فردای زلزله
صداوسیما – گزارش
گزارشگر : « برای چی اومدی اینجا؟»
پسربچه : «قراره زلزله بیاد اومدیم بیرون»
- : «مگه فردا امتحان نداری؟»
- : «چرا، ولی مامانم از ادارهشون زنگ زد گفت که امروز ساعت ۵ زلزله میاد،۲۰ دقیقه دیگه، امتحانمون برگزار نمیشه دیگه، مدرسهها تعطیلن!»
دانشکده
کلاسها بهتر بود رسما تشکیل نمیشد. یک عده که از ترس زلزله بعدی از خانه بیرون نیامدهاند و بقیه هم، با پس لرزه کلاس تعطیل است!
اقوام-دوستان
همه از هم احوالپرسی میکنند که اتفاقی نیفتاده باشد. همه وحشت زدهاند منتهی بعضیها اصلا به روی خودشان نمیآورند و بعضیها هم خیلی خیلی به روی خودشان میآورند! ظاهرا اکثرا به بیرون از خانه شتافتهاند، اما من هنوز ماندهام در آن وقت کم چطور رسیدند آن پایین؟
چند روز پس از زلزله؛ یک گپ دوستانه
- «من همش احساس میکنم زمین میلرزه»
- «منم همین طور!»
- «آره، منم همین طور!»
- «من که یه ساک کامل آماده کردم که اگه زلزله اومد ...»
- (با خنده) «ای بابا...حالا اگرم اومد خودشون یه چیزی بهمون میدن دیگه...»
-
چند هفته پس از زلزله؛ در ماشین
- «از زلزله چه خبر؟»
- «خبری نیست..دیگه آتش نشانی هم از آماده باش بیرون اومد..»
- «خونه ما چند تا ترک بزرگ برداشته..»
- «خونه ما هم همین طور..میگن حیوونا زودتر میفهمند زمان زلزله رو...»
- «بله...همسایه پایینی ما سگ داره، تا صداش درمیآد من وسط حیاطم!»
- «بله..سگ هم قیمتش میره بالا...»
- «خب، خبر جدید چیزی ندارین؟»
-
- ...
حدودا یک ماه پس از زلزله؛ مترو
- «فکر کن اینجا زلزله بیاد...وای خدا نصیب نکنه...»
- ...