English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  رویداد ادبی


نامه‌ای از منزوی به بهمنی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
حسین منزوی و محمدعلی بهمنی -دو غزل‌سرای بزرگ معاصر- سابقه‌ی رفاقتی حدود چهل ساله داشتند
 

اشاره:
حسین منزوی و محمدعلی بهمنی -دو غزل‌سرای بزرگ معاصر- سابقه‌ی رفاقتی حدود چهل ساله داشتند. این نامه که در پاییز سال ۱۳۷۸ نوشته شده است، بعد از آن بوده است که محمد علی بهمنی بعد از دیداری یک‌هفته‌ای با حسین منزوی به شهر خود بندرعباس بازگشته بود و دعوت به محفلی در رشت را نپذیرفته بود که حسین منزوی هم قرار بود به آن‌جا برود.

این نامه در هشت صفحه‌ی کوچک نوشته شده که یک صفحه از آن که به مسائل خصوصی بین دو شاعر پرداخته شده است، بنا به درخواست جناب بهمنی در این‌جا نیامده است.

از شاعر زلال؛ محمدعلی بهمنی عزیز سپاسگزاریم که این نامه را در اختیار هفت‌سنگ قرار دادند.


بهمنی جان

انشاءاله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخود نخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ء شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:
آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم
ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟

*

و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوباره‌ء ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!

*

هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخره‌ء شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:
«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری
به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را

*

راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم این که در راه است، همان آخری باشد.. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید این‌که دارد می‌گذرد و همین فرصت ۸-۲ آذر همین آخری بوده باشد، آخری!

*

دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه چهار بیتی که آن‌روز آن پشت خواندم، تا این‌جا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام.
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌مانده‌ء فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.
بنشین که با هم بخوریم رفیق! بنشین!

*

این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و در عین حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی ...

[ ... ]

به هر حال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.

حسین
۱۱ آذر ۷۸

 

 تاریخ انتشار:   June 18, 2004 9:33 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir