مریم شهباززاده
Maryamsh2003@yahoo.com
میدونستم از این به بعد بچهها چطور با من رفتار میکنن.
میدونستم یه چیزایی به گوششون رسیده، دیگه از از گل کوچیک و تیله بازی خبری نبود. دائما از دستشون فراری بودم، تمامه حرفا و متلک هاشون تو گوشم زنگ میزد
باور نمیکردم مامان بخواد همچین کاری بکنه تا آخر شب تو کوچه این پا اون پا می کردم که برم خونه ولی بلاخره رفتم.
مامان دم حوض غمبرک زده بود تو دلم گفتم میدونم فکرش کجاست تا منو دید بال در آورد
صدا زد ناصر کجا بودی؟
گفتم توبه فکره شوهر کردنت باش تو چشاش اشک جمع شد گفت: مگه تو بابا نمیخوای.
گفتم بابا چرا ولی شوهر ننه نمیخوام.
مامان با حرف من مچاله شد و رفت داخل خونه.
احساس پیروزی بهم دست داده بود ولی ته دلم آشوبی بود،
رو کرسی برام راحت الحقوم و پسته گذاشته بود. بارها وقتی از بازار رد میشدیم کلی التماس میکردم که از آقا گرجی شیرینی فروش برام باسلوق گردویی بخره، ولی هر بار
یه جوری طفره میرفت. دیگه شصتم خبر دار شد که یه خبرایی هست.
اون روز جمعه بود و من مدرسه نرفته بودم تا ظهر تو رختخواب بودم مامان هم نبود که به جونم غر بزنه گفتم حتما رفته خونه حاجی آصف رختشوری ولی صدای در و خنده یه مرد خوابو از چشام دزدید. هری دلم ریخت گفتم نکنه خودشه و خودش بود، با جعبه شیرینی در دست قیافش شبیه همون غولی بود که بچه ها میگفتن ته خزینه خوابیده و هر
بچهای پاشو اونجا بذاره شام شبش میشه، شاید هم کمی ترسناکتر صورت آفتاب سوخته، با دماغی بزرگ که حتی از شکم طبل مانندش هم جلوتر بود. مامان رنگ به لبش مالیده بود با این که سرخاب زده بود ولی از همیشه زشت تر شده بود. ازش متنفر شدم نباید این کارو میکرد. تندی پاشدم و لباس پوشیدم زدم تو کوچه دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم. تا بازار یه ریز گریه کردم تا رسیدم دم سقاخونه یه شمع روشن کردم و گفتم:
خدایا من همیشه ازت بابا میخواستم نه شوهر ننه، اصلا دیگه بابا هم نمیخوام. شب خیلی دیر برگشتم خونه دیدم گوشه حیاط دوچرخهای است که همیشه آرزوشو داشتم، بهش دست کشیدم از نویی برق میزد. تو دلم گفتم: با این کاراش نمیتونه بابام باشه
صبح ننم تو سینی برام صبحونه آورده بود النگوهاش جیرینگ جیرینگ میکرد، به خودم گفتم این دستا به درده رختشویی میخوره.
بهش گفتم جادوگر کاره خودتو کردی، به آرزوت رسیدی. زد زیر گریه منم کیفمو برداشتم و رفتم مدرسه. ناظم دم در وایساده بود میدونستم منتظر منه. من یه هفته پیش شیشه شکسته بودم و قرار بود بابامو ببرم مدرسه، به کسی نگفته بودم بابام مرده. اینقدر دم مدرسه کشیک کشیدم که رفت تو منم دزدکی وارد حیاط شدم یه دفعه دیدم بین زمین و آسمون تاب میخورم.
ناظم مثل بچه گربه، رو هوا بلندم کرده بود وبا دسته دیگرش میزد تو گوشم و فریاد کشید: مگه نگفتم باباتو بیار. جای کتکاش بدجوری میسوخت، یه دفعه یکی از پشت سر داد زد: من باباشم مگه یتیم گیر آوردی. چرا میزنیش. اینقدر تن صداش قوی و با صلابت بود که ناظم به تته پته افتاد گفت: آخه ناصر شیشه شکسته.
گفت: دیگه حق نداری بچمو بزنی چند تا شکسته پول دو برابرشو میدم.
اون لحظه حس کردم چقدر زیبا شده دیگه اون شکم و بینی بزرگو نمیدیدم. اون مهربانی و اطمینانی که تو چشاش بود به من آرامش میداد.