لعنت به این تعطیلات طولانی نوروز! اگر چه خودش شیرین است ـ مثل باقلوا، اگر چه ذوق و شوق آن همه تعطیلی، آن همه خوردن و خوابیدن، و مهمتر از همه، آن دورهی طویلالمدت مطالعات عمیق ـ البته برای جماعت اهل کتاب، یک استراحت کافی و یک بازپروری مفید است؛ اما این همه خوشی، هیچ به تلخی صبح روز نخست کاری نمیارزد! آدم از چند روز مانده به آخر تعطیلات، هول برش میدارد که با چه مصیبتی صبح اول وقت از خواب ناز بیدار بشود و لابهلای این جماعت[…] * مترو سوار و اتوبوس پر کن، سر وقت خودش را برساند به گرداب بلا! تف ... .
اینها، افکار مغشوش ذهن خستهی آقای « روشنایی » بود. بینوا، هنوز خستگی بیخوابی زجرآور دیشب را توی تنش حس میکرد. صبح، هول هول بلند شده بود و موها را که مثل سیم ظرفشویی شده بودند، شانه زده بود و بعد از آن که چند دقیقهای با خودش کلنجار رفته بود که آیا امروز فقط دئودورانت کافیست، یا باید عطر هم استفاده کند، با قیافهای آویزان، اما آراسته در خانه را پشت سرش کوبیده بود و اِلــِـک و هِلـِک ** رسیده بود به ساختمان حالا تکراری مترو.
ـ خاک بر سر این آسمان بهاری کنند! حالا چه وقت باریدن بود؟!
دوباره به خودش نهیب زد که این طرز دیالوگ ـ حتی با خود ـ اصلا در شان یک آدم فرهنگی اهل مطالعه نیست. آن هم آدمی که عید نوروز را نه به خانهی قوم و خویش سر زده، نه بر سَبیل عوام، گاه و بیگاه بابای طبیعت بیزبان را درآورده، و هم بر خلاف غرغر همیشگی اهالی خانه، خانهنشین به مطالعات عمیق پرداخته تا سال نو را با پایهی فکری قوی شروع کند.
از در ورودی ایستگاه که وارد شد، چشمش افتاد به جلوی ورودی سکو؛ مردی مسن با قفس قناری، بلند بلند با مامور اخذ بلیط بحث میکرد:
ـ نمیشود آقا جان! اصرار نکن ... آنجا، آن تابلو را ببین! ورود حیوان ممنوع است.
ـ یعنی چه آقا؟! آنجا عکس سگ کشیدهاند ...قناری که حیوان وحشی نیست!
آقای روشنایی سری به تاسف تکان داد و بر منازعات پیش پا افتادهی جماعت عوام، تحسر خورد؛ بعد با خودش گفت که نکند صاحب بینوای قناری حق داشته ...دوباره با خودش بحث کرد و به این نتیجه رسید که احساسات نباید مانع برقراری قانون باشد.
صدای بسته شدن درهای قطار، قهرمان قصهی ما را به خودش آورد. آهی کشید و با چشم، قطار را ـ مثل عاشقی که رفتن معشوقش را برای بار آخر نگاه میکند ـ دنبال کرد و به ده دقیقهی انتظار لعنت فرستاد.
روی سکو، همه جور آدمی بود: جوان نگرانی که کیف کهنهاش نشان میداد دانشجوست و لابد به امتحانات میانترم فکر میکرد؛ پیرمردی سیاه سوخته، که مدام با خودش حرف میزد و بعد از هر جمله، پک عمیقی هم به سیگار؛ زنی هم، کودکش را سفت گرفته بود تا از حریم قانونی خط قرمز سکو عبور نکند و آخر سر، ناگزیر شد با یک ضربهی محکم به آنجای پسرک به گریه بیندازدش و نگهش دارد.
آقای روشنایی با خودش اندیشید که بد نیست مقالهاش را دربارهی « علل روانشناسانهی عدم رعایت حقوق دیگران » در همین چند دقیقه ادامه بدهد؛ داشت توی ذهنش به کلمات فخیمی فکر میکرد که باید در مقاله به تعداد مکفی تکرار بشوند؛ و به تیترهایی که باید اضافه شوند تا مقاله، جامعتر باشد.
صدای بلند چرخهای قطار توی تونل تاریک مترو، همهمهی جماعت منتظر را درو میکرد و پیش میآمد؛ آقای روشنایی از پاراگراف سخت ادبی شدهی مقالهاش بیرون پرید و چشمش به اجتماعات کوچکی افتاد که جابهجا روی سکوها تشکیل شده بودند. نگو که حرفهایهایند و پیجوی صندلیهای خالی یا جای ثابت کنار درهای بسته، تا برای نیم ساعت خوابیدن، خوش باشند.
قطار که ترمز کرد، انگار خون گرم و تازه توی رگهای او دوید. گویی برای یک لحظه، همهی افکار بشردوستانه، تمامی جملات مطنطن پررنگ توی کتابهای قطور، در برابر احساس تلخ عقب ماندگی، در مقابل هجوم حس خستگی نیم ساعت ایستادنِ تحتِ فشار، قد علم کردند! انگار فرجام نبرد بین حقیقت و مصلحت، هر لحظه داشت مبهمتر میشد ... حتی خود آقای روشنایی هم نفهمید که چه شد که دست آرامَش، همان دستی که از صبح بوی عطر فرانسوی اصل میداد، با ضرب و شتاب توی چانهی جوانک گستاخ سمت چپی رفت و کیف و دستِ راستش، همراه با کتابهای قطور، بازوهای دو نفر از دست راستیها را با هم کنار زدند و آقای روشنایی، بی آن که نیازمند دشنامگویی عوامانه یا استفادهی ابزاری از دندانهای سفید و مرتبش باشد، همانند قهرمانی دلیر، صف مشتاقان صندلی را شکافت و به عنوان فاتح اول، روی صندلی آبی رنگ نشست.
نیم ساعت بعد، او که مقالهاش را با جملهای تکان دهنده به پایان رسانده بود، دستی به موهایش کشید؛ چند لحظه از بوی خوش عطر مچ دستش لذت برد و آرام و متین، در حالی که به زیباییهای یک صبح بهاری میاندیشید، از پلههای سکو بالا رفت.
توی جوی پهن فاضلاب، چند گربه مثل سگ پریده بودند به هم.
* شما که توقع ندارید بنده در حریم خصوصی ایشان دخالت کنم و این دشنام را به زبان بیاورم.
** اِلِک و هِلِک، همان افتان و خیزان به زبان لری است. به کار بردن این کلمه، لزوما به معنای لر بودن نگارنده نمیباشد. ( مترجم )