پیشکش ناقابلی به وحید امیری عزیز، شاعری با روح بارانی.
شعر را با صدای شاعر بشنوید
بر کرسی خطابه حضرت باران نشسته است
در محضرش هزار بید پریشان نشسته است
هی قطره قطره درس میدهد و حرفهای او
بر برگ برگ جزوههای درختان نشسته است!
:( آ مثل آب، آفتاب! ب مثل ...؟! شبیه چی؟!)
اما فقط سکوت توی دبستان نشسته است! ...
تو غایبی ... و (من) که بیتو حضورش حضور نیست
در چارراه عشق و غم، شک و ایمان نشسته است
من فکر میکند به این که اگر رد پای تو
بر روی سنگفرش خیس خیابان نشسته است -
- پس صورت سیاه جاده چرا خیس گریه است؟!
اینگونه سرد و تلخ و سر به گریبان نشسته است؟!
آخر خودش، فقط نه بیتو، که بی هیچ یادگار
قندیلوار توی فصل زمستان نشسته است!
یا اینکه فکر میکند که اگر ... (های! با توام!!)
فریاد رعد جای لهجهی باران نشسته است!
(ب مثل چی؟! پسر! کجاست حواست؟! چه می کنی؟!
شاگرد تنبلی که گوشهی ایوان نشسته است!)
(من) بغض میکند ... و مِنمِناش آغاز میشود
در لکنتش هزار گریهی پنهان نشسته است:
(ب ... مثل ... مثل بیتو بودن من! مثل بیکسی!
ب مثل بوسه ... بوسهای که به سیمان نشسته است!
ب مثل بخت نامراد! ب مانند باختن!
ب مثل (باید)ی که در گل (امکان) نشسته است!
ب مثل بینصیب ماندنم از سیبهای تو
وقتی که پشت طرح فاجعه شیطان نشسته است!...)
شب، شوکه، مکث میکند ... و درختان، ستاره، سنگ
انگار خاک، خاک مرگ، بر آنان نشسته است
حالا به جز سکوت، بغض خداوند خانه است
(من) هم که بیتو زیر شرشر باران نشسته است ...!
باران عطوفت عشق بر سرتان مستدام.