یک ترانه:
خاطره-رقص
پنجه در پنجه ی هر خاطره ات می رقصم
با خیال خوب هر خنده ی تو می خندم
هر نفس بوئیدن یادِ تو را می پایم
من به خوابِ دیدنت- دست می سایم
"چه بی تابانه می خواهمت*
چه مغرورانه می رانیم
تو آغاز یک دوره ی با شکوه
من اما بقایایِ ویرانیم"
پر از خالیِ نامِ نابِ تواءم
پر از لرزش منگِ سیم سه تار
مرا با خودت تا تماشا ببر
ببر تا شکوه شبِ انتظار
مرا از ترانه به من پس بده
نگاهم کن از آنطرفهای دور
صدایم کن و عاشقانه بخند!
تو ای خوبِ من! نازنینِ صبور!
بمان تا بگویم غزل با من است
بخوان تا برویم من از خاک پست
ستاره بشو! شام من را بتاب!
بمیرانم از خواب این شب پرست
نگو رفتنت راز این قصه بود
نگو فال من خالی از نام توست
به آغوش من فرصتی نو بده
تو عشق منی! آخرینِ نُخست!
"چه بی تابانه می خواهمت
چه مغرورانه می رانیم
تو آغاز یک دوره ی با شکوه
من اما بقایایِ ویرانیم"
حسن علیشیری
* چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...احمد شاملو