English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


گل‌های آبی و بنفش

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نرگس فتحی: دخترت شیرش را بالا می آورد. ملحفه را برمی‌داری تا بشوریش. با گل‌های آبی و بنفش آن کاری نداری. فقط گل سفید وسط آن را چنگ می‌زنی. گل سفید روی زمینه‌ی مشکی.
 

گل‌های ملحفه را نگاه می‌کنی. آبی و بنفش با برگ‌های درهم و برهم بین‌شان و زمینه‌ی سفید ... ملحفه را برمی‌داری تا بشوریش. با گل‌های آبی و بنفش کاری نداری. فقط روی گل قرمز وسط ملحفه را چنگ می‌زنی. فکر می‌کنی گل‌های قرمز قشنگ‌ترند. نیش‌خند می‌زنی و چنگ می‌زنی تا خوب پاک شود. همه‌ی گل‌ها را قرمز می‌بینی. گل‌های قرمز با دلی سیاه. گل‌های قرمز پر ناز و غمزه و لطیف.

دختری را می بینی که بین گل‌ها می‌دود و این قدر گل هست که دامنش را پر کند و این قدر زمین هست برای دویدن که خسته شود.

ملحفه را آب می‌کشی. آن را می‌چلانی. بدو به بند رخت می‌رسانی. آن را تکان می‌دهی. قطرات آب مثل مه، مثل باران به زمین می‌ریزد.

دختر تازه بالغ شده‌ای را می‌بینی که اشک می‌ریزد مثل باران. ملحفه را دور کمرش می‌‌پیچد. ساق پاهایش را می‌مالد و در خود مچاله می‌شود.
ملحفه را پهن می‌کنی صاف صاف.
دختری را می‌بینی که از درد زن شدن لذت می‌برد و باید به همین زودی، تا کسی ندیده ملحفه‌اش را بشوید.

دستانت سرخ می‌شوند. به اتاق می‌آیی، به رختخواب می‌خزی. ملحفه‌ای با گل‌های آبی و بنفش با زمینه‌ی خاکستری به روی خودت می‌کشی. صدای جیغ می‌شنوی. فریادهای جانکاه. موی آشفته‌ی زنی را می‌بینی که به موهایش چنگ می‌زند. دستانش را بر تخت می‌کوبد. زور می‌زند. نعره می‌کشد. ملحفه‌ای را می‌بینی که سرخ شده. سرخ سرخ. مثل سر تا پای دختر نورسیده!

دخترت گریه می‌کند. بالای تختش می‌روی و ملحفه را کنار می‌زنی. پوشکش را عوض می‌کنی. او را به آغوش می‌کشی. شیره‌ی جانت را می‌مکد. گاز می‌گیرد. دردت آمده است. می‌بوسیش و کنار خود می‌خوابانیش. ملحفه‌ای با گل‌های آبی و بنفش و زمینه‌ای مشکی روی او و خودت می‌کشی. نوزاد ملحفه را با دستان کوچکش مچاله می‌کند و کنار می‌زند.

پیرزنی را می‌بینی که ملحفه را مچاله کرده. کنار نوزاد ایستاده. پیرزن ملحفه را روی سر دخترک می‌گذارد و فشار می‌دهد. مادر نوزاد را می‌بینی که او را هل می‌دهد. جیغ می‌زند. پیرزن به موهای زن چنگ می‌زند. زن دخترش را بغل می‌کند. گریه می‌کند.

دخترت شیرش را بالا می آورد. ملحفه را برمی‌داری تا بشوریش. با گل‌های آبی و بنفش آن کاری نداری. فقط گل سفید وسط آن را چنگ می‌زنی. گل سفید روی زمینه‌ی مشکی.


نرگس فتحی

 

 تاریخ انتشار:   April 9, 2004 7:41 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir