یکی
خیلی جذب طبیعت شده بود. و کتابهای زیادی درباره طبیعتپرستی خوانده بود و تحت تاثیر همین کتابها دلش میخواست با درخت، گل و پرنده یکی شود.
چشمهایش را بسته بود و با دستهای باز دور خودش میچرخید و در رویای یکی شدن با کوه، جنگل و درخت سیر میکرد و همینطور که میچرخید به وسط خیابان رسید.
با آسفالت یکی شده بود!
برق تیغه چاقو
نترسید با اینکه برق چاقو به چشمش خورد، نترسید و از جایش تکان نخورد. چون به پیرمرد اعتماد داشت. پیرمرد به دست جلو رفت و چند لحظه بعد چاقو که با ولع تمام رگهایی را برید.
شب که خواستگارها داشتند میرفتند چقدر از دستپخت عروس خانم تعریف میکردند و برادر کوچک عروس مرغش را میخواست.
او میخواست بگوید
لبانش میلرزید.
جمع شده بودند لبانش.
غنچه.
چون آدم شوخی بود فکر کردی میخواهد سوت بزند.
لبانش غنچه شده بودند و میلرزیدند و تو فکر میکردی میخواهد سوت بزند و
او میخواست بگوید: دوستت دارم
عاشق
خیلی دوست داشت بنویسد.
عاشق نوشتن بود. اصلا برای همین خلق شده بود.
وقتی که عاشقانه مینوشت به خصوص وقتی به تعریف از چشم و لب و قد و قامت یار که میرسید، از جانش مایه میگذاشت.
وتلاش میکرد تمام آنچه در درون دارد بیرون بریزد.
و یک روز به خاطر همین کار سر از سطل آشغال درآورد...
هیچ کس از خودکاری که جوهرش پس بدهد خوشش نمیآید.
خط پایان
دیگر از زندگی سیر شدهام. از همه چیز بدم میآید. از همه چیزهایی که در اطرافم میبینم بدم میآید. دو روز دیگر وارد ۲۷ سالگی میشوم ولی دیگر هیچ امیدی به ادامه زندگی ندارم. همه با چشم ترحم به من نگاه میکنند. انگار با چشمهایشان دارند به من میگویند که دوره شماها گذشته است. امروز دیگر تصمیم را گرفتهام و باید به این زندگی ننگین خاتمه بدهم. پیکان مدل ۵۴ در حالی این حرفها را با خودش میگفت با یک کامیون تصادف کرد!
اولش
اصلا نمیتوانستم تکان بخورم. حتی جای نفس کشیدن هم نبود. کمکم احساس کردم دارم به یک فضای باز هدایت میشوم و احساس یک آزادی عجیب کردم ولی چرا همه چیز سروته بود؟ این را از پشت پلکهای بستهام فهمیدم.
هر کاری کردم نتوانستم نفس بکشم. ناگهان دو سه ضربه محکم به پشتم وارد شد. بدجور دردم آمد. از زور درد زدم زیر گریه.
حالا میتوانستم نفس بکشم، اما تا جند دقیقه گریه اجازه درست نفس کشیدن را به من نداد.
بعد صدای جیغ و داد پرستارها درآمد که مبارکه پسره!