English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  شعر


عینهو یه آتیش فشون...

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: یغما گلرویی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
می‌گفتن ماه یه شب از آسمون اومده پایینُ / تو موهای تو لونه کرده! / ولی من گمون دارم نقره‌ی موهاتُ / یه کرمِ ابریشمِ عاشق ریسیده بود!
 

(برای شاملوی بزرگ که با ترجمه هایش از هیوز شعر گفتن با زبان کوچه را به ما آموخت!)

یغما گلرویی


می گفتن ماه یه شب از آسمون اومده پایینُ
تو موهای تو لونه کرده!
ولی من گمون دارم نقره ی موهاتُ
یه کرمِ ابریشمِ عاشق ریسیده بود!
دستات اون قد بزرگ بودن که می تونستی با یه چَک،
هزار تا دیو قُلچُماقُ کله پا کنی،
اما جای این کار، قلم دس گرفتیُ شعرات
تمومِ موشِ کورا رُ خاطرخواه خورشید کرد!
همچی به تیپ و تارِ سیاهی زدی که هنوز،
وقتی اسم بامداد میاد، رنگ از صورت شب می پَره!

حالا وقتی سرِ هر چهارراه
یکی دماغشُ می گیره جلو دهنِ جماعت،
یادِ روزگارِ غریبِ تو می افتم! نازنین!
تو هیچ وخ به اون تپانچه
که لوله ش تمومِ عمر شقیقه تُ فشار می داد عادت نکردی!
از خودت جلو زدیُ
سایه تُ هزارون فرسخ اون وَرتَر جا گذاشتی!
گفتی: هر آدمی که به دنیا میاد،
هزار تا زنیجر به دستُ پاش داره که می باس پاره شون کنه!
فهموندیون که جلو بزرگترا فضولی موقوف نیست!
فهموندیمون که حتا تو زندونم
می شه آزادترین آدمِ دنیا بود!
نه گفتن و بِهِمون یاد دادیُ
حالی مون کردی چه جوری دخلِ عموزنجیربافُ بیاریم!
ما عمری رُ پیِ پُتک و اره گشته بودیم،
اما تو با عشق،
تمومِ زنجیراتُ پاره کردی!


بِم بگو حالا او دستا،
اون دستای بزرگِ بوسیدنی کُجان؟!
کجا رفتن اون موهای نقره رنگِ شکن شکن؟
اون شونه های پهنی که حتا کوه
می تونست بهشون تکیه کنه کجان؟
آخ که چرت و پلاتر از مرگ تو دنیا نیس!
چرت و پلاتر از مُردن چیزی تو دنیا نیس...

دیگه نه نقره ی اون موها،
نه اون شونه های پهن،
نه اون دستای بزرگ...
یه بغل شهر شب آتیش زن برامون جا گذاشتیُ
رفتی!
شعرایی که وقتی می خونیمشون،
یادمون می افته آدمیم و زنجیر به دست و پامونه!
شعرایی که عشق و یادمون می دَن
شکستنِ دیوارا رُ!

می گن: شاعر با مردنِ شعراش می میره!
اما عزرائیلم کشتنِ شعراتُ بلد نیس!
از همینه که هنوزم زنده یی واسه من،
واسه ما،
واسه تمومِ زنجیریا...
زنده ی زنده!
عینهو یه آتیش فشون
که خاموشی تو کارش نیست...


یغما گلرویی

 

 تاریخ انتشار:   July 23, 2004 1:38 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir