English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  رویداد ادبی


دلگریه

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
اما آن روز دلتنگی‌های ما را باد مرثیه‌ای می‌خواند. مرثیه‌ی کوچ انسانی که هزار سال زندگی کرده بود و آن‌قدر بزرگ بود که زیر قدم‌هایش زمین که نه، کهکشان می‌لرزید. هر چند که دیگر پایی برای قدم از قدم برداشتن نداشت.
 

(مرثیه‌ای در سوگ بامداد)

بابک صحرایی

هنوز باور نمی‌کنم. انگار همین دیروز بود. خبر کوتاه بود و هراس انگیز: "احمد شاملو درگذشت" به گمانم رنگ آسمان پریده بود.
انگار با خاموشی بامداد، خورشید هم شکوهش را از دست داده بود. انگار از هر گوشه‌ی شهر صدای بغض‌آلودش شنیده می‌شد که می‌گفت:

دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند
رویاهایش را آسمانِ پرستاره نادیده می‌گیرد

اما آن روز دلتنگی‌های ما را باد مرثیه‌ای می‌خواند. مرثیه‌ی کوچ انسانی که هزار سال زندگی کرده بود و آن‌قدر بزرگ بود که زیر قدم‌هایش زمین که نه، کهکشان می‌لرزید. هر چند که دیگر پایی برای قدم از قدم برداشتن نداشت.

هنوز باور نمی‌کنم. نه او زنده است. او از تمام ما زنده‌تر است. مگر می‌شود دریا را به خاک سپرد؟ مگر می‌شود جز از پنجره‌ی چشم‌های او، آبی عشق را تماشا کرد؟ او آبروی جهان بود. مهتاب، شب‌ها برای آن که سلامی به او داده باشد به کوچه‌ها قدم می‌نهاد. آخر او روزی از مهتابی به کوچه‌ی تاریک خم شده بود و به جای همه‌ی نومیدان گریسته بود. او با ارابه‌ی نور از تمامی ِدنیا گذشته بود و به همه‌ی محرومان نان عشق هدیه کرده بود.

هنوز باور نمی‌کنم. خبر آن‌قدر سنگین بود که به خیالم تمامی ِدنیا را لحظاتی غرق سکوت کرد. ای وای، ای وای، می‌باید خورشید را تشیع می‌کرديم. انگار همه‌ی مردم ِجهان به بدرقه‌اش آمده بودند. شهر چون دریای توفانی می‌خروشید اما هیچ‌کس را یارای به خاک سپردنِ او نبود. او در زمین ِکوچک نمی‌گنجید. ما گریه می‌کردیم و آسمان هم. ما گریه می‌کردیم و زمین هم. پس او را به ابدیت سپردیم. به همیشه‌ی زمان. و می‌دانیم که هنوز ما را می‌بیند. می‌دانیم هنوز وقتی قلب‌هایمان تندتر می‌تپد و فریادهایمان رساتر می‌شود، او لبخند می‌زند. می‌دانم او در رگِ تمامی ِما جاری است. می‌دانم هنوز به حرمتِ اوست که عقربه‌ها پیش می‌روند تا روز به روز عظیم‌تر گردد ... و من هنوز باور نمی‌کنم که او رفته باشد. باور نمی‌کنم ....

 

 تاریخ انتشار:   July 23, 2004 1:44 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir