گلهای ملحفه را نگاه میکنی. آبی و بنفش با برگهای درهم و برهم بینشان و زمینهی سفید ... ملحفه را برمیداری تا بشوریش. با گلهای آبی و بنفش کاری نداری. فقط روی گل قرمز وسط ملحفه را چنگ میزنی. فکر میکنی گلهای قرمز قشنگترند. نیشخند میزنی و چنگ میزنی تا خوب پاک شود. همهی گلها را قرمز میبینی. گلهای قرمز با دلی سیاه. گلهای قرمز پر ناز و غمزه و لطیف.
دختری را می بینی که بین گلها میدود و این قدر گل هست که دامنش را پر کند و این قدر زمین هست برای دویدن که خسته شود .
ملحفه را آب میکشی. آن را میچلانی. بدو به بند رخت میرسانی. آن را تکان میدهی. قطرات آب مثل مه، مثل باران به زمین میریزد .
دختر تازه بالغ شدهای را میبینی که اشک میریزد مثل باران. ملحفه را دور کمرش میپیچد. ساق پاهایش را میمالد و در خود مچاله میشود .
ملحفه را پهن میکنی صاف صاف.
دختری را میبینی که از درد زن شدن لذت میبرد و باید به همین زودی، تا کسی ندیده ملحفهاش را بشوید.
دستانت سرخ میشوند. به اتاق میآیی، به رختخواب میخزی. ملحفهای با گلهای آبی و بنفش با زمینهی خاکستری به روی خودت میکشی. صدای جیغ میشنوی. فریادهای جانکاه. موی آشفتهی زنی را میبینی که به موهایش چنگ میزند. دستانش را بر تخت میکوبد. زور میزند. نعره میکشد. ملحفهای را میبینی که سرخ شده. سرخ سرخ. مثل سر تا پای دختر نورسیده!
دخترت گریه میکند. بالای تختش میروی و ملحفه را کنار میزنی. پوشکش را عوض میکنی. او را به آغوش میکشی. شیرهی جانت را میمکد. گاز میگیرد. دردت آمده است. میبوسیش و کنار خود میخوابانیش. ملحفهای با گلهای آبی و بنفش و زمینهای مشکی روی او و خودت میکشی. نوزاد ملحفه را با دستان کوچکش مچاله میکند و کنار میزند.
پیرزنی را میبینی که ملحفه را مچاله کرده. کنار نوزاد ایستاده. پیرزن ملحفه را روی سر دخترک میگذارد و فشار میدهد. مادر نوزاد را میبینی که او را هل میدهد. جیغ میزند. پیرزن به موهای زن چنگ میزند. زن دخترش را بغل میکند. گریه میکند .
دخترت شیرش را بالا می آورد. ملحفه را برمیداری تا بشوریش. با گلهای آبی و بنفش آن کاری نداری. فقط گل سفید وسط آن را چنگ میزنی. گل سفید روی زمینهی مشکی.
نرگس فتحی