درآمدی بر شدن و بودن
جوهرهی «شدن» خويشتن است که آزادی مطلق و دريافت نهايت لذت و تمتع را میخواهد بدون اينکه امری و ارادهای و قانونی او را محدود و هدفی او را مقهور کند. «شدن» خويشتن است بیفرمان و «بودن» خويشتن است بافرمان. که اولی انسان را در خود رها و دومی انسان را در دريافت حقيقت اميدوار میکند.
شدنها کثراتی است که در هرلحظه چيزی است غير از لحظهی قبل. در شدن آدمی عوض میشود و عوض میشود تا روزی که به ديوارهی پوچی میرسد. نتيجهی شدنها نقص و نااميدی و پوچگرايی است. شدنها استعداد ايمانداری را از انسان سلب میکنند و او را در خويشتن رها میسازند.
«بودن» بقايی است در فرمان و حياتی است تحت جاذبه و ولايت و وحدتی است مستمر که تحت جاذبه و فرمان قرار دارد و نتيجهی بودن، عشق و اميد و شوق و هدفداری است.
حرکت برای رسيدن به کمال انسانی و غايت قصوای الهی است و لازمهی حرکت تکامل است و قانون «بودن» شور و عشق و اميد را در حرکت ايجاد میکند و «شدن» نااميدی و پوچی را. و لذا شدنها نقيض غايت حرکت تکاملی را همواره به همراه دارند. شدنها در عنايت «بودن» موجب تکامل میگردند، نه در خويشتن.
در شدن «تبديل» است و در بودن «تبدل». در تبديل ايجاد و اعدام است ولی در تبديل استمرار است. اعدام يعنی همين که عضو بعدش ايجاد شد، عضو قبلش معدوم گشت. اما در تبديل بقای مستمر است. يعنی سابق وجود دارد و لاحق بقا میيابد.
گروهی از فلاسفه و دانشمندان تبديل را و بعضی تبدل را پذيرفتهاند. تبدلیها «بودن» را قبول دارند و تبديلیها «شدن» را. قائل به تبدل گويد «شدن» و دگرگونی در عارضههاست نه در عينيتها و معتقدين به تبديل هيچ امری را از «شدن» و دگرگونی تهی نمیبينند، حتی بودن را. ايمان به اصول و بنيادها و سنتها بر اساس فلسفه «بودن» قابل دفاع و پاسداری است و بیريشگی و بیهدفی و غوطهوری در هوی و پوچی در فلسفهی «شدن» معنیدار!
در «شدن» تغيير است که هر چيزی بدون فرمان عوض میشود و در بودن «تغيّر» که حرکت و کمال در عين وحدت و فرمان صورت میگيرد.
تمام طرفداران مادیگرايی قانون «شدن» را میپذيرند. فوئرباخ میگويد: خدا را بشر ساخت و پستمدرنيستهای کنونی گويند: حقيقت را بشر میسازد. او در لحظه، حقيقت را میآفريند و به آن دلخوش میکند و در لحظه از او نوميد میشود در يأس و رنج «شدن» خود را رها میسازد.
در «شدن» هر لحظه نيازی است فوق نيازی ديگر و در «بودن» غنا و قوام است. در «شدن» خويشتن است و در «بودن» خداست. در «شدن» رهاشدگی است و در «بودن» قرب و انس و حضور در بارگاه حضرت اله است. در «شدن» حقيقت ساخته میشود و در درونش نقيض آن پرورده میشود و در «بودن» به حقيقت نزديک میشويم و او را میيابيم. در «شدن» سفسطه و ابهام و گيجی است و در «بودن» حکمت و روشنايی و نور. در «شدن» برتریجويی و خودنگری است و در «بودن» کرامت انسانی و سلطهستيزی.
نو بهنويی(۱) و زندگی غربی
هر انسانی با تفکر خود زندگی میکند.(۲) رنج و لذت او، غم و شادی او، بیقراری و آرامش او و انديشه و تصور او همه از تفکر انسان و فضايی که او از خود ترسيم کرده، معنی پيدا میکند.
