نمایش‌‌های سنتی ژاپن

جمعه، 21 فروردینماه 1383

     

 
       
 

موضوع: تئاتر

 

نويسنده: اميرحسين بهبهانی‌نيا

   
     
حق :: نمایش‌‌های سنتی‌ی ژاپن:: :: قسمت اول:: یک/ - آتسوموری یک نمایش‌نامه‌ی نو[ اصطلاح نو به معنای اجرا و بازی‌ست] نویسنده: سه‌آمی موتوکیو برگردان توسط: بهرام بیضائی؛ سهراب سپهری؛ داریوش آشوری آدم‌های نمایش: واکی: کاهن رنسی ( کوماگای جنگ‌جوی...
   

 

 

 

حق

:: نمایش‌‌های سنتی‌ی ژاپن::
:: قسمت اول::

یک/
- آتسوموری

یک نمایش‌نامه‌ی نو[ اصطلاح نو به معنای اجرا و بازی‌ست]
نویسنده: سه‌آمی موتوکیو
برگردان توسط: بهرام بیضائی؛ سهراب سپهری؛ داریوش آشوری

آدم‌های نمایش:
واکی: کاهن رنسی ( کوماگای جنگ‌جوی پیشین)
شیته: دروگر جوان ( مای‌جیته)/ که خارج می‌شود و به صورت شبح آتسوموری باز می‌گردد ( نوچی‌جیته)
تسوره: یک دروگر دیگر
هم‌سرایان

درباره‌ی نمایش‌نامه:
در قرن دوازده‌ام میلادی یک رشته جنگ بین دو خاندان مقتدر "تایرا" و "میناموتو" واقع شد که به پیروزی‌ی "میناموتو" انجامید. چنان‌که "تایرا" به سرکرده‌گی‌ی "تسون‌موری" تماما از میان رفت. داستان عظمت و سقوط خاندان "تایرا" بعدها به وسیله‌ی ترانه‌خوانان توصیف شد، بر آن یا گوشه‌هایی از آن؛ داستا‌ن‌ها و نمایش‌نامه‌ها نوشته شد.
"آتسوموری" یکی از نمایش‌نامه‌هایی‌ست که روی این داستان نوشته شده و آن را براساس ماجرای کشته شدن "آتسوموری" جوان‌ترین پسر " تسون‌موری" بزرگ خاندان "تایرا"ست به دست "کوماگای نائوزان" که سربازی عامی بود، و سپس تحول یافتن "کوماگای" و تغییر شخصیت دادن‌اش از اندوه این‌ فاجعه!


