زلزله توی چشمان توست، بانو !... و توی دل من!
زلزله توی سلولهای خون من است وقتی عطر تو مستشان میکند و به دیواره رگهایم تکیه میدهند و راه خانه قلبم را گم میکنند!
زلزله توی گیسوان پریشان توست وقتی روسری نارنجیات را باد میبرد!
زلزله توی دامن توست وقتی که پاکوبان به سماع در میآیی و ماه برایت دف میزند و ستارگان شاباشت میدهند!
زلزله یعنی تو! ... وقتی که چهار ستون من را در شش جهت میلرزانی! ...
و من درست همان وقت، همان وقت که چشمانت دلم را لرزاند، نماز آیاتم را خواندم! ... که تو بزرگترین آیت خداوندگار عشق بودی و هستی!
*
برو بانو!
برو به همه این زمینلرزههای n ریشتری بگو که عاشق من به ریش همه شما میخندد!
به آنها بگو فرضیه جدید اين دیوانه عاشق را که میگوید: من به عنوان کودکترین انسان جهان اعلام میکنم که تکانهای نابهگاه این گهواره تنها حاصل به خواب رفتن مادر گیتی ست! ... مادری که این همه میلیون سال بیخوابی، پلکهایش را مثل سرب سنگین کرده و گاهبهگاه یله میشود روی گهواره و ... خواب از سر انسان میپرد!!
به آنها بگو که اگر به سوگ ِپریشانی ِخواب ِهزاران کودک ِخواب به خواب رفته، آب از چشمانمان جوشیده، آب توی دلمان تکان نخواهد خورد! ...چرا که عشق یعنی اینکه: بسوز و چون ققنوس بر آ ! ....خراب شو و آبادتر برخیز! ... بشکن و به قَد قامتی دوباره برافراز! ...
برو بانو!
برو و قاصد اراده معطوف به عشقمان باش!
*
نلرز بانو! ... نلرز!
نلرز تا فرو نریزد این سازه ناساز! ... که لرزش شانههای تو از حد نهایی ارتعاش قلب من افزونتر است!
نلرز بانو!
زلزه باید بلرزاند نه اینکه بلرزد!
لرزیدن را به من واگذار که خودم از دهان خدا شنیدم که این سهم ابدی من است!
وقتی که یک برش از عشق را به دهان بردم و خدا به لبخندهای مهربان ندایم داد که : هر که خربزه میخورد...!!
تو نلرز بانو! ... من پای لرزش نشستهام! ... باور کن!!