وقتي مادربزرگ مرد

جمعه، 11 اردیبهشتماه 1383

     

 
       
 

موضوع: داستان

 

نويسنده: مهمان

   
     
علیرضا دزفولیان
   

 

 

 

عليرضا دزفوليان
Story Weblog

قصه‌ای که هميشه مادربزرگم برايم می‌گفت در گوشت و خونم رفته است. احساس می‌کنم ترسی که از اين گفته‌های سنگينش باقی مانده تا ابد با من خواهد ماند و بی اينکه عينيت يابد، هميشه وجودم را در جهانی مجهول، سياه و ترسناک و سرگردان خواهد چرخاند. ترسی عجيب، تودار و مزاحم که اگر ولش کنی حتی نمی‌گذارد شب ها يک ثانيه چشمت را راحت روی هم بگذاری. ترسی غريب که لای جرز ديوارها، لای خر خر در کشو‌، کنار باز شدن ناگهانی در، لای سوت شبانه جيرجيرک‌ها آرام خوابيده و پر از وهم، وجودم را بازی می‌دهد.


درست نمی‌دانم از کی شروع شد. از کی بود که هر جا می‌نشستم فکر می‌کردم يک نفر پشت سرم ايستاده و می‌خواهد ناگهان به من حمله کند. می‌چرخيدم. و بعد دوباره می‌چرخيدم. دوباره و دوباره. نمی‌دانم. شايد از روزی بود که با بچه‌ها رفتيم آتشدانی پشت حمام. يک باريکه راه کوچک بود. کنارش يک رود باريک و سياه رد می‌شد که بعضي شب‌ها مجبور می‌شدم آشغال‌ها را بريزم پايش و بدو برگردم خانه. کمی از غروب گذشته بود. مادربزرگ هميشه مرا از آتشدان‌ها می‌ترسانيد. می‌گفت نزديک غروب پر از جن‌های سم‌داری می‌شود که از عمق زمين رانده شده‌اند. ولی سر شرطی که گذاشته بوديم رفتيم.
درختان سياه پشت سرهم را می‌ديدم که از ترس در هم ييچيده بودند. سه نفر بوديم. من نفر دوم بودم و خيالم راحت بود که يکی از بچه‌ها درست پشت سرم در حال حرکت بود. يادم می‌آيد آنشب هم مثل تمام شب‌های پر از واهمه زندگيم باران خفيفی می‌آمد. بارانی که انگار جرأت را از آدم می‌شست و سر تا پايت را از ترس خيس می‌کرد. باد عظيمی از لابلای درختان زوزه می‌کشيد. ابتدای راه برای چند قدم چشم‌هايم را بستم. داشتيم می‌رفتيم که صدای سعيد چشم‌هايم را باز کرد. خواهش اين را داشت که بروم پشتش. قسم می‌خورد که خودش را خيس کرده. احمد که جلويم ايستاده بود آرام می‌گفت: چه مي گويد. سعيد را کشيدم جلو. باد سردی که به پشتم خورد با قطرات خيس باران يکی شده بود و محکم می‌کوبيد به پشتم. اينطور ترسناک‌تر بود. همانطور که پاورچين پاورچين می‌رفتيم چند بار برگشتم. چيزی نمی‌ديدم.
احمد گفت : داريم به خانه‌های متروک نزديک می‌شويم. من از اين حرفش حالت گنگی گرفتم و يادم افتاد که حسين پسر همسايه که گم شد خيلی‌ها می‌گفتند آخرين بار او را ديدند که وارد اين خانه‌ها شده. ولی نه از آنشب نبود. نمی‌دانم چرا یکهو یادم آمد نمی‌توانست از آن شب باشد. از آنشب که انقدر سیاه بود که خاطره ای را برای آدم نمی گذاشت. نمی‌توانست از آن پنجره تاریک باشد که نفس آدم را می‌کشید تو و شش ها را برای چند ثانیه خالی می‌گذاشت. ولی من چرا این خاطره را گفتم؟ خودم هم نمی‌دانم؟ حتما ارتباط تنگاتنگی داشت و یا انقدر از موضوع دور بود که به یاد من آمد.
شايد از شب بارانی پاييزی که خاکش کرديم. با اينکه خيلی فک و فاميل داشتيم آنشب خيلي خلوت بود. شايد بخاطر هوای سرد و باران شديدی بود که می‌باريد و برگ‌های زرد و پلاسيده را خيس و ليز کرده بود و من صبح آن روز به طور غير منتظره‌ای پايم روی يکی از اين برگ‌ها رفت و محکم خوردم زمين. فهميدم بايد روز نحسی باشد. من بودم، مامان، بابا و آبجی کوچکم. نمی‌دانم چرا هيچکس نيامد. نمی‌دانم حداقل بايد دختر هايش سر وکله شان پيدا مي شد. خودم زنگ زدم خانه يکي يکيشان. دو تاشان نيامدند و يکيشان خانه نبود. گفتند: نمی‌شود، باران است. گفتم: مي‌آييم دنبالتان . گفتند : نه. نمی‌خنديدند ولی گريه هم نمی‌کردند . انگار نه انگار مادرشان بود. حتما آن‌ها هم قصه‌هايش را شنيده بودند و احساس می‌کردند شب مرگ او بايد پر از موجوداتی باشد که در خيالاتش پرسه می‌زدند. در اين خيالاتم بودم که صداي ريزش شديد باران بلندتر شد. آسمان ناگهان ترکيد و همه جا روشن شد و بعد من چيزی نديدم. صداي مادر را شنيدم که دنبال شمع می‌گشت. توی کشو بالايی بايد باشد. چراغ نفتی کوچکی را که داشتيم روشن کرد. نور لرزان و سرگردان چراغ در حجم خانه چرخيد و ناگاه بر چهره ترسناک و پر از خاموشی مادر بزرگ که از لای پارچه سفيد بيرون بود، افتاد . من خنده ترسناکش را ديدم. چشمان مرگ آلودش را. در همان حالت يک قدم به عقب گذاشتم. نور چرخيد و هيجان من هم کمرنگ شد. ولی می‌دانستم در آن تاريکي مطلق حتما چهره‌اش وحشت زده شده است. هميشه يک چيز وقتی می‌خواهد به اوجش برسد يکهو آدم خالی می‌شود. مثل غش کردن بعد از ترس. بابا گفت: نمی‌آيند که نمی‌آيند. ننه من که فقط نيست. بالاخره در و همسايه که می‌فهمند . چی می‌خواهند جواب بدهند؟ جمع کن برويم و خودش بدو از در رفت بيرون.