***


کاهن: زنده‌گی رویای دروغینی‌ست. از این رویا تنها آن‌کس بیدار می‌شود که ترک دنیا کند. من "کوماگای نونائوزان" هستم؛ مردی از سرزمین "موساشی". من سرزمین خویش ترک گفته‌ام و خود را کاهن "رنسی" نامیده‌ام. من چنین کردم، به دلیل اندوهی که از مرگ "آتسوموری" داشتم، که در نبرد به دست من از پای درآمد. از این روست که به جامه‌ی کاهنان درآمده‌ام. و اینک به "ایچی‌نو‌تانی" می‌روم تا برای رست‌گاری روح "آتسوموری" دعا کنم.
[ به آهسته‌گی در طول صحنه گام برمی‌دارد و آوازی می‌خواند که بیان کننده‌ی سفر اوست:]
کاهن: از نُه حصار مقر ابرها
وقتی که ماه از بین ابرها بیرون می‌آید، من به راه می‌افتم.
و عرابه‌ی حقیرم را به سوی جنوب می‌گردانم.
این دریاچه‌ی "کویا"ست و این رود " ایکوتا"
این‌جا امواج بسیار نزدیک‌اند و این لنگرگاه "سوما"ست.
اینک به "ایچی‌‌نوتانی" رسیده‌ام.
من چنان به شتاب آمده‌ام که اینک در "ایچی‌نوتانی" واقع در سرزمین "تسو" هستم. به‌راستی گذشته را چنان به خاطر می‌آورم که گویی بخشی از ام‌روز بوده است. اما بشنو! من صدای نی‌ای را می‌شنوم که از تپه‌ای در خاور به گوش می‌رسد. این‌جا چشم به راه خواهم بود تا نوازنده‌ی نی بگذرد و از او درخواست کنم که داستان این مکان را برای‌ام بازگوید.
دروگران:[ باهم] با نوای دروگر نی‌نواز
هیچ آوازی هم‌آواز نیست
مگر ناله‌های باد در دشت.
دروگر جوان: آنان که درو می‌کردند
بر آن تپه درو می‌کردند
اینک از دشت به سوی خانه‌هاشان گام برمی‌دارند
زیرا غروب در رسیده است.
دروگران:[ باهم] کوتاه است راهی که
از دریای "سوما" به خانه‌ی من باز می‌رسد.
این سفر کوتاه – به تپه فراز رفتن
و باز فرود آمدن به سوی ساحل و بار دیگر فراز رفتن-
این‌است زنده‌گی‌ی من و حاصل وظایف نفرت‌برانگیز من!
اگر کسی از من بپرسد
من نیز پاسخ خواهم داد
که در کرانه‌‌های "سوما"
به اندوه زنده‌گی می‌کنم.
اما اگر کسی نام مرا به حدس درمی‌یافت
شاید من نیز دوستانی می‌داشتم.
ولی اکنون از بخت بسیار بد من
حتا عزیزان نیز
با من بیگانه گشته‌اند.
و تنها باید این‌جا بازمانم
با اندوهان این اندیشه
که این‌جا باید بمانم.
کاهن: ای دروگران! از شما پرسشی دارم.
دروگر جوان: با ماست که سخن می‌گویی؟ چه می‌خواهی بدانی؟
کاهن: کسی از شما بود که نی می‌نواخت؟
دروگر جوان: آری این ما بودیم که می‌نواختیم.
کاهن: آهنگی بود دل‌نشین و بسیار دل‌نشین، از آن‌رو که هیچ‌کس از مردمانی چون شما گمان چنین آهنگی نمی‌برد.
دروگر جوان: گفتی که از ما چنین نوایی کمان نمی‌رود! نخوانده‌ای که:
"بر مه‌تران خویش رشک مورز
و که‌تران را خوار مدار!" ؟
از این‌ گذشته آوازهای جنگل‌بانان و نی‌نواختن رمه‌داران و حتا نی‌نواختن دروگران و آوازهای هیزم‌شکنان با اشعار شاعران در جهان شهرت یافته‌ است. پس حیرت مکن اگر از ما آهنگ نی خیزرانی را شنیده‌ای.
کاهن: راست گفتی، به‌درستی هم‌چنان‌ست که تو اینک گفتی. آوازهای جنگل‌بانان و نی‌نواختن رمه‌داران و...
دروگر: نی‌نواختن دروگران...
کاهن: آوازهای هیزم‌شکنان
دروگر: ما را در ره‌گذارمان در این جهان غم‌آلود ره‌نمایی می‌کنند.
کاهن: آواز...
دروگر: و رقص...
کاهن: و نی...
دروگر: و موسیقی‌ از بسیاری سازها...
هم‌سرایان: این‌ها همه افزارهایی هستند برای برگزاری‌ی وقت، که هرکس یکی از آن‌ها را برمی‌گزیند.
از چوب‌های خیزران شناور
بسیار نی‌های مشهور ساخته شده است
شاخه‌ی کوچک و قفس زنجره
یا مانند نی آن دروگر
که نام آن برگ سبز است.
در ساحل "سومیوشی"
نی کره‌ای می‌نوازند
و این‌جا در ساحل "سوما"
ماهی‌گیران با چوب تنور نمک‌گداز