هر قدر اين فضا و تفکر، معنايی غنیتر و کارآمدتر داشته باشد و هر قدر عصریتر باشد، انسان را در حرکت، بيشتر ياری میدهد و نوبهنو شدن اين تفکر شرط ضروری عصری بودن تفکر است. نوبهنويی اصلی است برای تفکر عصری، و تفکر عصری تفکری است که آدمی را پابهپای تحولات تکنيکی و ترقيات زندگی بشری همراه میسازد تا روح رقابت و تلاش و زندگی اجتماعی را در او نگه دارد و بدين صورت است که دنيای جديد هر روز شاهد ظهور معانی جديد و بیسابقه برای مفاهيم نو و کهنه است و هيچ اصل و عقيدهای را دست نخورده باقی نمیگذارد و بازگشت به شنتها و پايبندی به اعتقادات را برنمیتابد. چرا که با اصل «نوبهنويی» در تضاد آشکار است. حقايق و معانی در لحظه خلق میشوند و حيات داده میشوند بدون اينکه هيچ اميد و انتظاری برای بقای آن داشته باشيم. اين يعنی «نوبهنويی» و البته همين که در «لحظه» و در «حال» بشر را معنی لحظهای میکند و او را سرپا نگه میدارد تا به رقابت و تلاش خود ادامه دهد و از ديوارهی پوچی گذر کند، آدمی را کافی است.
زندگی آدمی متغير تابعی است از متغيرهای تکنيک، رسانه، پول، سياست و توليد است. که اگر قادر به ساختن معانی نباشد و لحظه به لحظه عوض نشود، از همراهی . همگامی با عناصر زندگی در میماند و اين درماندگی و سرخوردگی، رسيدن به ديوارهی پوچی است.
جذب پول، جلب سياست، دريافت رسانه، همگامی با تکنيک و افزونی در توليد، اجزای اساسی زندگی بشر امروزی است و خويشتن انسان از اينها جدا نيست و خوديت او در «شدن» معنادار میشود و شدن، لحظه به لحظه عوض شدن است. عوض میشود و عوض میشود تا باشد و بماند و زندگی کند و از ديوارهی پوچی که هر لحظه او را در يأس و هراس فرو میبرد، درگذرد. انسان نه چيزی را از عالم جبروت و ملکوت همراه میآورد و نه چيزی با خود به عالم برزخ و قيامت میبرد. بلکه او لحظه را میيابد و حقيقت و معنی چيزی جز همين دريافت «حال» نيست و آنچه او را قادر میسازد تا «حال» را دريابد، «نوبهنويی» است که متفکرين پيشتاز عصر عهدهدار معنی دادن و رساندن آن برای بشر امروزی هستند تا «شدن» تحقق يابد.
آدمی به «شدن» و عوض شدن و تغيير نياز دارد تا خويشتن را هرلحظه بيابد و از ديوارهی پوچی رهايی يابد. پوچی به همراه خود نفرت، نوميدی، هراس و بيگانگی میآورد و انسانها به حسب فطرت خود از پوچی میگريزند. بعضی برآنند که لغت انسان از ريشهی اُنس است و از تنهايی و بيگانگی میهراسد و میگريزد.(۳) انسان با انس زاده شده و با انس زندگی میکند.
اريک فروم بر آن است که آدمی چنانکه از خطرات و صدماتی که او را تهديد میکنند، فرار میکند و همواره ندايی درونی به او هشدار میدهد که از خود مراقبت و محافظت کند، صدايی هميشگی او را به گريز از «تنهايی» میخواند.(۴) انسان جزيرهای تنهاست که حقيقت را خود میسازد و به آن ايمان میآورد و در لحظه به آن بیاعتقاد میشود و عقلانيت او يعنی استفادهی مؤثرترين وسيلهها در خدمت هر هدفی که فرد بدان تمايل دارد و محاسبهی روشنبينانهی منافع خود.
روبرت پل دولف میگويد: «انسانها جويندگان لذت و حداکثر منافع هستند و با تکيه بر عقل خود به مؤثرترين شيوهی ممکن منابع قليل خويش را بکار میگيرند.» که به عبارت ديگر ارضای اميال و مصرف، بنيادیترين سائقهها و انگيزههای انسان را شکل میدهد. انسانها به عنوان توليد کننده، آفريننده و موجودات اجتماعی که با مشارکت در جامعه و کنش متقابل با ديگران به زندگی خود معنا میبخشند.(۵)
در اقتصاد بازار از آنجا که توجه به «نياز» سالخوردان، معلولين و تودههای بيکار و سرخوردهی اجتماع مخل آزادی مطلق انسان است و او را اسير دغدغه و غم ديگران میکند، «نياز» مفهومی خطرناک تلقی میشود که آزادی حقيقی را تهديد میکند.