سايه‌های در هم کوبيده . انگار به جانشان افتاده بودند و با چکش پخشان کرده بودند . وجود آدم را فشار می‌دادند و آدم را تا سر حد بی‌نهايت می‌چرخاندند و خمار می‌کردند. بايد اين خيابان‌های تاريک و نمناک را گذشت تا به قبرستان بزرگ شهر رسيد. همانجا که پدر بزرگ را خاک کردند و مادر بزرگ را می‌خواستند کنارش بگذارند. مرده را برديم و نشستيم پشت ماشين سياهی که پدر کرايه کرده بود. برعکس آنچه که فکر می‌کردم، مرده تکانی نداشت. راننده پيرمردی بود عينکی. پدر جلو نشست و ما عقب و مرده را دراز کرديم روی پايمان. بدنش سرد بود و اين سردي را روی ران‌هايم که کف‌پايش را رويش گذاشته بود احساس کردم. آبجی و مامان نترسيدند ولی من ترسيدم. چشم‌هايم را بستم و ماشين حرکت کرد. صدای محکم باران را می‌شنيدم که همانطور که زنجيروار به شيشه‌ها می‌کوبيد با غرش‌های کوتاه و پشت سر همی همراه بود. چشم‌هايم را باز کردم و به سياهيی که در اطرافم برق می‌زد نگاه کردم. برف پاک‌کن ماشين تند و تند حرکت می‌کرد. نور قرمز کمی روی مرده را پوشانده بود. يک مقدار ديگر که رفتيم بابا گفت پياده شويم. مادر نگاهی کرد. حالا کی می‌خواهد برود تا قبرستان؟ همينجا خاکش می‌کنيم. آقا لطفا نگهدار.
سر مرده را گرفتيم و ايستاديم. هوا سرد بود و باران شديدتر شده بود. مشما هم دوره مرده نپيچيده بوديم. حالا کجا خاکش کنيم؟ جلوی دشت بزرگ و وسيعی بود و آنجا که ما ايستاده بوديم گه گاه با نور ماشين رهگذری روشن می‌شد ولی کمی جلوتر چشم چشم را نمی‌ديد. بابا گفت پای آن درخت. مرده را برديم. کمی جلوتر قطرات باران سنگين ترش کرده بود و درست مثل کيسه‌ای سنگين حرکتش داديم. باران عمود و شديد امان را از آدم می‌بريد. بابا با دست اشاره کرد و خودش شروع کرد با بيلچه باغبانی زمين را کندن.

- با اينکه دوساعت طول می‌کشد.
بابا همانطور که در تاريکی سر تا پايش گلی شده بود و دسته خيس روی موهايش برق می‌زد سرش را بالا کرد:

- چه کار کنم. مگر غير از اين بيلچه چيزی داشتيم...؟
_ آخر مرد خدا عقل بدهد... تو مگر آدم نمی‌شوی؟ اينجا جای خاک کردن است؟ .... فردا مردم بيايند چه بگوييم؟...