نوای خود را سر می‌دهند.
کاهن: شگفتا! چه‌گونه است که دیگر دروگران به خانه‌هاشان رفته‌اند و تو در این‌جا درنگ کرده‌ای؟
دروگر جوان: پرسیده‌ چه‌گونه است؟ من در صدای امواج شب دعاکننده‌ای می‌جویم. شاید تو ده دعا را برای من بگذاری!
کاهن: من به آسانی می‌توانم ده دعا را برای تو بگذارم. اگر بگویی چه کسی هستی؟
دروگر جوان: راست بخواهی من یکی از خویشاوندان خداوندگار "آتسوموری" هستم.
کاهن: از خویشاوندان "آتسوموری"؟ بسیار شادمان‌ام!
[ آن‌گاه کاهن دست‌های‌اش را به‌هم پیوند داد و زانو زد و دعا کرد:]
کاهن: "ناموآمیدابو"
نیایش باد "آمیدا بودا" را!
اگر من به مرتبه‌ی بودایی نایل شوم
در همه‌ی جهان و ده سپر آن
از همه‌ی آن‌ها که در این‌جا زیست می‌کنند کسی نام مرا نخواهد خواند
و مطرود یا دورافتاده باشد!
هم‌سرایان: هان! مرا طرد مکن!
یک فریاد برای رست‌گاری کافی‌ست
با این‌همه روز و شب
دعاهای تو برای من برخواهد خاست.
نیک‌بخت‌ام، زیرا هرچند تو نام مرا نمی‌دانی
اما می‌دانم که از این پس، برای رست‌گاری‌ی روح من
در صبح و شام دعا خواهی کرد.
[ چنین گفت. سپس ناپدید گشت و دیگر دیده نشد.]
کاهن: حال‌که چنین است من تمام شب مراسم دعا برای مرده برا به‌جای خواهم آورد و با خواندن نام "آمیدا" دوباره برای رست‌گاری‌ی روح "آتسوموری" دعا خواهم کرد.
[ شبح "آتسوموری" ظاهر می‌شود که چون جوان جنگ‌جویی آراسته شده است]
آتسوموری: میدانی من که هستم؟
منی که چون پاس‌داران گذرگاه "سوما"
به فریاد مرغان دریایی‌ی در پرواز به ساحل "آوآجی" از خواب برخاسته‌ام؟
گوش کن "رنسی" من "آتسوموری" هستم.
کاهن: شگفتا! من در تمام این مدت حتا دمی هم از نواختن سنج خویش، و از اجرای آداب شرعی باز نایستاده‌ام. ممکن نیست یک لحظه هم چشم برهم نهاده باشم. اما اینک چنان برگذشت که "آتسوموری" در برابرم ایستاده است و بی‌شک این رویایی بود.
آتسورموری: چرا رویا باشد؟ من برای پاک کردن کارنامه‌ی زنده‌گانی‌ی زمینی‌ام اینک به گونه‌ای که بتوان دید در برابر تو پدید آمده‌ام.
کاهن: مگر در خبر نیامده است که یک دعا، ده هزار گناه را پاک می‌کند؟ من بی‌هیچ وقفه جمله‌ی آداب آن نام مقدس را که پاک‌کننده‌ی همه‌ی گناهان است به جای آورده‌ام. پس از آن دعاها دیگر چه می‌ماند؟ اگر چه تو باید همان‌قدر در گناه فرو رفته باشد...
آتسوموری: که دریای در ساحل سنگی
با این‌همه شاید دعا مرا رست‌گار کند.
کاهن: و شاید دعاهای من ترا رست‌گار کند...
آتسوموری: این نیز باید
از محبتی در یک زنده‌گی‌ی پیشین سرچشمه گیرد!
کاهن: یک‌روز دشمنان یک‌دیگر...
آتسوموری: و ام‌روز به راستی...
کاهن: شاید که بنا بر شریعت بودا...
آتسوموری: دو دوست نامیده شویم.
هم‌سرایان: مثلی‌ست که:" دوست شریر را از خود بران و دشمن پرهیزکار را به کنار خود بنشان!" شما مصداق این مثلید و درستی‌ی آن‌را ثابت کردید. و اینک در حالی که هوا هنوز تاریک است، ماجرای خود را با ما بازگویید.
او- بودا- می‌فرماید
گل‌های بهاری را
که برفراز درختان جای می‌گیرند، تا شاید مردان سر سوی بالا کنند.
و راه‌های بالا را درنوردند.
او می‌فرماید تا ماه در امواج خزانی غرقه شود
از آن‌رو زکه او مردان درنگ‌کار را می‌بیند
و ایشان را به بیرون از دره‌های ناامیدی ره‌نمون می‌شود.
آتسوموری: اینک خاندان "تایرا" دیوار به دیوار می‌سازند
و هم‌چون شاخه‌های پربرگ درختی تناور در سرزمین پراکنده می‌شوند.
هم‌سرایان: اما نیک‌بختی‌ی آنان هم‌چون گل نیلوفر بود
و روزی بیش نپائید!
هیچ‌کس نبود تا به آن‌ها بازگوید
که عظمت همانند اخگری‌ست که از سنگ آتش‌زنه می‌جهد، لحظه‌ای می‌پاید و سپس تاریکی!
