حق
چهار نمایشنامهی خیلی کوتاه
یک/
:: روح دزد::
شب است. مرد یک در صحنه قدم میزند. گویی بر بلندای بامیست. بیخواب است و دمق. مرد دو به سان روحی ترسناک با نقاب و شنلی سفید وارد میشود. مرد یک ابتدا متوجه حضور او نمیشود. مرد یک در برخورد با مرد دو از ترس قالب تهی کرده، نقش زمین میشود. مرد دو بالای سر مرد یک میآید. از مردن او مطمئن میشود. نقاب و شنل خود را برمیدارد و جیبها و لباس مرد یک را جستُجو میکند. خالیی خالیست. ناامید آمادهی رفتن میشود.
حال مرد یک به هوش آمده، از جا بلند میشود. مرد دو یکدفعه متوجه حضور مرد یک میشود و از ترس پس میافتد. مرد یک جیبهای مرد دو را وارسی میکند. مقدار زیادی پول و وسایل شخصی دارد. آنها را در کیسه میریزد و از همان بلندیی بالای برج به خیابان میاندازد. منتظر میماند تا صدای برخورد آن را با کف زمین بشنود. طول میکشد؛ صدای برخورد کیسه با زمین شنیده میشود. مرد یک آمادهی پرواز میشود.
از همان بلندی به پرواز درمیآید و دور میشود.
دو/
:: گمشدهگان ابدی::
نور میآید، دو نفر وارد صحنه میشوند. راه زیادی پیمودهاند و هر دو خسته و راه گم کردهاند. نمیدانند به کدام سو بروند. هر کدام راهی را به دیگری پیشنهاد میکند و سعی دارد او را به راه خود ببرد، اما هیچکدام پیشنهاد طرف مقابل را نمیپذیرد. قرار میشود شیر و خط کنند. به دنبال سکهیی میگردند برای شیر و خط کردن! هرچه در جیبهاشان میگردند سکهیی نمییابند. بالاخره در اوج ناامیدی یکی از آنها سکهیی را که از جیب سوراخ کتاش به داخل آستر کت رفته، پیدا میکند، آن را با زحمت بیرون آورده، آمادهی شیر و خط میشود. آن دو سرنوشت خود را به دست شیر و خط تنها سکهی موجود سپردهاند. یکی از آنها سکه را به هوا میاندازد. سکه از هوا باز نمیگردد! منتظر میمانند. ولی از سکه اثری نیست. لحظاتی میگذرد. آنها فکر میکنند سکه به زمین افتاده و گم شده است. روی زمین را میگردند. هر دو چهاردستُپا در جستُجوی سکه صحنه را ترک میکنند. نور میرود. یکدفعه صدای افتادن سکه بر زمین شنیده میشود. بلافاصله نور میآید. کسی نیست! نور آرام میرود.
سه/
:: بازیگر جدی::
نور میآید. یک گروه فیلمبرداری در صحنه هستند: کارگردان، فیلمبردار، منشیی صحنه و دستیاران. کارگردان از همه جدیتر است. بسیار پرانرژی و پرحرارت رفتار میکند. قرار است صحنهیی را تصویربرداری کنند. بازیگری در وسط صحنه آمادهی دستور کارگردان برای شروع بازیست. منشیی صحنه کلاکت میزند. کارگردان دستور حرکت میدهد. بازیگر بازیاش را شروع میکند. در این صحنه بازیگر باید خودش را بکشد. بازی انجام میشود. کارگردان راضی نیست. صحنه چند مرتبه درست اجرا نمیشود. به نظر کارگردان صحنهی خودکشی حس لازم را ندارد. کارگردان خودش جای بازیگر را میگیرد و یکبار خودش این صحنه را بازی میکند. منشیی صحنه دوباره کلاکت میزند. فیلمبردار کارش را آغاز میکند. صدابردار میکروفون و بوم صدا را به صورت فرضی آماده میکند. کارگردان به شکلی کاملا طبیعی خودش را جلوی دوربین میکشد. آنقدر طبیعی و زیبا که همه دست میزنند و کارگردان را تشویق میکنند. کارگردان کف صحنه افتاده و تکان نمیخورد. گروه فیلمبرداری وسایل کارشان را جمع کرده و از صحنه بیرون میروند. بازیگری که قرار بود نقش را بازی کند مات و مبهوت بر جای مانده است و حیرتزده از بازیی خوب کارگردان، بالای سر او میآید. هرچه او را صدا میزند و تکان میدهد کارگردان از جایاش تکان نمیخورد.
بازیگر تصمیم میگیرد بازیی کارگردان را برای خود تمرین کند. او درست بالای سر کارگردان همان بازی را به خوبی؛ درست مثل کارگردان؛ انجام میدهد: او به طور طبیعی خودش را میکشد. حال بازیگر هم در کنار کارگردان بر کف صحنه فرود میآید و بیحرکت میماند! لحظاتی مکث؛ سکوت! نور میرود.
چهار/
:: دیدن یا ندیدن::
نور میآید. کسی در صحنه نیست. صدای عصازدن دو نفر از دو سوی صحنه شنیده میشود. پس از لحظاتی دو نابینا، عصازنان از دو طرف صحنه وارد میشوند: یکی سر تا پا سیاه پوشیده و دیگری سر تا پا سفید. سفیدپوش عینک سیاه به چشم دارد و سیاهپوش عینک سفید!
آندو همدیگر را نمیبینند؛ لذا به شدت به یکدیگر برخورد کرده، به زمین میافتند. عینکهاشان میافتد. هردو کورمالکورمال به دنبال عینکهای خود میگردند. هریک عینک دیگری را برداشته به چشم میزند. حالا هردو میتوانند ببینند. از جا بلند شده، با احترام به همدیگر دستداده، از هم خداحافظی میکنند. چند قدم از یکدیگر فاصله میگیرد. هردو در یک لحظه میمانند، یاد چیزی میافتند. هر دو برمیگردند، عینکهاشان را که عوضی برداشته بودند رد و بدل کرده، به چشم میزنند. هردو مجددا کورند! عصازنان از صحنه در دو جهت مخالف بیرون میروند.
نور میرود.
نویسندهی نمایشنامهها: حسین پاکدل