هرچه تلاش میکنم ننویسم نمیشود. نه این ذهن پریشان میگذارد نه این قلم. بیقرار و نه این کاغذ که خود را مهیا نموده تا او بیامیزیم و این کلمات زاده شوند. اسارت بدی است در چنبر این حس نمیدانم چه، بودن و نفس کشیدن.
شروع کن! دوباره شروع کن! پرواز درناها را هیچ کس جدی نمیگیرد حتی اگر تیتر همه روزنامههای جهان باشی. سرودن شعر با هزار و یک قافیه جورواجور که هر کدامشان بدجور همدیگر را تحویل میگیرند اصلا سخت نیست، فقط کاغذ میخواهد که میتوانی از دوستت قرض بگیری و یک خودکار بیک که داری.
شبها خوابت هم اگر نبرد باید توی رویاهایت که همیشه خاکستری بودهاند و انگار خواهند بود تا حداقل هزار سال دیگر، به جستجوی اسبی باشی که آذین اسپندین روی پیشانی دارد و شروع همهی سالهای شمسی و قمری و میلادی را - دقیق اگر بشنوی - صدایش از دور و نزدیک هی میآید تا سفید و سیاه و زرد و سرخ یادشان باشد امسال هم علی رغم همهی قولهای خداوندی و با وجود گذشت چندین و چند هزار سال، باران نیامده و طبق پیشبینیهای به عمل آمده، امسال هم نمیآید که نخواهد آمد.
برو توی خیابان برف میآید یعنی دیشب آمده و صبح، یخبندان صورت خیابان را پوشانده و احتمالا که نه مطمئنا لعن و نفرین به خدا و زمین و آسمان و شهرداری و حکومت و نظام و کفاش و سایر کسانی که احتمال دارد در لیز خوردن و شکستن دست و پای کسانی که با لگن جاذبه به طرز شدیداللحنی درک کردهاند دخالت داشتهاند به آسمان میرود که ای تف به ...!!
ببین! این کلمات هی کج و راست میشوند که یادت بیاورند هی داری کج و راست میشوی بیکه بفهمی، بی که یادت باشد در شروع آفتابی لحظهای که باید، ترانهای را که باید، زمزمه نکردی و حالا بکش. و حالا داری میکشی از روزگار، از روزگار، از ...