English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  نقد ادبی


يک مقايسه

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
میان سه گونه بیانی این اشعار مقایسه کنید و ببینید در هر کدام برای انتقال اندیشه از چه شیوه‌ای استفاده شده است و تاثیر عاطفی کدام‌یک عمیق‌تر و پایدارتر است؟
 

(1) مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی در افتی به پایش چو مور


(2) من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم‌آزاری ندارم


(3) رهزنان را خواهم گفت:
کاروانی آمد
بارش لبخند

میان سه گونه بیانی این اشعار مقایسه کنید و ببینید در هر کدام برای انتقال اندیشه از چه شیوه‌ای استفاده شده است و تاثیر عاطفی کدام‌یک عمیق‌تر و پایدارتر است؟

در بیت اول (مزن بر سر ناتوان دست زور ...) دعوت شعر خیلی صریح و روشن است و گوینده خود را در موضعی بالاتر از مخاطب فرض کرده و با فرمانی قاطع از او خواسته که اندیشه‌ی شاعر را بپذیرد و اجرا و تهدید بعدی تکمیل کننده‌ی موضع اقتدار گوینده است که اگر حرف او را نپذیری، روزی مانند مورچه زیر پای دیگران خواهی افتاد.

در این شیوه شاعر خود را از دیگران جدا کرده، مانند پزشکی که برای بیمارانش دارو تجویز می‌کند و طبیعتا خودش نیازی به خوردن آن ندارد. این‌گونه حکم صادر کردن، موجب مقاومت ذهنی شنونده می‌شود. زیرا اولین شرط پذیرش آن اعتراف شنونده به برتری شاعر و ضعف خودش است. روشن است که چنین اعترافی ساده نیست! هیچ‌کس به سادگی به این قضیه تسلیم نمی‌شود که خود را نادان و گمراه تلقی کند و بنابراین نیازمند هدایت و آگاهی بداند. از سوی دیگر اندیشه‌ی نهفته در این شعر خیلی ساده است.(علی‌رغم اهمیت آن از لحاظ انسانی) یعنی نگاه شاعر به هستی و روابط آن سطحی و یک‌بعدی است. (اگر به ناتوان ستم کنی، روزی خودت هم ناتوان می‌شوی و بر تو ستم خواهد شد.) طبیعی است که بیان بدیهیاتی از این نوعف هیچ‌کس را به تفکر برنمی‌انگیزد و نیز از لحاظ عاطفی چنین سخنانی خیلی ضعیف و غالبا بر ذهن‌های ساده و پرورش‌نایافته تاثیرگذار است، آن هم سطحی و گذرا.

اما در بیت دوم، شاعر همین اندیشه را از چشم‌اندازی جدید مطرح می‌کند. نخست آن‌که با وارد ساختن خود به عرصه شعر، مرز میان شاعر و مخاطب را پاک می‌کند و صمیمیت می‌آفریند. سپس با نوعی آشنایی‌زدایی از موضوع موجب تازگی و اثرگذاری پیام می‌شود. شاعر برای چیزی شکر می‌کند که در حالت معمولی یکی از نقایص بدیهی وجود انسان است. بشر همیشه ستایشگر قدرت و توانایی بوده است. اما در این‌جا شاعر با طنزی تلخ از نتایج قدرتمندی - که مردم‌آزاری است.- یاد می‌کند و خود را در عین حال از آن جدا نگه می‌دارد. اما این پرهیز از قدرت او را به موضع ذلت نمی‌افکند.

مهم‌ترین نکته این است شاعر در کلام برای دیگران حکمی صادر نمی‌کند و هیچ دعوت مستقیمی برای مشارکت در دیدگاه‌های خود ندارد. او فقط موضوع خاص خودش را بیان می‌کند. اما چنان صمیمیتی به این بیان می‌بخشد که مخاطب ناخودآگاه با شاعر احساس همدردی و همراهی می‌کند و به این ترتیب اندیشه‌ی شاعرانه به گونه‌ای موثر و پایدار به مخاطب منتقل می‌شود.

در شعر سوم؛ شاعر نگاهی فراتر از مرزبندی‌های عادی میان نیک و بد و خیر و شر دارد. او برای تقبیح گمراهی‌ها و کژی‌ها، میان خیر و شر خطی ترسیم نمی‌کند تا با ستایش این و نکوهش آن به هدف خود برسد. شاعر با نگاهی متعالی ناهنجاری و گمراهی را نادیده می‌انگارد و کاروانی از لبخند می‌آورد تا چهره‌ی خشن و درهم‌رفته‌ی راهزنان نیز با غارت این کاروان به تبسم گشوده شود. دعوت شاعر به ملایمت در رفتار، از طریق تصاویری ملموس و تاثیرگذار و عناصری شناخته شده و عینی (کاروان، راهزن، بار، لبخند) مخاطب را برمی‌انگیزاند. به گونه‌ای که هیچ فاصله و مرزی میان خود و دنیای شاعر نمی‌بیند و تمام آن را آشنا و صمیمی می‌یابد. بنابراین به سادگی خود را یکی از عناصر دنیای شاعر می‌انگارد و در این صحنه عهده‌دار نقش خود می‌شود. اینک دعوت شاعر برای او حکمی صادر شده از بالا و لازم‌الاجرا نیست. بل‌که دریچه‌ای باز است به دنیایی آشنا و دل‌انگیز. روشن است که در برابر چنین دریچه‌ای و برای تماشای مناظری از این دست، هیچ مقاومتی در انسان پدید نخواهد آمد و با همین تماشا ست که اندیشه‌ی انسانی شاعر به شکلی فراگیر گسترش می‌یابد و در اذهان جا باز می‌کند.

 

 تاریخ انتشار:   July 9, 2004 10:59 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir