مسالهء تکرار
تکرار در موسیقی مینیمالیستی را شاید بتوان یکی از شاخصه های مهم این سبک از موسیقی دانست. غالباً این تکرار خود را در بافت ریتمیک اثر مینیمالیستی نشان می دهد و از طریق آن شنونده را به عالمی خلسه آور می برد.
گوش دادن به موسیقی مینیمالیستی را همانگونه که استیو رایش به آن اشاره کرده شاید بتوان مانند آن دانست که «ساعتی شنی را برگردانده و به ریزش مداوم شن ها خیره شویم». مسالهء تکرار مداوم یک موتیو و به عبارتی بهتر خلق پیچیدگی های مکرر از طریق تکرار یکنواخت موتیوی ساده یا فیگوری ریتمیک در موسیقی مینیمالیستی از دید منتقدان آن همواره نوعی نقطه ضعف به حساب می آمده در حالی که تکرار بی پایان، بخشی از تفکر آهنگساز مینیمالیست برای دستیابی به هدف نهایی خویش است و آن چیزی نیست جز ایجاد فضاهای خلسه آور یا امثال آن از طریق بیان دوباره و دوبارهء یک موضوع کوچک و شاید حتی پیش پا افتاده.
در آثار رایش و گلاس حضور این تکرار به خصوص از دید ریتمیک قابل توجه ترین نکتهء ممکن است.به طور مثال می توان «6 پیانو» اثر رایش را مورد بررسی و کاوش قرار داد که در آن 6 نوازندگان پیانو نزدیک به 20 دقیقه مشغول به نواختن تنها یک فیگور ریتمیک میباشند یا قطعهء «در دو» اثر رایلی که ساختار مشابهی از نظر بازی ریتمیک دارد و به همان اندازه تاثیر گذار است که «6 پیانو».
فیلیپ گلاس در کنسرتوی ویلنش که شاید آن را بتوان محبوب ترین و مشهور ترین و حتا پر فروش ترین موسیقی مینیمالیستی بر شمرد تکرار را از ریتم به ملودی منتقل می کند و اینجا شاهد تکرار بی وقفهء یک یا دو ملودی که در نهایت سادگی از تاثیر گذاری شدیدی برخوردارند هستیم. به ویژه موومان دوم این کنسرتو ساختاری کانونیک دارد که به نوعی روند جلو رونده، مضطرب و تیره اش آن را به یکی از درخشان ترین آثار نوشته شده در این سبک بدل می سازد و همین موومان دستمایهء گلاس برای ساخت موسیقی فیلم «ساعات» می شود که آن را به یکی از قوی ترین آثار وی در زمینهء موسیقی فیلم تبدیل می کند.
نمونه ای مشابه آن را می توان در سومین سمفونی آهنگساز لهستانی هنریک میکولای گورتسکی یافت که موسیقیدانان وی را کمتر مینیمالیست می دانند. این سمفونی که «سمفونی ترانه های غمناک» نامگذاری شده مانند اثر دیگر وی، رفرن ، یکی از مهم ترین آثار موسیقی بعد از جنگ جهانی دوم به حساب می آید. ویژگی خاص این اثر که آن را از دیگر سمفونی های تاریخ موسیقی غرب متفاوت می سازد به یدک کشیدن تنها 3 موومان آهسته است که در طول یک ساعت اجرایش خوانندهء سوپرانو نقشی مادرانه ایفا می کند و هر موومان دارای متنی است ضد جنگ. در موومان پایانی گورتسکی از مازورکا op.17 no.4 اثر هموطنش شوپن و قسمتی از سومین سمفونی بتهوون نیز بهره می برد و اینها همه و همه اثری را می سازند که بیشتر از اینکه مینیمالیستی باشد رمانتیک است(البته گورتسکی خود معترف به تاثیر پذیری از آهنگسازانی چون بتهوون و سیبلیوس بوده است). در هر یک از موومان های این اثر به مانند کنسرتوی گلاس شاهد تکرار یک یا چند ملودی بسیار ساده هستیم که بیشتر از آنکه مانند آثار رایش یا رایلی دارای پیچیدگی های ریتمیک باشند از بافت کنترپوآنتیک و هارمونیک نسبتاً قوی تری بهره می برند.
در مجموع آهنگساز مینیمالیست از تکرار به عنوان ابزاری ضروری در جهت ارتباط بر قرار کردن با مخاطبش استفاده می کند. حال این که این تکرار بافتی ریتمیک داشته باشد یا ملودیک بحثی است جداگانه. ولی می توان در آثاری که حد اقل از نظر بازاری موفق تر بوده اند تکرار را بیشتر در ملودی و بازی های کنترپوآنتیک ملودی«ها» دید تا در ریتم که دستمایهء کاری آهنگسازان قدیمی تر بوده است.
---------------------
۱. Steve Reich
۲. Glass
۳. Six Pianos
۴. In C
۵. Riley
۶. The Hours
۷. Henryk Mikolaj Gorecki
۸. Symphony of Sorrowful Songs
۹. Refrain
۱۰. Mazurka
۱۱. Chopin
۱۲. Beethoven
۱۳. Sibelius