بابا حرفی نزد تا گفت: آماده است. سرش را بگير. من رفتم دورتر که ناگهان صحنه وحشتناکی ديدم. ديدم خود مادربزرگ با همان چارقد هميشگيش وايساده بود. برگشت و نگاهی به من کرد. چشمانش برق زد و سريع به طرف من دويد. در يک قدميم وايساد و چادرش را باز کرد. درست ديدم که به جای دست، سم داشت. جيغ بلندی زدم، طوری که بابا برگشت. چی شده ؟ در آن حالت واضح نديدم ولی می‌ديدم که به سمت پايين می‌آيم و بابا محکم بازوهايم را گرفت ...

صبح روز بعدش بود. با خيال کمرنگی که از ديشب داشتم چشم‌هايم را مالاندم. آفتاب بی‌جان پاييزی تا نيمه فرش پر نقش کشيده شده بود. گل هايي که از ديشب برتنم بود، روی تشک ماسيده بود. بلند شدم خودم را تکاندم و چند بار آبجی، مامان و بابا را صدا کردم. کسی خانه نبود. نمی‌دانم چرا يکهو يادم رفت سمت خانه‌های متروک کنار رود؟ ياد حرف سعيد افتادم. می‌گفت: حرف‌های مادربزرگت از آنشب ترسناک‌تر بود. می‌گفت: مادربزرگت ديوانه است. می‌گفت: وقتی آنشب آمدم خانه‌تان و مادربزرگت آن قصه را برايم گفت درست تا سه شب نخوابيدم. می‌گفت: وقتی رفتيم پشت آتشداني فقط يک شب نخوابيدم. می‌گفت : مادربزرگت بايد آدم ترسناکی باشد و حالا هر وقت از دور می‌بينمش، می‌ايستم و يا راهم را عوض می‌کنم. من دوباره نگاهی به سر تا پای گلی خودم انداختم. رفتم سر آبگرمکن تا زيادش کنم ولی خاموش بود. درش را باز کردم و ديدم درونش سرد سرد است. بايد مدت زيادی باشد که خاموش است. بسته کبريتی را که کنارش بود را برداشتم و چند بار سعی کردم روشنش کنم که فهميدم گازش تمام شده. بی‌خيال شدم. وسايلم را جمع کردم و لباس‌هايم را پوشيدم.

برايم اهميت نداشت مامان اين‌ها کجا رفته بودند. حتما رفته بودند سر مرده تا روز اولی نترسد. با خودم حساب کردم اگر کوچه بعد را هم بپيچم درست سر حمام بزرگ محله‌مان در می‌آيم. حمامچی خوب مرا می‌شناخت. از روزی در زمستان پارسال بود که آبگرمکن حمام سرمان فيلم در آورد و مجبور بوديم همگی برويم حمام محل. ديگر هر وقت می‌ديدم مجبور بودم سلام کنم. تحويلم گرفت. حمام بزرگ با سقف سياه بلند و نورهای مرموز حلزونی شکل بی‌حالی که از لای شيشه‌های کوچکش کشيده شده بود روی سقف. اوس حسن شماره 13. درست پنجمین حمام بود. صدای شرشر آرام آب بی‌آزار فضا را پر کرده بود و در رديف حمام‌های تاريک کم‌نور حمام يکی مانده به آخری که روشن بود جلب توجه می‌کرد.

در حمام را که باز کردم سياهيی مخوفی نگاهم را کند کرد. ديوار نمناک کپک‌زده که تا مغزش تر بود، وجودم را خراشيد. بايد يک ساعت در اين خراب‌شده بمانم؟ برايم زجر آور بود. گل‌های ريز خشک شده را پرز دادم. ليف و کيسه را از توی ساک برداشتم . لخت شدم و همانطور که کيسه وليف را به تنم می‌مالاندم به يک مرده فکر می‌کردم ... از خودم پرسيدم يعنی چه می‌شود؟ برای من هميشه جواب اين سوال عميق و توپر، سربسته مانده بود. سقف را نگاهی انداختم. نورهای حلزونی شکل به اينجا هم راه يافته و پشت هم قطار کشيده بودند. يعنی چه می‌شود؟

خيلی زودتر خودم را شستم. دوش سردی گرفتم. خودم را خشک کردم و از اطاقک تاريک بيرون زدم. چشمم به درب روشن ته دالان افتاد. نمی‌دانم چطور بود هوس کردم بروم سری بزنم و ببينم چيست اين نور؟ آرام خودم را از دالان نيمه تاريک به درب روشن رساندم. لای در باز بود و جير جير ترسناکی داشت. در حمام را که باز کردم ديدم دختری بود که تا صورتش را کامل برگرداند چروک بست و شبيه مادربزرگ شد. صدای حمامی را می‌شنيدم که با انعکاس کوتاهی که داشت از ته دالان داد می‌کشيد که آنجا زن و بچه مردم هستند .من که دوباره نگاه کردم درست ديدم که سم داشت و من از ترس تا ته دالان، بغل حمامچی دويدم.
نه اشتباه نديدم، سم داشت. يعنی دومين بار بود. به خودم گفتم : مگر چند بار اين چشم‌هايت می‌تواند اشتباه ببيند؟ يعنی انقدر دقيق ديدم که جای هيچ شکی هم ندارم. ياد ايوب افتادم. مادربزرگ برايم زندگيش را گفته بود. حمامی گفت: گفتم چهار صد تومن...

