من از همان روز اولی که نیشم به خنده باز شد مصیبتهایم چند صد برابر شد. فکر میکنید کی بود کجا بود وقتی اولین بار پقی زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند؟ مادرم میگوید صدای خنده تو یعنی من همیشه توی خانه میپیچید. در واقع از وقتی که توی شکم مادرم جانم غوطهور بودم و پشتک میزدم و با بند نافم بازی میکردم و آن را دور گردنم میپیچاندم و و قرمز و بنفش و سیاه میشدم ( چون از همان دوران خوش جنینی میل به خودکشی هم در من خیلی دیده میشد ) یاد گرفتم که باید بخندم حتی قبل از آنکه حرف حکیمانه « خنده بر هر دردی دواست » را شنیده باشم. همین طوری ناخودآگاه خنده ذاتی من شده بود، مادر زادی.
جالب است بدانید که حتی وقتی برای زایمان رفته بودیم بیمارستان من چنان هرهر و کرکری راه انداخته بودم که مادرم جانم هی به خودش میپیچید و خم و راست میشد بخاطر همین همه فکر میکردند مادرم دارد میخندد اما بعد معلوم شد که اشتباه کردهاند چون داشت گریه میکرد. همه پرستارها با چشمهای باز به شکم او خیره شده بودند و میگفتند : « این صدای چیه ؟ » بعد مادرم جانم مثلا میگفت دارم دست و پا میزنم و شالاپ و شولوپ میکنم ولی خب خیلی ضلیع شد چون من همچنان توی اتاق زایمان هم داشتم قاه قاه میخندیدم. ماماها و دکترها و بهیارها و پرستارهاهمه بالای سر ما جمع شده بودند و چشمهاشان داشت گشاد و گشاد و گشادتر میشد. کار بیخ پیدا کرد و رئیس بیمارستان دستور داد مادرم نزاید تا خبرنگاران رسانهها و روزنامه نگارهااز سراسر دنیا خودشان را به بیمارستان برسانند و این اتفاق نادر را که هر ده هزار سال یک بار اتفاق میافتد را ثبت کنند و جهان را از این واقعه و فاجعه بزرگ خبردار کنند. من که نبودم اما آنها که دیدند میگویند فکشان به زمین چسبیده بود. بالاخره بعد از مصاحبه و فیلمبرداری و عکس برداری از مادرم جانم، رئیس بیمارستان رضایت داد و همه را از اتاق زایمان بیرون کرد و من به یاری خدا و همت کارکنان صدیق بخش زایمان بیمارستان (...) در حالی که میخندیدم به دنیا آمدم بعد در همین هاگیر واگیر احساس کردم دنیا سر و ته شده و یکی هی دارد میزند پشتم من اول متانت نشان دادم صدایم در نیامد تا اینکه یک پرستار که خیلی چشمهای آبی خوشگلی داشت سر ماما داد زد « چیکار میکنی بچه رو؟ حالا چی میشه این یکی بخنده؟ همه اونایی که گریه کردن چی شد که میخوای گریه این طفل معصوم رو در بیاری؟ »
و خلاصه خنده های من باعث شد تا این ماما و آن پرستار چشم آبی جر و بحثشان بالا بگیرد و بیفتند به جان همدیگر حالا نزن کی بزن. بعد سینه چاکان و طرفدارن خانم پرستار از جمله دکترها و متخصصین بیهوشی و اعضای انجمن پرستاری کشور واعضای محترم کمیسیون پزشکی و چند تای دیگر که رگ غیرتشان گشاد شده بود در یک طرف و بهیارها و ماماها و جراحان و داندانپزشکان و پزشکان عمومی و زنان و داخلی و کودکان در طرف دیگر قرار گرفتند و شروع کردند به فحاشی و پرت کردن سنگ و اشیاء ناشناس به همدیگر اما وقتی دیدند این کارها خیلی سوسول بازی و دور از شآن آنهاست به جان هم افتادند و خبرنگارها و روزنامه نگارها هم که آنجا مثل میخ ایستاده بودند لحظه به لحظه این اتفاق را گزارش کردند و جهان از این حرکت بد متاثر شد و سازمانهای دفاع از حقوق مدنی بیانیه صادر کردند که مثلا چقدر آزادی زنان کم شده آن هم یک زن چشم آبی که بعدها معلوم شد این خانم از عوامل سازمان مخوف و ترسناک « سیاه » است که آمده بود من را به عنوان یک پدیده علمی نادر فرار مغزها کند. همه این اتفاقات باعث شد وزارت امور خارجی به وزارت امور داخلی نامه بدهد که چرا این قلم به دستها و دوربین تو دستهای مزدور اجنبی را داخل کردید پس سریع وزارت امور خارجی آنها را با یک تیپا خارج کرد و این اقدام باعث خشم سفرای کشورهای اجنبی و بیگانه خارجی شد و آنها تصمیم به بمباران بیمارستان کردند و از زمین و هوا و دریا بیمارستان را به توپ بستند که در اثر این تجاوز بیمارستان با پودر یکسان شد. وزارت امور جنگ و هم که تازه چند تا موشک آغشته به کلاهک هستهای از پاکستان خریداری کرده بود با مشورت شورای شهر تهران بمب ها را فرستاد به سمت کشورهای متخاصم خارجی و زمین را از لوث وجود آنها پاک کرد و وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی هم من رابه عنوان یک پدیده علمی انداخت توی شیشه الکل و گذاشت کنار مار ترشی.