نمونه نقضهای جالبی در زندگی وجود دارد که تأمل برانگیز است و یکی از آنها اینکه کسی در رنج است اما باور ندارد که او در رنج است بدین دلیل که باور دینی او این است که اصلا درد و رنج وجود ندارد!
شکی نیست که باورهای ما آثار رواشناختی و سپس آثار فیزیولوژی و بیولوژی خاصی بر روی ما دارد. اگر چه نتوان آنها را در پارادایم علم جدید پذیرفت و توجیه کرد. اما بطور شهودی کم و بیش همهی ما آن را میپذیریم.
حتی میتوان متافیزیکی و راز ورزانهتر گفت که ممکن است با صبر بر این درد و رنج - با قبول وجود آن! - به نیرو و بصیرتی دست یابیم که پرتو نور آن همواره در زندگیمان خواهد درخشید. اما گذشته از همهی این حرفها، درد و رنج چیست؟
درد و رنج را همهی ما میفهمیم و یا بهتر آنکه درمییابیم. پس چه نیازی به تفلسف دربارهی آن است؟ تفکر فلسفی درباب رنج و درد و و در نهایت مرگ چه فایدهای دارد؟ بدون آنکه پراگماتیستی و فایدهانگارانه به فلسفه بنگرم، این سوالی است متعارف در عصر ما، و یک وجه از هر فعالیتی است از جمله فعالیت فلسفی.
تفکر فلسفی، غواصی در بحار عمیق است و مفاهیم بحری است که متفکر در آنها غواصی میکند. مفهوم درد و رنج آنقدر عمیق و وسیع است که هر متفکر و فیلسوفی را به غوص و تأمل در خود میخواند. اما کدامیک عمیقترند؟ مرگ یا درد و رنج؟!
از پرسش «وجود» آغاز کردیم و به «چیستی» آن رسیدیم و این تاریخ فلسفه نیز هست. بنظر میرسد درد و رنج و مرگ در یک امتداد کشیده به طول و عرض و عمق «زندگی»اند. و بیآنکه خود خواسته باشیم، با توجه به خصوصیت خاص این صفحه که شاید «خمیازههای یک فیلسوف» باشد، میتوان گفت تأملاتی در باب مرگ و حیات انسان و فلسفهی زندگی است.
چند وقت بود که با بچههای هفتسنگ قرار گذاشته بودیم که صفحهای را با موضوع اندیشه بنویسم. با اینکه اذعان دارم که ذوق و عمقی در قلم ندارم و دیگر آنکه استمرار این مباحث مهم است که از خود نمیبینم. حال که این صفحه را شروع کردهایم، امیدوارم با تأملات و نوشتههای شما پربارتر شود و ما هم یواشکی از یک گوشهای کمکم فرار کنیم و برویم! شاید به همین خاطر بود که از درد و رنج گفتم. چون نوشتن مال آدم غمگین و دردمند است.
پس سوال فلسفی اینبار هم مشخص شد: نسبت «نوشتن» و «درد» چیست؟
یک کار فیلسوف هم پیدا کردن نسبت میان مفاهیم است!