ايوب آخر داستان سم دار مي شد. يک سم اسبي نه. يک سم خاص که مربوط مي شد به اسرار آدم ها. مادربزرگ برايم هميشه مي گفت براي سم دار شدن يک اتفاق بزرگ بايد در زندگي رخ دهد. يعني آن اتفاق مرگ بود؟ نه, اينطور هم نبود. مگر همين ديشب نبود که زير درخت نارون , زير باراني که مثل موش آب کشيده مان کرده بود, خاکش کرديم؟ چطور حالا توي اين حمام نمور, لاي گرگر آتشداني مي توانست زندگي کند؟ ...

... افکار گسيخته. اصلا بهشان نمی‌آمد از ذهن تهی و ترسناک من گذشته باشند. از پشت خانه‌ها، به ساعت بلند شهر نگاهی کردم. با پاندول‌های آويزان و بزرگ. کمی از زردی خورشيد نيمه‌خواب را انعکاس می‌داد. ساعت حدود 12 بود. نم‌نم کم بارانی می‌زد. من راه خانه را گرفته بودم. بعد احساس کردم همه جا مثل باریکه راه پشت حمام ترسناک شده بود. ترسناک و غریب . انگار من این جاها را می‌شناختم و نمی‌شناختم. یعنی از دوش سردی بود که آخر سر در حمام گرفته بودم؟ صدای ناله و زوزه محتاج چند سگ در فضای نیمه گرم و نمناک اطراف پیچیده بود. من داشتم به این فکر می‌کردم که شهر قدیمی و کوچک ما چطور ساعتی به این بزرگی داشت؟...

انگار اتفاقات مه گرفته و پنهان مرا گم کرده باشند، چرخیدم. احساس کردم کوچه‌ها کمی پهن یا باریک شده باشند. بوی کهنه درختان نارون پیچیده بود. بعد انگار شب شده باشد. من خفه و بیراه از ترنم دوش آب سرد به در و دیوار سیاه نگاه می‌کردم. خانه‌های محکم و استوار کنار هم. من از کسی اسم کوچه‌مان را پرسیدم. نگاهم کرد. چقدر غریب و گمشده بود همه‌چیز. احساس غریبی کردم. بعد خسته شدم.

کوچه‌ها خیلی بزرگتر شده بود. انگار مثلا از یک خستگی و از یک بیماری اینطور شده باشند. از یک خفگی که همه‌جا بود. شبیه کم‌شدن هوا از سطح زمین یا شاید هنوز طولانی حالم بد بود از دوش آب سرد. من فکر کردم شاید مرده باشم چون بعد از آن همه خستگی چیز بعیدی نبود. شهر تاریکی بود. من یک روز مادربزرگ را اینجا دیدم. همانطور که سم داشت در انبوه جمعیتی راه می‌رفت. حتی برنگشت نگاهم کند. من ولی صدایش کردم. یک روز هم دسته‌ای از مردمان را دیدم که همه‌شان درست شبیه ایوب داستان بودند. مثل دسته‌ای از پرندگان از کنارم گذشتند. نرم و با حرکاتی موزون. انگار از فصلی مهاجرت می‌کردند به فصل دیگر. من نگاهشان کردم. ولی آن ها مرا نمی‌شناختند. اصلا هیچکس مرا نمی‌شناخت. مثل غریبه‌ها بودم ولی بقیه سر تا پایم را خوب نگاه می‌انداختند.

دیگراحساس خستگی نداشتم. نه خستگی و نه تشنگی و نه گرسنگی و نه هیچ چیز دیگر. فقط برایم همه چیزسنگین و پر بود. انگار به جای هوا در اطرافم شیشه و یا مایعی بود. زندگی برایم رقت بار بود. از پایین که نگاه کردم، مادربزرگ را دیدم که خیلی بزرگ شده بود با لبخندی و باند سیاهی که از بالا گره خورده بود. من با خودم فکر می‌کردم آیا هنوز کودکانی هستند که از ترس مادربزرگ‌های سم‌دارشان حتی گاهی به پشت آتشدانی پناه ببرند؟

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine