آخرين هفتهی زمستان است
همه چشمانتظار چهرهی عيد
پر شده شهر از هوای بهار
عطر گلهای سرخ و سبز و سپيد
***
در خيابان و کوچه و بازار
دست در دست مادر و پدرند
کودکان با نشاط آمدهاند
تا لباس قشنگ و نو بخرند
***
مثل آيينه صاف و براق است
کفشها زير نور ويترينها
کودک اصرار میکند: بابا!
من از اين کفشها، فقط اينها!
***
چند؟ - ناقابل است؛ ده تومان
- ده هزار؟! اينکه ... چشمهای پدر
بر زمين خيره میشود اما
منتظر مانده چشمهای پسر
***
کودک و عيد و خنده و شادی
کودک و کفش نو، لباس قشنگ
کودک و سرزمين روياها
عطرها، نورهای رنگارنگ
***
میخری هان؟ ببين چه برّاق است
ظاهرش مثل کفش مردانه است
میخری هان؟! ببين که مرد شدم
مرد در فکر خرجی خانه است ...
***
راستی چند روز مانده به عيد؟
عيد آجيل و ماهی قرمز
عيد اين سفرههای دور از نان
که به سامان نمیرسد هرگز
***
میخری هان؟! – بله! بله! حتماً
میزند خنده شادمانه پسر
لبش از شادی و شعف باز است
مثل لبخند کفشهای پدر
***
... در خيابان و کوچه و بازار
هيچکس بغض مرد را نشنيد
آی تقويمهای رنگارنگ
راستی چند روز مانده به عيد؟!