دخترک زل زد تو آیینه، به هاله سیاهی که دور چشمانش جا خوش کرده بود. انگار دردش را فریاد میزد میخواست به مادرش بفهماند که با همه فرق دارد و با کسانی که هر روز از کنارش رد میشوند با گونه های قرمز و چشمان براق، به آیینه نگاه کرد سعی کرد قیافه قبلیاش را به خاطر آورد، به وقتی که سعید شعر هاتف را برایش زمزمه میکرد. آیا این همان چشمان بود؟ سعید زمزمه کرد:
سفر غریبی داشتم من به اون چشم سیاهت
سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت
زل زد به چشمانش تا سعید را در عمق نگاهش پیدا کند ولی تهی بود. حتی میتوانست آخر نگاهش را ببیند خالی خالی بود. حرف مادرش را به خاطر آورد وسایلی که لازم نداری از اطاقت جمع کن من به کسی میدم ثواب داره. جواب حرف مادرش را خورد. می دانست مادرش چرا میخواهد وسایلش را جمع کند. همه خاطراتش را بکشد. ولی چه کسی وسایل او را میخواهد. او بیمار است حتی اگر مسری نباشد. هفته پیش به اصرار مادر به عروسی فامیل رفت باکلاه گیسی بر سر....
زمزمه ها رو میشنید دختره بد قدم واسه چی اومده می خواد عروسی دخترم را نحس کنه و همان شب کلاه گیسش که هدیه تولد ۲۰ سالگیاش بود را آتش زد. حالا به آیینه زل زده بود. به یاد روزی افتاد که مادر سعید پیغام داد « ما نوشین را دوست داریم ولی پسرم زن سالم می خواد که براش اولاد بیاره آخه حاج آقا آرزوی نوه داره» وهمان وقت حلقه اش را با آژانس پس فرستاد ولی سعید شب آمد با حلقه، میدانست میآید.سعید صبور بود. ولی وقتی دستانش را مثل همیشه در موهایش فرو کرد تا از زیبایی و بلندی آن تعریف کند دستانش پر از مو بود.
شیمی درمانی .............. سعید رفت برای همیشه، صدای قدمهای مادرش را شنید. شانه و گل سر هایش را درون کیسه ریخت. مادر سرش را از لای در داخل آورد. نوشین جان وسایلت را جمع کردی.=