آقای فرهنگ، سخت افسرده شده بود؛ آنقدر فشار روزمرهگی ( اینجا یعنی بیکاری ) به او فشار آورده بود که حس میکرد دیگر دارد رو به قبله میشود. بینوا هرروز صبح بلند میشد و خودش را مجبور میکرد ناشتا یک بخش از کتاب حالا کسالتآور « جنگ و صلح » را بخواند. داشت امروز به این فکر میکرد که اول کار، چقدر احساس غرور کرده بود وقتی میخواست مطالعهی منظم یک رمان بزرگ ادبیات کلاسیک را شروع کند. یادش آمد که همهی رفقا را باخبر کرده بود با سینهسپر کردنهای خاصش و اداهای ادیبانه ... و حالا چه تلخ و زجرآور بود خواندن بیهوده از جنگهای ناپلئون دیوانه با تزار ابله، از سنتهای اشرافی روسهای لاقید، از عشاق ثروتمند هـُــرهـُـری ... حالا دیگر برایش فرقی نداشت که نیکلای راستوف خرف را کجا سقط خواهند کرد یا ناتاشای فقط زیبا نصیب کدام پولدار بیعاری خواهد شد. دو سه روزی با خودش ور رفت و آخر با کمی عذاب وجدان، جنگ و صلح را هم سپرد به بایگانی کتابهای قطور روی قفسهی بالایی کتابخانه. آقای فرهنگ رسما تولستوی را گذاشت کنار.
درست دو روز بعد، وقتی داشت گرد و خاک روی کتابها را با دستمال میزدود، تلفن زنگ زد. دوست قدیمی، همکارش که سالها با هم بولتن خبری پرهیاهوی اداره را درمیآوردند حالا زنگ زده بود و شروع کرده بود به مبادلهی اطلاعات؛ آقای فرهنگ هم، از روزمرهگی گفت و این که چه مرگ تدریجیای دچار آدمیزاد میکند و حتی به یاد گذشتهی پرافتخار بغض هم کرد. درست سه دقیقهی بعد، همکار قدیمی خبر داد که امتیاز هفتهنامهای فرهنگی ـ هنری ـ انتقادی را گرفته و میخواهد از او رسما درخواست کند که سردبیری این « کار فرهنگی مولد » را به عهده بگیرد. چهار دقیقه هم تعارفها تکهپاره شد و سرانجام سیاستهای کلان نشریه در هفت دقیقه بررسی و تصویب گردید.
انگار آقای فرهنگ انگیزهای نو برای زیستنی سودمند یافته بود؛ بیمعطلی، سراغ قفسهی بایگانی تاریخ قطور ادبیات کرد و « جنگ و صلح » را پایین آورد تا برای نوشتن سرمقالهای سطحبالا، خوراک فکری داشته باشد.
یک ماه بعد، اولین شمارهی نشریهی پر سر و صدا روی دکهها رفت. آقای سردبیر را راضی کرده بودند که برای جوانتر شدنش موهاش را در عکس با رایانه مشکی کنند؛ آن هم چه عکسی ... عکاس جوان جلف، با آن دوربین دیجیتال صدهزار تومانیش ـ که امروز همه را عکاس کرده! ـ مجبورش کرد به هر سازی برقصد و به صد جهت بچرخد تا یارو عکس جوانپسندی گرفته باشد.
ضربهی روحی خورد آقای فرهنگ، وقتی عکس کوچک سیاه و سفیدش را زیر سایهی پرترهی رنگی و بزرگ فلان دخترک خوش بر و روی بازیگر، روی جلد هفتهنامه دید. قرصهای فشار خونش را از کیف چرمی کهنه بیرون کشید و بی آب، دوتاشان را انداخت بالا.
مدیرمسوول پشت خط بود، تا شروع دور جدیدی از همکاری فرهنگیاش با آقای فرهنگ را صمیمانه تبریک بگوید.