- عصری آمده بودم سراغت
قرار بود خون گریه کنیم
در هزارهی چندم؟
- فکر می کنم دهم از سالیاد قحط باران
- دیروز را هم یادت میآید
که قرار بود پل بزنیم
یعنی قرار بود تو پل بزنی
تا حریف ضربهات نکن؟
توی خیابان راه که میروی
چشمها میخواهند همدیگر را بدرند
و هی پاچهی هم را میگیرند
و اگر این عینکهای دودی نبودند
معلوم نبود
تکلیف این آفتاب که
هر روز از شرق به غرب
شوت میشود
چیست؟
میآیی فرار کنیم؟
- اگر باران بیاید
- نه، هزار سال است که نیامده
و حالا حالاها که بیاید
چشمهایت را روی هم بگذار
و دستها را روی دلت
هروقت صدای جیرجیرکها بلند شد
پرواز میکنیم
باور کن!
- مادر میگفت ...
- مادر را بیخیال
پدر را بگو که میگفت:
«اگر گرازهای وحشی را هم به خانه آورده بودیم
تا حالا آدم شده بودند و تو نشدی
و نمیشوی
نشان به آن نشان که هزار سالاست
و حالا حالاها که بیاید.»
آخر یکیمان باید دق کند
یا تو از دوست داشتن من
یا من از دوست نداشتن تو
- توی این گرما که دارد بیداد میکند
عجب بساطی به راه انداخته این شبچرهی مسخرهی شوم
فکر کنم امشب هم صدای رعد و برقها
نگذارند تا صبح بخوابیم
- بخوابیم؟!