از نظر هايک(۶) «نياز» نيز يکی از مفاهيم مهلکی است که آزادی حقيقی اقتصاد بازار را تحريف میکند.
فلسفهی «شدن» توجيهگر خويشتن آدمی است که تحت فرمان و جاذبه نيست و هر قاعده و قانونی که مانع «شدن» گردد، مردود است و هر قاعده و قانونی موجب سهولت و روانی «شدن» در زندگی اجتماعی گردد، پذيرفته میشود. «شدن» مبتنی بر آزادی و اختيار مطلق انسان است تا به هرگونه که میخواهد بشود و هر انسانی هر چه میخواهد بشود، بشود. او منتظر فرمان و تکليف نيست و لازم نمیبيند که خود را در نظامی هدفمند با قوانين و سنن ازلی و ابدی اسير کند.
انسان امروزی خود را در پرتوی از منبع لايزال نور الهی نمیداند تا در جاذبه و ولايت، خود را بيابد و به ارزشهای عالی انسانی ايمان آورد. موجودی است که وجود راه ندارد و خويشتنی است که هيچگاه فرمان را درنيابد. بلکه شدنی است برای دريافت لحظهها. او لحظهای است که نه گذشته دارد و نه آينده را دربر میگيرد. عينيت و خويشتن آدمی در «شدن» حقيقت میيابد و «شدن» او خويشتن او را معنیدار میکند.
جان راولز(۸) خواهان ساختن جامعهای است که در آن تنها اصولی که هم بايد نسبت به آن متعهد باشند، اصول آزادی و حقوق فردی است. در جامعهای که به اصول غير از اينها يا بيش از اينها معتقد باشد، به عنوان مثال تساوی اجتماعی يا اقتصاد آزاد و تنوع جامعه، باز مورد تهديد قرار خواهد گرفت. اما آزادی در اين تعبير، همان اصل حداقل محدوديت است که به افراد امکان میدهد در چارچوب قانونمندیهای گسترده ی آن، گسترهی وسيعی از اهداف را دنبال کند.(۹)
خويشتنگرايی انسان غربی بر اساس آزادی مطلق، اصل انتخاب آزاد، تنوع و کثرتانگاری و اصالت تصور، قابليت و توانايی «شدن» او را فراهم میکنند.
فلسفهی «شدن» در مقابل فلسفهی «بودن» راه حلی است که غرب برای توجيه زندگی بازیگونه و گريز از پوچی که لحظهای او را رها نمیکند، انتخاب کرده است.
مميزهی فرهنگ غرب از فرهنگ شرق، فلسفهی «شدن» و فلسفهی «بودن» است.
اگزيستانسياليزم، ليبراليزم، مدرنيسم و پستمدرنيسم همه از مدافعان فلسفهی شدن و پردازندهی آن هستند و زندگی غربی نمايشی از اصالت تصور و انسانگرايی و اصول مبتنی بر آن میباشد که بيانگر اين فلسفه است.
از مکاتب جديدی که عهدهدار رسالت عصری خود در ادامهی فلسفهی «شدن» است، تا انسان ِمقهور ِ امروزی در دست ابزار و تکنيک را از پوچی برهاند! مکتب پست مدرنيسم است.
«بودن» فلک ثابت زندگی دينباورانه مسلمانان است و «شدنها» بر اين محور میچرخند و خود را میيابند. اول «بودن» سپس «شدن»، «شدن» در عنايت «بودن» موجب تکامل انسان و نزديک شدن به حقيقت میگردد. وگرنه قبول ِشدن ِتنها، نتيجهاش پوچی و درماندگی و نوميدی است.
ادامه دارد ...
(۱) مدرنيسم، تجدد
(۲) بر اساس اصالت انديشه دکارتی
(۳) لسانالعرب ابن منظور (جلد ۱ ص ۲۳۶): الأنيسه و المأنوستهُ النار و يقال لها السکنُ و لان الإنسان اذا آنسَها ليلاً أنس بها و سکن و زالت عنه الوحشه.
(۴) مراجعه شود به کتاب «گريز از آزادی» اريک فروم / ترجمه فولادوند
(۵) ظهور و سقوط ليبراليزم - ص ۵۱۶
(۶) F.A. Hayek - New studies in philosophy 1978
(۷) ظهور و سقوط ليبراليزم - ص ۵۳۳
(۸) John Rawls - A Tehory of Justice 1972
(۹) ظهور و سقوط ليبراليزم - ص ۵۱۸