانه، صداقت و عمق آن است. اگر نه بهراحتی در گرداب ابتذال غرق میشود! چنین معجون مردافکنی را به هیچ تعریفی نمیتوان پابند کرد. اما ناچاریم برای شروع بحث درکی کلی از ترانه داشته باشیم که بیشک در این درک کلی عقاید و سلایق نگارنده دخالتی غیرقابل انکار دارد.
باقبول این مطلب معتقدم که ترانههای شاملو این آثارند:
- شبانه (یه شب مهتاب...) /1333 / هوای تازه
- راز / 1334 /هوای تازه
- شبانه (کوچه ها باریکن...) /1333 / لحظهها و همیشهها
- من و تو، درخت و بارون.../1341 /آیدا در آینه
- واین آثار نیز به عنوان شعر فولکلوریک، ارتباط نزدیک با ترانه دارند:
- بارون، 1333 / هوای تازه
- پریا، 1332 / هوای تازه
- دخترای ننه دریا / 1338 / باغ آینه
- قصه مردی که لب نداشت / 1338 / درآستانه
-
باقی اشعار شاملو را در گستره شعر میدانم نه در دنیای ترانه و البته برای این تقسیمبندی دلایلی دارم.
ابتدا به اشعاری چون «در این بن بست» و «بهار خاموش» بپردازیم. این دسته اشعار علیرغم این که با همراهی موسیقی خوانده شدهاند امادر تقسیمبندی ترانه نمیگنجند. علاوه بر تصاویر سنگین و زبان فخیم این دو اثر و دور بودن لحن گفتاری ترانه ( تاکید می کنم که برشکسته بودن واژگان اصراری ندارم بلکه مقصودم لحن گفتاری وترتیب قرارگیری و جنس واژگان است) نکته مهم دیگری نیز وجود دارد. ترانه متکی به موسیقی است و شعر متکی به وزن (وزن درونی یا بیرونی).
وزن به شکل کلاسیک از چینش هجاهای کوتاه وبلند با قاعدهای خاص شکل میگیرد اما موسیقی را توالی هجاها میسازد و چندان نیازی به رعایت کوتاهی و بلندی این هجاها نیست. چون لحن عامیانه ترانه، با اندکی تاکید بر یک هجای کوتاه از آن هجای بلند وبالعکس، با کمی تخفیف در ادا، از هجای بلند هجای کوتاه بیرون میکشد. در حقیقت در ترانه موسیقی را بیشتر با تعداد و نوع تاکید در خوانش هجاها برقرار میکنیم.
اشعاری که مورد بحثند از کلیه قواعد شعری، پیروی میکنند نه از مختصات ترانه و در نتیجه احتساب آنها به عنوان ترانه مثل این است که غزل حافظ را به اتکای خوانده شدنش همراه با موسیقی، ترانه بنامیم!
اما به این بپردازیم که تفاوت شعر فولکلوریک وترانه چیست؟
فولکلور مشتقی از کلمه Folk است و نزدیکترین معنا به آن شاید هنر عامه باشد.افسانهها، متلها،ضربالمثلها، شعرهای کاملا متکی به موسیقی و گاه اساسا بیمعنا (مثل اتل متل توتوله...) را جزو فولکلور طبقهبندی میکنند.
مهمترین مشخصه یک اثر فولکلوریک، حس نوستالژیای است که به دلیل زنجیره تداعیهایش با فولکلور، ایجاد میکند. به همین سبب سرایش و خوانش یک اثر فولکلوریک نیازمند شناخت همه جانبه زبان عامه است. شناختی که گاه آن قدر علمی میشود که به پیچش میانجامد و همینجا تفاوت اصلی کار را باترانه که شعری سرراست و بدون پیچشهای غامض است، آشکار میکند. در یک اثر فولکلوریک، ممکن است به واژگانی بربخورید که معنای آنها را نمیدانید، ترکیباتی که به واسطه کاهش استعمال از یاد رفتهاند و مانند اینها.
از سوی دیگر یک شعر یا ترانه را به اتکای استفاده ازابزار فولکلور نمیتوان فولکلوریک محسوب کرد. چرا که در ادبیات فولکلوریک، فولکلور محور است نه ابزار. استفاده ابزاری از فولکلور یک شعر یا ترانه نوستالژیک میآفریند، که البته زیباست اما در تقسیمبندی شعر فولکلوریک نمیگنجد. برای مثال ترانه «کودکانه» (بوی عیدی، بوی توپ) از شهیار قنبری و یا ترانه «لاله زار» (از لاله زار که میگذرم...) از یغما گلرویی نمونههای موفقی درشعر نوستالژیک هستند. اما «بارون»، «پریا»، «دخترای ننه دریا» و «قصه مردی که لب نداشت» اصولا جز ادبیات فولکلور محسوب میشوند. این آثار بازخوانی شاعر از ادبیات عامهاند. بازخوانیای که حرف و اندیشه شاعر دردل اثر اصلی نفوذ کرده است و در حقیقت یک «نوافسانه» (درمقایسه با نواسطوره) میآفریند!
