«هر چند مفهوم پست مدرنيسم دارای مآخذ و وجوه متفاوتی در حيطه معماری، فلسفه و ادبيات است، ما بر خصيصهی جامعه شناختی آن تاکيد خواهيم کرد، چرا که تجزيه و تحليل و بررسی پراگماتيک وقايع در روزگار ما چنين اقتضا میکند. بنابراين درمقاله حاضر اين اصطلاح به تناسب بر يک يا چند مورد از موارد زير دلالت میکند:
دوران پست مدرنيستی متضمن ترديد در مدرنيته يا از دست دادن اعتقاد به آن، اتخاذ ديدگاهی کثرتانگارانه، ترديد در آداب و عادات سنتی وسرانجام انکار عالم به عنوان يک کل مطلق و نوميدی نسبت به يافتن راه حل نهايی و پاسخهای کامل است. برای درک پستمدرنيسم بايد به جای وضوح و بداهت، پرمايگی و غنا را جستجو کرد، از انتخاب ميان سياه و سپيد و «اين و آن» پرهيز کرد و «هم اين و هم آن» را پذيرفت. مفهوم را در مراتب و سطوح متعدد دريافت و توجه را به مجموعهای از کانونهای مختلف معطوف کرد. وضع پستمدرنيستی متناظر با کلاژ تصاوير و انديشههايی است که بر آن دلالت میکنند – طعنهآميز، سنتستيزانه و انعطافپذير. حوزهی آن جهانی است و همه را اعم از خواص و عوام، اشخاص جدی و سبکسر، به طور يکسان در بر میگيرد.» (*)
انسان غربی با ياس و نوميدی و تهی ديدن خود از معنا، راهی برای گريز از تسلط تکنيک و فرار از پوچی و ديوارهی بنبست هيچگرايی میجويد و در دهههای آخر قرن حاضر، پستمدرنيسم راهحلی از بينراههايی است که او میيابد. که البته مثل ساير مکاتب غربی که متاثر از تکنيک، ابزار و تسلط ماشينيسم است، اين يکی هم متاثر از تحول ارتباطات و نقش ويژهی رسانهها در عصر کنونی میباشد.
مولف پستمدرنيسم و اسلام میگويد: «پستمدرنيسم با دوران رسانههای گروهی تقارن يافته است. رسانهها از بسياری جهات نيروی محرکهی عمدهی روح زمانه و مشخصه اصلی پست مدرنيسم هستند. رسانهها بدون وقفه و با تنوع فوقالعاده ما را سرگرم میکنند، آموزش میدهند، تربيت میکنند و به گمراهی میکشانند. حضور فراگير و قدرتمند رسانهها به عنوان عاملی اوليه در تبيين هر فرهنگ توسط مارشال مکلوهان در چند سطر اول کتابش، درک رسانهها، مورد تاکيد قرار گرفت: «امروز با گذشت بيش از يک قرن از پيدايش تکنولوژی برقی، ما دستگاه مرکزی اعصاب خويش را به وسعت جهان گسترش دادهايم و تا آنجا که به سيارهی خودمان مربوط میشود، زمان و مکان را از ميان برداشته ايم.»
مکلوهان در اين کتاب زنگ خطر را به صدا درآورده است: «خطر استالين يا هيتلر ظاهری بود اما تکنولوژی برقی درون خانهی ماست و برخورد آن با تکنولوژی گوتنبرگ، که شيوهی زندگی امريکايی بر اساس و از طريق آن شکل گرفت، ما را کور و کر و گنگ و مات و مبهوت ساخته است. استعارهی دهکدهی جهانی مارشال مکلوهان در پرداختن به رسانههای پستمدرنيستی حائز اهميت است. در عصر ما دهکده واقعيت پذيرفته است.»
اقرار به کری و گنگی و مات و مبهوتی از تسلط رسانهها و مقهور ارتباطات شدن بشر امروزی موجب شده که برای گريز از بيهودگی و ياس، عدم وضوح و بداهت و غوطهور شدن در معانی ناهمگون و گاه متضاد را بهانه میکند. آنکه برای درکش بايستی با تضاد و ناهمسازی همراه شد، حکايت از گنگی و ابهام پذيرفتهشده میکند. پذيرش و دريافت مراتب مختلف و سطوح متعدد مفهوم که لزوما به هم ربطی ندارند و اعتقاد به معانی ناهمگون، تاريکی و درهم برهمی را منتج میگردد که البته تنها خاصيتش اين است که انسان را در وضعی قابل انعطاف از معانی و مفاهيم شناور میسازد و غنای پستمدرنيستی معانی يعنی قابليت شناورسازی آن در ميان تاريکی و سايه و روشنها. اين راهحلی است برای گريز از ريزش همهجانبه اطلاعات که لزوما نبايستی در آن بدنبال روشنی و هدايت و تعالی بود.
