فيلسوفان کمتر میخندند و بيشتر به نظر غمگين و ناخرسند میرسند. با اين وجود سقراط را فيلسوف خندان مینامند. او شغل خود را کمک به افراد برای زايش فکر و مامايی انديشه از درون میناميد. همچون مادرش که مامايی میکرد.
سقراط میخنديد. چرا که او را در تغيير و گذر از خود به خويشتن ياری میداد. و تجربهی شادی و ابتهاج دانايی و حضور و گذر به وضعيت نو را به تماشا مینشست.
خنده، گريه، فرياد، ترس و خشم، حالاتی از رفتار انسانی است که همگی در يک چيز مشترکاند. همهی اين حالات ناشی از تغيير حالتها و رفتارهايی از انسان است که میروند تا به عادتهای خشک و حصارهای بلند خويشتن تبديل شوند. وقتی روزمرگی و عادت زندگی و رفتارهای قابلپيشبينی حصاری بر وجود ما میکشند، آدمی را به وضعيتهايی میبرند که عمل بر اساس آنها اگر با تاکيد بر تعيين و يگانگی شخصيت صورت گيرد، گر چه او را از تبديل هويتهای تکهتکهشده باز میدارد. اما او را به غولی سنگی تبديل میکند.
خشم و فرياد، هويتهای تکهتکهشده را به حالت تعليق درآورده و آدمی را متوجه خود و شخصيت يگانهی خويش میکند و خنده، غول سنگی را در خيال خاکی نرم به خلسه میبرد.
گاهی وضعيتها آنچنان محکم و عادی شدهاند که شکستن آنها نيازمند اعجازی و حضوری دردناک در خويشتن است. خندهها غول سنگی وجود ما را به نرمی میخوانند و در مرز عادات و اعتياد، آدمی را به نيشخند و بدگمانی وامیدارند. اما آيا قادر به شکستن آن هم میباشند؟
عاشق میخندد، گل در وقت رويش میخندد، خنده خود میخندد و آنچه از خود میگذرد، میخندد. هر گذری از رخوت و سکون، هر شدنی از بودن، هر سفری از خويشتن در خنده روی میدهد. خنديدن يعنی شکستن، يعنی زائيدن، يعنی رفتن، يعنی باختن.
هر دره که میپويد، بیخنده نمیرويد
از نيست سوی هستی، ما را که کشد؟ خنده
آن دم که دهان خندد، در «خندهی جان» بنگر
آن خندهی بیدندان، در لب بنهد خنده
هر خندهای و هر لبخندی حکايت از به تعليق درآوردن و در نهايت شکستن قالبها و چارچوبها ست. خندهی جانانهی جان آنوقت روی میدهد که جان از خود میگذرد و قالب و غول سنگی را میشکند. تعليق چارچوبها به واسطهی پرسشافکنی در نهاد خرد و جان است.
کتابها به اشارهها و لطيفهها، پرسشافکن و پرسشآفريناند. به طوریکه پيشفرضها، عادات و مبانی و مبادی پذيرفتهشدهی ما را مورد پرسش قرار میدهند. پرسشی نه آنچنان که از هم سوال میکنيم. پرسشی که از خويشتن رخ میدهد. نه سوالی بر زبان، بلکه سوالی بر سوالهای بیپاسخ و مفروض جان آدمی، آنگاه میخنديم. هر قدر سوال عميقتر باشد، نيش خنده بيشتر بر جان اثر میکند و خندهجان خنده بر لب مینشاند و شادی بر دل می پراکند.
پرسش از خويشتن، زايش از خويشتن و خنده بر خويشتن، هر سه يکی است. هر سه در تعليق قالب، گذر از وضعيت و شکستن چارچوب رخ میدهد.
در مرتبهی اول، تعليق در قالب، لبخند رخ میدهد.
در مرتبهی دوم، گذر از اين وضعيت، روانخند واقع میشود.
و در مرتبهی سوم، شکستن چارچوب، جانخند روی میدهد.
فيلسوفان گر چه خود کمتر میخندند، اما میکوشند تا اين هر سه و آن هر سه رخ دهد. و بيشتر از آنکه بخندند، میخندانند. شکاکان در مرتبهی اول میخندند. سوفسطائيان وعدهی مرتبهی دوم میدهند. ولی فيلسوفان پرسش از بنياد میکنند و آدمی را به شکستن چارچوبها، پيشفرضها و عادات میخوانند. اينچنين فيلسوفان از جان میخندند.