تفاوت عمده دیگر این است که در اشعار فولکلوریک، معمولا آشکارا، افسانهای در خلال شعر روایت میشود چرا که داستانسرایی، زمینه مناسبی برای ایجاد ارتباط با مخاطب عام- که مخاطب اصلی و البته سازنده واقعی ادبیات عامه است - فراهم میآورد. اما در ادبیات نوستالژیک معمولا چنین روندی مشاهده نمیشود. با تمامی این دلایل فکر میکنم که شعر فولکلوریک، اثری بسیار دشوارتر و سنگینتر و البته ماندنیتر از ترانه است و البته به شرط آنکه دانایی گستردهای از ادبیات عامه و البته اندیشهای عمیق در پس پشت داشته باشد.
با این مقدمه طولانی بپردازیم به خوانش مختصر و در حد وسع نگارنده از ترانهها و اشعار مذکور. با تاکید بر دو نکته: اول اینکه هیچ خوانشی از شعر خوانش نهایی نیست و دوم اینکه برداشت هر مخاطبی از شعر وابسته به میزان دانستههای اوست که این اندک نیز حاصل چالش ذهنی من است با این آثار ماندگار. ضمن اینکه سعی کردهام با تکیه بر مطالب برجستهتر از اطاله کلام بکاهم.
«من و تو، درخت و بارون ... / ۱۳۴۱ / آيدا در آينه»
اما ترانه «من و تو، درخت و بارون...» اصولا حکايتی ديگر دارد. شاعر به عشق باليده است و در بهارش شکوفه ميکند. ترانه در عين لطافت و سادگی، شوری طربانگيز در موسيقی خود دارد که تنها با يکبار خواندن به مخاطب منتقل میشود.
از لحاظ مضمون نيز اين ترانه حرفهای ساده و در عين حال بسيار عميقی دارد. نکته اول دايره عاشقانه آغازين ترانه است:
«من باهارم تو زمين / من زمينم تو درخت / من درختم تو باهار»
بهار براي اثبات شکوه حيات، زيبايي و البته زايايیاش به زمين نياز دارد چنان که زمين به درخت و درخت به باهار. در حقيقت اينها در نگاه اول نياز شاعر به معشوقش را فرياد ميزنند اما نکته ظريفتر اين است که شاعر از بهار بودن خويش به بهار بودن معشوق میرسد و دايرهای را ترسيم میکند که در آن به راحتی جای عاشق و معشوق قابل تعويض است! يعنی در گستره دوجانبه بودن عشق، در هر لحظه، عاشق و معشوق در کسوت يکديگر فرو میروند و به وحدت میرسند و اين وحدت عاشقانه در هر آن، دو معشوق و البته دو عاشق را فرا روی مینهد! در اين معادله، عشق است که اعتلا میيابد و البته متاثران خويش را نيز «باغی» میکند که «ميون جنگلا»، «تاق» است!
نکته دوم، که نمودی واضحتر در تمامی شعر دارد، اشاره به حضور دائمی عشق در تمامی دقايق شاعر است. عشق در لحظه لحظه شاعر جاری است و او اين جريان را در «شب»، «روز»، در «مخمل ابر»، «بوی علف»، «مه»، «برف»، «قله» و خلاصه همهوقت و همهجا میبيند آن هم در زيباترين جلوه ممکن. يعنی شاعر نه زمان و نه حوادث بيرون را در کيفيت عشق خويش موثر نمیداند. اين (عدم فراغت از عشق) رمز همان دايره عاشقانه آغازين و واپسين است. از سوي ديگر شاعر مشخصه اين عشق را در خلال تصاويرش اينگونه بيان میکند: «بزرگ»، «گود»، «تميز»، «ململ نازک»، «عطر علف»، «مغرور و بلند» و آن چه که به «بدی» و «سياهی» میخندد و مگر عشق چيزی جر اينهاست: عظمت، ژرفا، پاکي، لطافت، غرور و سربلندی و نفی هر چه بدی و سياهی آنهم با چهرهای شادمانه! و اتفاقا تاکيد بر همين شادمانی است. چنانکه خود او گفته است: «عشق شادیبخش و آزاد کننده است و جرئت دهنده...» (۲)
نکات بسيار ظريف ديگری را هم در اين ترانه میتوان جست. مثلا جايی به ماهيت متناقض عشق و منطقی که بر مبنای تضاد دارد نيز اشاره شده است: «... هاج و واج مونده مردد / ميون موندن و رفتن / ميون مرگ و حيات» (۳)
معتقدم حرفهای اين ترانه برای عشق پايان ندارد و هر بار خوانش چيز تازهای را به مخاطب عرضه میدارد و اين همه به اين خاطر است که شاعر درک کامل خود را از عشق، در موقعيت عاشقانه، باظرافت و صداقت تمام، به ترانه بازپس داده است. چون نزار قبانی بر اين عقيدهام که بايد معشوق را نيز در اين ميان سپاسی ويژه گفت: «شعرهای عاشقانهام / بافت انگشتان توست / و مليليهدوزی زيبايیات / پس هرگاه مردم شعری تازه از من بخوانند / تو را سپاس میگويم... » (۴)
...
متن کامل اين مقاله را بصورت فايل PDF میتوانيد از اينجا دريافت کنيد.
توضیح عکس: طرح صفحه موسیقی "شبانه" که شاه سابق را در حال تعظیم به پرچم آمریکا نشان میدهد و در آن سالها جنجال آفرین شد. از راست: فرهاد مهراد، احمد شاملو و اسفندیار منفردزاده