«هنگامی که ابراهیم به مقام سعی و کوشش رسید، گفت: پسرم! من در خواب دیدهام که تو را ذبح میکنم، نظر تو چیست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور داری اجرا کن، به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت. هنگامی که هر دو تسلیم شدند و ابراهیم جبین او را بر خاک نهاد، او را ندا دادیم که ای ابراهیم! آن رویا را تحقق بخشیدی و به ماموریت خود عمل کردی. ما اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم. این مسلما همان امتحان آشکار است. ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم، و نام نیک او را در امتهای بعد باقی نهادیم. سلام بر ابراهیم! اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.»(قران کریم، سورهی صافات، آیات 102 تا 110)
اینجا تهران است، محلهی کن. مسعود، در شب رحلت پیامبر خدا، مردی را به خواب میبیند که صورتی نورانی دارد. مرد نورانی، برافروخته و ناراضی از مسعود قربانی میخواهد. مسعود اما پیش از این به خوبی آموخته که در مقابل دستور، باید مطیع مطلق بود. او یک مطیع عملگراست. بسیجی و عضو گروه انصار حزبالله. که پیش از این نیز مطیع بودن و عملگرا بودنش را، مثلا با شرکت فعال در حمله به کوی دانشگاه، به فرماندهاش ثابت کرده است. حالا هم نمیتواند در مقابل فرمان مستقیم اولیالامر، بیتفاوت بماند. پس برمیخیزد تا عزیزترین قربانی را به مسلخ ببرد.
قربانی، اینبار، دختر نه سالهی مسعود است و مسلخ، زیرزمین خانهی او. به سنت آشنای همیشه، دخترک را از آب سیراب میکند، اما در آن وقت شب هر چه میگردد وسیلهای برای سلاخی پیدا نمیکند. مسعود که مکلف به انجام تکلیف است، چاقوی کند میوهخوری را جایگزین چاقوی تیز سلاخی میکند تا گردن دخترک نه ساله به سختی بریده شود. خون تازهای که روی دیوارها پاشیده میشود، شهادت میدهد که مسعود تکلیف را به جا آورده است.
این بار از فرشته خبری نبود تا دست مسعود را بگیرد. میگویند قانون هم او را تنها به پرداخت دیه محکوم خواهد کرد و حداکثر سه تا ده سال زندان. که فرزندکشی در سرزمین مسعود هرگز مجازاتی بیش از این نداشته است.
مسعود این روزها به بهشتی میاندیشد که پاداش نیکوکاران است.