وای که زنده‌گی‌ی آدم چه نکبت‌بار است.
آتسوموری: آن‌گاه که زبردست بودند، زیردستان را آزردند
هنگامی که توان‌گر بودند، خودپسندی‌شان را حدی نبود.
و بدین‌گونه فزون از بیست‌ سال
بر این سرزمین فرمان راندند.
اما به‌راستی که هر نسل به تندی‌ی یک رویا می‌گذرد.
برگ‌ها در پاییز "جویی"
به دست چهار باد پراکنده می‌شوند.
پراکنده؛ پراکنده؛ ایشان نیز پراکنده چون برگ‌ها، کشتی‌های‌شان را به آب انداختند.
و آنک آرمیده بر دریای بی‌آرام، حتا در رویاهای‌شان هم
به وطن بازنگشتند.
پرنده‌گان در قفس اشتیاق ابرها را داشتند
مرغ‌آبیان وحشی نیز چنین بودند
آن‌ها که در سفر نامعلوم‌شان به سوی جنوب
صف‌های‌شان گسسته است.
چنین روزها و ماه‌ها گذشت، بهار باز آمد.
و برای زمانی کوتاه
آن‌ها در این‌جا، در دره‌ی نخستین
از ساحل "سوما" مسکن گرفتند.
از کوه‌های اندرپس ما باد می‌وزید
تا دشت‌ها دوباره به سردی گراییدند.
کشتی‌هامان به ساحل پهلو گرفته بود.
جایی‌که روز و شب پرنده‌گان دریایی فریاد می‌کردند و خیزابه‌های نمک‌آلود آستین‌هامان را نم‌ناک می‌ساخت.
ما با ماهی‌گیران در کلبه‌های‌شان
با بالش شن‌ها می‌خفتیم
و جز مردم "سوما" هیچ‌کس را نمی‌شناختیم.
و هنگامی که از میان درختان کاج دود شام‌گاه برمی‌خاست
خس و خاشاک – آن‌چنان که آن‌ها می‌نامیدندش
خس و خاشاک گرد می‌کردیم
و زیرانداز می‌ساختیم.
در ساحال وحشی‌ی "سوما"
به اندوه روزگار می‌گذاشتیم
تا هنگامی‌که خاندان "تایرا" و شه‌زاده‌گان‌اش
تنها ده‌نشینان "سوما" بودند.
آتسوموری: اما در شب ششم‌این روز از دوم‌این ماه
پدرم "تسون‌موری" ما را گرد هم آورد
و گفت:" فردا آخرین نبرد خویش را خواهیم کرد، و ام‌شب تنها چیزی‌ست که برای ما مانده است. پس همه با یک‌دیگر آوازها خواندیم و پای کوبیدیم.
کاهن: آری به یاد دارم
ما در اردوگاهان نوای موسیقی را شنیدیم
که آن شب از سراپرده‌های شما به هرسو می‌رفت.
نوای یک نی بود...
آتسوموری: نی خیزرانی! من آن‌را هنگام مرگ با خود داشتم.
کاهن: ما آواز را شنیدیم...
آتسوموری: آوازها و ترانه‌ها...
کاهن: بسیار صداها...
آتسوموری: هم‌آواز می‌خواندند.
[ آتسوموری می‌رقصد واشعار پایین را به صورت پانتومیم بازی می‌کند]
هم‌سرایان: نخست کشتی‌ی شاهی پیش می‌راند
همه‌ی خاندان کشتی‌های‌شان را به آب افکنده‌اند.
او نمی‌خواهد برجای بماند.
او به سوی ساحل می‌دود
اما کشتی‌ی شاهی و کشتی‌های سربازان
دور گشته‌اند.
آتسوموری: او چه می‌تواند بکند؟
او اسب خویش را با تازیانه به امواج می‌افکند
او سرشار از پریشانی‌ست
و بعد...
هم‌سرایان: به واپس می‌نگرد و می‌بیند
که "کوگای" در پی اوست
او نمی‌تواند بگریزد.
پس آتسوموری اسب خویش را بازمی‌گرداند.
که تا زانو در امواج کوبنده فرو رفته است.
و تیغ از نیام برمی‌کشد.
دوبار، سه‌بار، فرو می‌کوبد؛ هم‌چنان بر زین نشسته!
در جنگ تن به تن به‌هم می‌پیچند
با هم به سر
بر کف ساحل می‌غلتند!
سرانجام "آتسوموری" بی‌جان فرو می‌افتد. اما اینک چرخ سرنوشت گردیده و او را باز آورده است.
[ آتسوموری از زمین برمی‌خیزد و با شمشیر آخته به سوی کاهم می‌رود.]
هم‌سرایان: "آتسوموری"فریاد می‌کشد:"این‌جاست دشمن من!" و می‌خواست فرود آورد.
اما آن دیگری به بزرگ‌واری گراییده
و با خواندن نام بودا
دشمن خویش را رست‌گار کرده است.
از این رو اینان بار دیگر، بر یک مسند نیلوفر
با یک‌دیگر به دنیا خواهند آمد.
" نه، رنسی دشمن من نیست.
باز هم برای من دعا کن. آی بار دیگر برای من دعا کن!

ادامه دارد...

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine