(1) مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی در افتی به پايش چو مور
(2) من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردمآزاری ندارم
(3) رهزنان را خواهم گفت:
کاروانی آمد
بارش لبخند
ميان سه گونه بيانی اين اشعار مقايسه کنيد و ببينيد در هر کدام برای انتقال انديشه از چه شيوهای استفاده شده است و تاثير عاطفی کداميک عميقتر و پايدارتر است؟
در بيت اول (مزن بر سر ناتوان دست زور …) دعوت شعر خيلی صريح و روشن است و گوينده خود را در موضعی بالاتر از مخاطب فرض کرده و با فرمانی قاطع از او خواسته که انديشهی شاعر را بپذيرد و اجرا و تهديد بعدی تکميل کنندهی موضع اقتدار گوينده است که اگر حرف او را نپذيری، روزی مانند مورچه زير پای ديگران خواهی افتاد.
در اين شيوه شاعر خود را از ديگران جدا کرده، مانند پزشکی که برای بيمارانش دارو تجويز میکند و طبيعتا خودش نيازی به خوردن آن ندارد. اينگونه حکم صادر کردن، موجب مقاومت ذهنی شنونده میشود. زيرا اولين شرط پذيرش آن اعتراف شنونده به برتری شاعر و ضعف خودش است. روشن است که چنين اعترافی ساده نيست! هيچکس به سادگی به اين قضيه تسليم نمیشود که خود را نادان و گمراه تلقی کند و بنابراين نيازمند هدايت و آگاهی بداند. از سوی ديگر انديشهی نهفته در اين شعر خيلی ساده است.(علیرغم اهميت آن از لحاظ انسانی) يعنی نگاه شاعر به هستی و روابط آن سطحی و يکبعدی است. (اگر به ناتوان ستم کنی، روزی خودت هم ناتوان میشوی و بر تو ستم خواهد شد.) طبيعی است که بيان بديهياتی از اين نوعف هيچکس را به تفکر برنمیانگيزد و نيز از لحاظ عاطفی چنين سخنانی خيلی ضعيف و غالبا بر ذهنهای ساده و پرورشنايافته تاثيرگذار است، آن هم سطحی و گذرا.
اما در بيت دوم، شاعر همين انديشه را از چشماندازی جديد مطرح میکند. نخست آنکه با وارد ساختن خود به عرصه شعر، مرز ميان شاعر و مخاطب را پاک میکند و صميميت میآفريند. سپس با نوعی آشنايیزدايی از موضوع موجب تازگی و اثرگذاری پيام میشود. شاعر برای چيزی شکر میکند که در حالت معمولی يکی از نقايص بديهی وجود انسان است. بشر هميشه ستايشگر قدرت و توانايی بوده است. اما در اينجا شاعر با طنزی تلخ از نتايج قدرتمندی - که مردمآزاری است.- ياد میکند و خود را در عين حال از آن جدا نگه میدارد. اما اين پرهيز از قدرت او را به موضع ذلت نمیافکند.
مهمترين نکته اين است شاعر در کلام برای ديگران حکمی صادر نمیکند و هيچ دعوت مستقيمی برای مشارکت در ديدگاههای خود ندارد. او فقط موضوع خاص خودش را بيان میکند. اما چنان صميميتی به اين بيان میبخشد که مخاطب ناخودآگاه با شاعر احساس همدردی و همراهی میکند و به اين ترتيب انديشهی شاعرانه به گونهای موثر و پايدار به مخاطب منتقل میشود.
در شعر سوم؛ شاعر نگاهی فراتر از مرزبندیهای عادی ميان نيک و بد و خير و شر دارد. او برای تقبيح گمراهیها و کژیها، ميان خير و شر خطی ترسيم نمیکند تا با ستايش اين و نکوهش آن به هدف خود برسد. شاعر با نگاهی متعالی ناهنجاری و گمراهی را ناديده میانگارد و کاروانی از لبخند میآورد تا چهرهی خشن و درهمرفتهی راهزنان نيز با غارت اين کاروان به تبسم گشوده شود. دعوت شاعر به ملايمت در رفتار، از طريق تصاويری ملموس و تاثيرگذار و عناصری شناخته شده و عينی (کاروان، راهزن، بار، لبخند) مخاطب را برمیانگيزاند. به گونهای که هيچ فاصله و مرزی ميان خود و دنيای شاعر نمیبيند و تمام آن را آشنا و صميمی میيابد. بنابراين به سادگی خود را يکی از عناصر دنيای شاعر میانگارد و در اين صحنه عهدهدار نقش خود میشود. اينک دعوت شاعر برای او حکمی صادر شده از بالا و لازمالاجرا نيست. بلکه دريچهای باز است به دنيايی آشنا و دلانگيز. روشن است که در برابر چنين دريچهای و برای تماشای مناظری از اين دست، هيچ مقاومتی در انسان پديد نخواهد آمد و با همين تماشا ست که انديشهی انسانی شاعر به شکلی فراگير گسترش میيابد و در اذهان جا باز میکند.