English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  رویداد ادبی


دسته‌گلی برای گل‌آقا

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
پدربزرگ رفت؛ ماه‌ها بود که از چنین روزی هراس داشتم و همیشه گوش‌به‌زنگ دوستان بودم برای یافتن خبری تازه ازو. شب عید بود که بیمارستان مرخصش کرد و گفتم لابد به خیر گذشته ... تا پریروزها که آرمین گفت حال و روزش خوش نیست باز؛ حمید دیروز خبر آورد که ممنوع‌الملاقات است توی بیمارستان ... .
 

دل‌نامه:

پدربزرگ رفت؛ ماه‌ها بود که از چنین روزی هراس داشتم و همیشه گوش‌به‌زنگ دوستان بودم برای یافتن خبری تازه ازو. شب عید بود که بیمارستان مرخصش کرد و گفتم لابد به خیر گذشته ... تا پریروزها که آرمین گفت حال و روزش خوش نیست باز؛ حمید دیروز خبر آورد که ممنوع‌الملاقات است توی بیمارستان ... .

صبح بود که داشتم التماس دعا تایپ‌ می‌کردم برای نوشتن در خراب‌شده ؛ و تذکری به همه که صابری به گردن ما و بسیاری از استادان ما حق دارد؛ شتاب‌زده بودم و آشفته‌خاطر، گویی منتظر خرابی آوار و دیواری روی سرم؛ که ریخت؛ خواهر کوچک‌تر از پایین آمد به هیجان که تلویزیون گفته فلانی درگذشت ... دست‌هام لرزیدند روی کی‌برد. من از همان مهر پارسال که برای بزرگ‌داشتش نیامد، دل‌نگرانش بودم.

صبح، آقای زرویی پشت تلفن به زور حرف می‌زد. گفتم لابد اگر اشک هم نریخته باشد، جور گریه‌ها را سکوتی ممتد باید بکشد. یاد چشم‌های استاد احترامی افتادم؛ و زلالی عمران صلاحی ... که شانه‌هام لرزیدند. زنگ می‌زدند رفقا و هر کسی به زبانی تسلیت می‌گفت و می‌شنید؛ گویی نوه‌ها بهانه پیدا کرده بودند برای یک هق‌هق سیر گریستن.
ذهنم پرواز کرد و رفت سال اول دبیرستان؛ با علی کاریکاتوریست قول و قرارها داشتیم و به تقلید از هفته‌نامه‌ی فقید، یک مجله‌ی یک‌نسخه‌ای طنز و کاریکاتور منتشر می‌کردیم به قصد انتقاد از کادر مدرسه ... کاری که شاید کس دیگری ـ لااقل در دبیرستان بچه‌درس‌خوان‌ها ـ نکرده باشد؛ جرات و جسارت‌مان از گل‌آقا وام گرفته شده بود؛ سه‌شنبه‌ها عصر، قرار ثابت‌مان بود برای خریدن مشترک هفته‌نامه. وقتی ناظم، سر ثبت‌نام سال دوم، گوش‌مان را سخت به تعهدی سفت پیچاند، باز دست از نوشتن و خنداندن برنداشتیم. گویی پدربزرگ یادمان داده بود باید به راه طنز مومن باشیم. آموخته بودیم که طنز بنویسیم و هجوگو و کینه‌جو نباشیم. و می‌دانستیم سخت است به خون دل کشکولی پیراسته ساختن که خانواده‌ای بخوانندش و از ته دل بخندند.

حالا هم، بیوگرافی و زهرمار همه‌جا ریخته! پهلوان مرده را هم عشق است! مرثیه نمی‌نویسم، چون صورت صابری با آن خنده‌های جدی (!) و شقیقه‌های سفید جلوی چشم‌هام هست که اگر به تملق بلغزم، به ریشم بخندد.

عقل‌نامه:

برای بچه‌ای به سن و سال من، شروع حرف زدن از گل‌آقا نمی‌تواند لاف زدن از روزهای نگاشتنش در اطلاعات باشد. وامی‌گذارمش به بزرگ‌ترها ... اما زندگی و خنده‌های نوجوانی‌ام تا کنون، از کودکی به او و هفته‌نامه‌ی مرحومش گره خورده. یادم هست که سال‌های سخت آخر جنگ و بعد از آن، با خنده‌های پدرم و میهمان‌ها و با ذکر « به قول گل‌آقا » تحمل‌پذیرتر می‌نمود. شاغلام عوام و غضنفر بی‌سواد مشت بر دهان استکبار جهانی می‌کوبیدند و بر دهان خیلی‌ها که هوس مستکبری داشتند. اگر چه بزرگ‌تر که شدم، مشی سیاسی صابری را تمام و کمال نمی‌پذیرفتم و ماه‌نامه و هفته‌نامه‌اش را کم‌فروغ و خالی از طنزهای قدیمی می‌دیدم، اگر چه گاهی هم به چانه‌زنی‌های پشت‌پرده و امتیازات خاص او می‌اندیشیدم، اما هرگز قلم او، طنز پاکیزه‌اش و مهم‌تر از همه، تسلط عجیبش بر ادبیات و تبحرش در شعر را رد نمی‌کنم.

صابری به قول سرمقاله‌ی دردناک آخرش در هفته‌نامه‌ی آخر، تنها کبوترش را نیز در افق مبهم روزگار ما از دست داد؛ اما خود اسباب‌بازی محبوب ما بچه‌هایی شده بود که دست در دست‌های مهربانش، روی پنجه‌ی پا برمی‌خاستیم و به دنیای بزرگ‌ترها هم سرک می‌کشیدیم و گاهی هم متلکی واریز می‌کردیم!

من‌نامه:

آخرین بار، تابستان 1382 در جلسه‌ی تحریریه‌ی ماه‌نامه بود که صابری را از نزدیک دیدم. جلوی روی خودش به سیم آخر زدم و بر روغن‌سوزی ماه‌نامه مرثیه خواندم. همه جز خودش بــ‎ُــراق شدند به چشم‌غره رفتن ... گل‌آقا خندید و گفت: خوب خودت بیا وسط، بسم‌الله جوان!

من عهد کرده‌ام که، به قول پدربزرگ، تا می‌توانم وسط ماجرا باشم؛ پشت سر شاغلام عوام و غضنفر بی‌سواد!

جمعه 11 اردی‌بشهت 1383

 

 تاریخ انتشار:   April 30, 2004 4:50 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir