آیتاللههایی که بعد از انقلاب بهمن پنجاهوهفت و به تصور تحکیم معنویات و ارزشها، حکم به اجباری شدن حجاب اسلامی در ایران دادند، هرگز پیشبینی نمیکردند که بیست و پنج سال بعد، یک خبرنگار آمریکایی برای روایت مشاهدههای خود از کشور آنها، مقالهای بنویسد که محور اصلی آن «شهوتانگیزی بیش از اندازهی پوشش ایرانیها برای یک ناظر خارجی» باشد. اما «نیکلاس کریستف» که در یکی از آزادترین اجتماعات دنیا، ایالات متحدهی آمریکا، زندگی میکند، در سفر اردیبهشت ماه خود به ایران، بعد از مشاهدهی زنان و دخترانی که «مانتوهای چاکدار و تنگ» میپوشند و روسریهای کوچک آنها «بیشتر شبیه هدبند است تا پوششی برای پنهان کردن موهای رنگشدهشان»، برای نشریهی معتبر «نیویورکتایمز» مقالهای نوشت که در تیتر غافلگیرکنندهی آن، نه کلماتی مثل «عفیف»، «معنوی» یا «ارزشی»، که کلمهی از دید آیتاللهها به شدت شنیع «سکسی» به عنوان صفت جماعت ایرانی به کار رفته بود.
نیکلاس کریستف مقالهی «آن ایرانیهای سکسی» را در حین سفر خود به شیراز نوشته است. یادداشتی که در همان روزها، در ستون «دیدگاه» نشریهی نیویورکتایمز منتشر شد و البته تحتتاثیر فضای شاعرانهی شیراز، آغازی شاعرانه دارد: «سکسی که به قول فیلیپ لارکین شاعر در 1963 شروع شده، بالاخره از حدود پارسال به ایران هم رسید»!
کریستف اما بلافاصله به سراغ اصل مطلب میرود: «زنان و دخترانی که اگر بدون پوشش مناسب اسلامی از خانه خارج شوند به زندان خواهند افتاد، این روزها از لباسهایی استفاده میکنند که نه تنها جذابیتهای سکسی آنها را خفه نمیکند، که آنها را برجستهتر هم میکند.» و توضیح میدهد که: «طبق قانون، زنان مجبور هستند موهای سرشان را بپوشانند و به عنوان پوشش یا از چادر استفاده کنند یا از اورکتهایی که مانتو نامیده میشود. مانتوهایی که باید رنگهایی تیره داشته باشند و بدننما نباشند. اما اینجا در شیراز، لباسهای روشن، کیپ و شهوتبرانگیز مد روز است.»
او از محمود صالحی، مانتوفروش بیستوپنج سالهی شیرازی نقل قول میکند و مینویسد: «ما اینجا مانتوهایی میفروشیم که چاک کناری آنها گاهی تا زیر بغل هم میرسد و در قسمتهای نزدیک سینه و ران، کاملا تنگ و الاستیک هستند.» البته کریستف فراموش نمیکند تا به مخاطب نوشتهی خود یادآوری کند که: «از نظر آیتاللهها، صاحبان اینجور پوششها باید 74 ضربه شلاق بخورند»!
به نظر کریستف، نگرانی امروز آیتاللهها دربارهی آیندهی حکومت تئوکرات(خداسالار) جمهوریاسلامی، نتیجهی برنامههای سالهای اول دههی 60 است که در آنها مردم به داشتن بچههای بیشتر تشویق میشدند. چیزی که باعث شد تا 60 درصد جمعیت حال حاضر ایران متولد بعد از انقلاب باشند. جمعیتی که حالا میخواهد بسیاری از آداب و قوانین را تغییر دهد.
کریستف به زنهایی اشاره میکند که به او گفتهاند در ایران قوانین مشکلساز مهمتری مثل قانون طلاق یا قانون ارث وجود دارد که اصلاح آنها باید در اولویت قرار گیرد و البته انکار نمیکند که تا حدودی با آنها موافق است، اما در عین حال از خود و خوانندههایش میپرسد که: «مداخلهی آیتاللهها در خصوصیترین امور مردم، به عنوان مثال در انتخاب نوع پوشش آنها، تا کی میخواهد ادامه پیدا کند؟»
او در ادامهی مقالهاش به نقل گفتوگوی خود با دختر هفده سالهای به نام «ساغر طیبی» میپردازد. دختری که به روایت کریستف، «مانتوی تنگ و شلوار جین گلدوزی شده پوشیده بود، صورتش را با ریمل و رژلبی که رنگ بسیار تندی داشت آرایش کرده بود و ناخنهایش را با لاک رنگامیزی کرده بود»، اما وقتی کریستف از او میپرسد: «آیا حاضری مانند دخترهای غربی، لباسهای نیمه برهنه بپوشی؟»، با خشم جواب میدهد که: «هرگز! ما هرگز آزادی را به آن شکل نمیخواهیم!»
کریستف از گفتوگوهایش با جوانان ایرانی اینطور نتیجهگیری میکند که «آنها به درستی نمیدانند که چه چیزی را میخواهند. به خصوص و بهطور مشخص، مدل حکومتی ایدهآل آنها مشخص نیست، اما حکومت فعلی ایران هم مورد قبول آنها نیست.»
او به گفتوگویش با دانشجوی بیست سالهای به نام طناز حاج حسینی اشاره میکند که ظاهری شبیه ساغر دارد و معتقد است در ایران امکانات لازم برای خوشگذرانی وجود ندارد. طناز قبول دارد که اوضاع نسبت به گذشته بهتر شده، اما تاکید میکند که «من هیچ وقت خودم را با ده سال پیش مقایسه نمیکنم، من خودم را با آنچه میتوانستم باشم و الان نیستم مقایسه میکنم.»
جملهي پایانی مقالهی کریستف جملهی قابل تاملی است: «آیتاللهها! مراقب باشید!»
عکسها: کوربيس