پست مدرنيسم در معانی خود از انسانگرايی و اصالت آزادی مطلق انسان و دموکراسی جدا نشده و اگر چه داعيه ترديد در مدرنيسم را دارد، اما داعيه به مبانی آن برنمیخورد. بلکه راهحل و گرايشی است برای زمان حال که متاثر از رشد ابزار و ارتباطات میباشد. در کتاب پستمدرنيسم و اسلام آمده است: «پيوند با گذشته علیرغم ادعاهای بلندپروازانه، همچنان يکی از مشخصات مهم پستمدرنيستی شمرده میشود. روحيهی اغماض و تساهل، فراهم بودن امکان انتخاب، دسترسی به اطلاعات و دموکراتيک شدن زندگی جمعی از خصايصی است که بدون مدرنيته نمیتوانست ميسر شود.»
تفکر پستمدرنيستی متناسب با شهرنشينی کنونی در شهرهای بزرگ و ناهمگن است. با تحولات روزافزون تکنيک و ارتباط و رسانهف ديگر داشتن شهرهای همگن به معنايی که شهرها براساس نظم معنوی سنتی اداره میشود، بزعم بعضی متفکرين پنداری است و مفهوم پستمدرنيست بر شهرهای ناهمگن که «تحرک، ابهام و ناهمخوانی، خشونت و از همپاشيدگی از مشخصات شهرهای ناهمگن است» دلالت میکند.
زندگی در شهرهای ناهمگن مستلزم متحرک بودن و غوطهوری در ابهام و گيجی در رقابتی خشونتزا است. در شهرهای ناهمگن، آدمهای همگن نمیتوانند به عرصههای رقابت و نوبهنويی دست يابند. بنابراين برای تمتع از زندگی و پايبندی به اصول و مبانی انسانگرايی غربی احتياج به توجيه و ساخت آدمی ناهمگن است و پستمدرنيسم انسان امروزی را در جهت «شدن» و «نوبهنويی» کمک میکنند.
جبر زندگی بر اساس آزادی مطلق و ساختن بهشتی بر روی زمين، انسان کنونی را به عرصه خطرناک و عذابی دردناک از جهنمی سوزان میکشاند که حرارتش از غرب انگشت آدمی در شرق را میسوزاند.
«بشر در شهر عصبی، شتابزده، ستيزهجو، معذب، نوروتيک و در يک کلام فاقد صفات انسانی است.» و «قدرت از آن کسانی است که بر دانش و اطلاعات بيشتری شناور هستند. يعنی مهندسان معمار، نمايشنامهنويسان، دانشمندان علوماجتماعی، نويسندگان، دانشگاهيان که عوامل فيزيکی، فکری و آموزشی شهر جديد را تشکيل میدهند که در مرکز پستمدرنيسم قرار دارند و در حالی که طبقهی متوسط احتمالا هدايت فکری پستمدرنيسم را بر عهده دارد. اين تودهها هستند که در تبيين آن موثرند و اين مبتنی بر دموکراسی است. دموکراسی با تقليل تفکر و عمل انسان به پستترين مخرج مشترک، نيروهايی را رها میسازد که گاه کنترل آن دشوار است. در دموکراسی انگيزههای عادی و مبتذل به زمانه شکل میدهند.
پستمدرنيسم همجواری مباحث مختلف التقاط و اختلاط ايماژهای گوناگون را مجاز میدارد و بلکه ترغيب میکند. ذوق و سليقه التقاطی است و ديدگاه، آزاد و فارغ از محدوديت.»
واقعا بشر کنونی به کجا میرود؟ آيا وقت آن نشده در برابر حضرت اله خاضع و خاشع گردد و دست از هرزگی و عصيان بردارد و او را بخواند و بخواهد. آيا از اين پوچی و شدن محض خسته و دلتنگ نشده است؟ و آيا در اندرون خستهدلش کسی فرياد آزادی و آزادگی سر نمیدهد؟ آيا وقت آن نشده که سرها به آستان حضرت ربوبيت ساييده گردد تا از پرتو انوار جمال و جلالش راهی به سوی حق جويد؟
چرا بشر از اينهمه تجربهی تلخ و دردناک عبرت نمیگيرد و از جهنم سوزانی که ساخته بيرون نمیآيد و از اينهمه تبليغات پوچ و مکاتب هيچگرای انسان بوالهوس نوبهنو ناله سر نمیدهد و از اين دنيای بستهی خودساخته در جامعه باز فرضی خود به سوی مامن لايتناهی قرب حق قدم پيش نمیدهد؟
(*) در مطالب اين مقاله از مقاله پستمدرنيسم در اسلام تاليف اکبر س.احمد به نقل از نامه فرهنگ شماره 17 استفاده شده است.