دست انداختی دور پنجره هاش، چشمت افتاد زمین، سرتو بلند کردی، نور چشاتو زد، عادت نداشتی مستقیم به خورشید نگاه کنی، دلت سقا خونه میخواست تا یه کاسه طلایی رو پر آب کنی و زل بزنی به خورشید توش!...
سردی سنگ میلرزوندت ؛ تکیهات رو از سنگ سفید حرم گرفتی، به یه عمر بی تکیه گاهی فکر کردی، چشات توی پنجرههای ضریح گم شده بود و راه فرار پیدا نمیکرد، همهاش بن بست بود، بنبست شیشهای؛ دلت جیغ و ویغ میکرد و چشات یه وری افتاده بود کنج صحن، ...، خودتو جمعو جور کردی و راست وایستادی، چشم دوختی به چلچراغ و توی خودت داد زدی: اصلا بایدیه! خسته شدم! چقدر التماس؟ میخوام ببینمش! مرده یا زنده فرق نمیکنه! دیگه فرق نمیکنه! ... هرچی تو بگی! هرچی تو بخوای! .... ولی باید ببینمش! امشب! اینجا! یاللا!...
سرت بالا بود و نگات زیر، گم و گور شده بود زیر دست و پای اون همه زائر، میدونستی چشای آهو رو نداری که بخوای دلبری کنی، با هر جون کندنی بود نگاتو پیدا کردی؛ خواستی زل بزنی توی چشاش و جوابت رو بگیری که دیدی دلت نیست، له شده بود زیر دست و پای اون همه پا بوس!؛ جارو خاک انداز خادم حرم رو گرفتی و جمعش کردی؛ سطل زباله نداشت توی صحن، پشتت رو کردی، دل دل میکردی برا رفتن، میگفتی: الانه اس که بگه، نرو! قهر نکن!
اما هرچی وایستادی خبری نشد! یه دفه به خودت اومدی که توی حیاط داری کفش میپوشی! دست دلت رو گرفتی و سرتو رو انداختی زیر و آسه آسه راه افتادین، با همه لنگیش یه قدم جلوتر از تو میرفت، میدونستی اگه نبود سر درگمی خفهات میکرد؛ سرت رو که بلند کردی یه دست رو دیدی که یه کاسه طلایی رو برد زیر شیر و بعد بلندش کرد و ریخت روی سرش، باورت نمیشد یه کاسه آب کل هیکلش رو خیس کنه! ؛ ساعتت رو نگاه کردی، ۲ نیمه شب بود. برگشتی، نبود! رفتی پشت یکی از ستونای سقا خونه قایم شدی تا با دلت دعوا کنی، توی یکی از حجره ها سه تا جوون دور هم چهار زانو نشسته بودن، تا نگات رفت گوشه حجره، دیدی سه تایی باهم دم گرفتن!: میون همه دلها ... امون از دل زینب... !
نگات سرخ سرخ شد! دل درب و داغونت ریش ریش شده بود! دست کردی توی جیبت، دستمال نداشتی واسه پاک کردن درداش ...! گفتی الان چادر رو میکشه تو صورتش و شونه هاش شروع میکنن به لرزیدن؛ اما دووم نیاورد، راه افتاد؛ توی صحن گوهر شاد روی اولین سکو چمباتمه زد. گفتی دیگه نای بلند شدن نداره! حتی چشت هم خسته بود .. یه دسته زن و مرد سیاه پوش اومدن توی حیاط، داشتن عاشورا میخوندن. پسرک میوندار یه دفه جلو دلت که رسید انگار حال زارشو ندید، داد زد: گوش کن! صدای زینبه! برو داداش! برو! گوش کن! داره داد میزنه: حسینم! برو! ..
نفهمیدی دلت کی به هوش اومده بود که خورد به دیوار و دوباره از هوش رفت؛ سرت رو برگردوندی! خبری از دسته عزاداری نبود!
بغلش کردی، میدونستی پاهات اهلی دلت شدن و بی اذن اون هیچ جا نمیرن!گذاشتی خودشون راه رو پیدا کنن...یه دفه وایستادن جلو پنجره های فولادیی که یه عالمه دست و پا و گردن رو با طناب بسته بودن بهش! تو هم خواستی دلت رو گره بزنی، طناب نداشتی! کشیدی عقب؛ گنبد و گلدسته چه صفایی پیدا کرده بودن!
دلت هوای حسینش رو کرده بود؛ ۱۰ روز ناز کشیده بودی تا یه لحظه ببیندش! اصلا این روزا کار دلت شده بود ریاضی خوندن؛ همهاش وزن اسب رو با تانک مقایسه میکرد، ضرب میکرد، کسر میگرفت، جمع میکرد، میدونست با وزن هر اسبی روی سینه، استخونای آدم خرد میشن! اما نمیدونست تانک حالا هرتانکی، فقط له میکنه؟ یا خرد میکنه؟ یا شایدم تیکه تیکه؟ ... ریاضیات دلت اصلا خوب نیست؛ اما این چند روزه دفتر و مداد و ماشین حساب از دستش نیافتاده! باید حساب کنه!
صدای نقاره چی ها گوشت رو کر میکرد، داشتی به صدا عادت میکردی که دلت تکبیر گفت، دورکعت نماز خوند، دست گرفت به دیواری که نبود و بلند شد، دلش شکسته بود صداش اما چون قاطی شیپور نقاره چیها شده بود به گوش نمیرسید ...؛ ... سلام رو که داد صبر نکرد، راه افتاد؛ رفت توی حسینیه، بی سرو صدا یه پتو برداشت و خزید زیرش! صبح جمعه بود و همه دلتنگیهاشونو ندبه کرده بودن و میخوندن؛ اما دل تو ناجور خورده بود توی برجکش که تخت گرفت خوابید؛ شاید توی این ۱۰ شب هیچ شبی به این راحتی خواب نرفته بود؛ وقتی بیدار شد چیزی به قضا شدن عشق ظهرش نمونده بود، وضو گرفتنش با اون سر و روی خونی دیدن داشت؛ غروب روز آخربود؛ پا شدی و رفتی طرف حرم؛ توی صحن نرفتی؛ گوشه حیاط سجادهات رو پهن کردی و چشم دوختی به غروب! دلت فال میخواست، حافظ رو در آوردی، فاتحه خوندی؛ دلت یه صفحه رو باز کرد؛ و بلند بلند شروع کرد به خوندن ... با درد صبر کن که دوا میفرستمت ...لپاش گل انداخت؛ میدونست بعدش یه جایی میگه: بشتاب! هان! که اسب و قبا میفرستمت! .... اسب!.... صدای شیهه پیچیده بود توی حیاط ؛ صدای شنیهای تانک!!!
یا حق!!
محمود مهاجر