گوشی تلفن را که میگذارم تازه وقتی است که فکر میکنم چه گفته ام و بعد ذهنم پر میشود از سئوالات فراوان بیجواب . میتوانستم مودبانهتر یا متواضعانهتر با او صحبت کنم . چه فکری خواهد کرد ؟ ا من را دعوت به کار میکند؟
آدم مغرور و خودپسندیام و حتی این اعتراف هم از روی تکبر است برای اینکه کس دیگری زودتر از خودم این حرف را به خوردم ندهد . او تنها کسی نیست که میتواند من را در راه رسیدن به اهدافم کمک کند . باید کلمات را با دقت بیشتری انتخاب میکردم . اما او از من خواست تا کامل و بیتعارف خودم را معرفی کنم . زیاد از « من » استفاده کردم بخصوص وقتی پرسید چرا تحصیلات عالیه ندارم . هاه ! به من برخورد ! همیشه عیب و نقصها دیده میشود .
هر از گاهی بدبینی و شک و تردید وجودم را فرا میگیرد و باعث میشود همه کمیها و کاستیها را در خارج از وجودم در اشیا و ابزار و آدمها بینم ولی وقتی به خودم میآیم میفهمم که نه ! اینطور نیست . « به خود آمدن ! » احتمالا یکی از راههای خود شناسی میتواند باشد اما برایم ناخودآگاه است . باید به عقبتر برگردم . دو روز پیش بود . برف میبارید . هوا سرد بود . چتر نداشتم . مجبور شدم به یک باجه تلفن پناه ببرم تا وقتی که دیگر برف نبارد . آنجا منتظر بودم تا آسمان به اندازه نیم ساعت دست از باریدن بردارد که به خانه بروم و برسم . اما برف بند نیامد و لحظهای دست داد تا من با « خودم » فکر کنم . همه آن کژیها همینجا بود توی باجه تلفن ، درون خودم . حالا معضل اساسی هیچ کس و هیچ چیز نیست همه گرفتاریها و بیچارگیها از گند خودم بلند میشود .
علیرضا گفته بود خیلی با نفوذ و با اعتبار است و همراهی با او یعنی افتادن در راه موفقیت . برادرم البته همیشه خوشبینی احمقانه ای دارد . هرگز تا این عصبی نبودم . وقتی دارم خودم را به بی خیالی میزنم تا فراموش کنم میفهمم عصبیام . گفته بود به همکاری با من امیدوار است . اما این امیدواریها زندگی را پر کرده از انتظار و صبوری بیوقفه . دائم به خودم میگویم بالاخره همه چیز درست میشود . آه ایمان را نباید فراموش کرد و وجود خدا را . نه ! واقعا کاری از دستم بر نمیآید . روزی همه امور زندگی درست و مطلوب است و شاخص ارزش سهام در بازار بورس رشد دارد و مادر لبخند میزند مثل دو روز پیش و روزی دیگر یا ساعتی دیگر چنان دچار بلایای آسمانی و زمینی میشوم که از همه چیز و همه کس از درخت و چمن از دریا و بیابان از شهر و دیوار از موسیقی و کتاب سیر میشوم . نه ! من هیچ کاره ام . مدت طولانی از بارش سفید برف گذشته بود و من تنها به سعادت و بدبختی فکر میکردم . میخواستم یک نتیجه روشن بگیرم اما دو روز از آن روز برفی هم گذشته و دارم به تدریج به این باور میرسم که نه خوشبختی هست و نه بدبختی . چه در قالب مادی و چه معنوی وجود ندارد . نسبت آنها ناچیز و گاه هیچ است . من خوشبخت یا سعادتمند نیستم همانطور که بدبخت نیستم بیشتر معلق و شناورم .
به زودی خبرم خواهد کرد اما باورش سخت است . نمی توانم وقتم را تلف کنم و بیهوده انتظار بکشم که شاید کاری برایم پیدا کند . زندگی پر است از شایدهای اثبات نشده . هرگز آنطور که به نظر میرسد در وقایع پیرامون خودم تاثیر نداشته ام اما با بیشرمی هر پیشامدی را به خود نسبت دادهام . باید حرفم را تعمیم دهم تا اینطور به نظر نرسد که دارم یک تجربه شخصی را بر ملا میکنم . پس میگویم ما فقط احساس خوشبختی یا احساس بدبختی می کنیم . « احساس » میکنیم مثل لمس کردن برف و احساس سرما . برف را که در دست بگیری زود آب میشود یا مثل اینکه من با این دماغ چاقم احساس خوش تیپی کنم اما نیستم فقط این احساس به من دست داده است . ما احساس میکنیم ولی از همه چیز خالی هستیم . چه راحت میگویم « ما » ، وقتی هزاران هزار آدم هستند که با این نظر مخالفند یا اصلا برایشان مهم نیست این اراجیف مزمن ! احساس بزرگی به تو دست میدهد وقتی ایدهات را میتوانی مطرح کنی . شاید برای اینکه خودت را ، این وجود پر از نقصانت را توجیه کنی و در دادگاهی که پر است از ارزشهای انسانی و معنوی و مادی و یا ضد ارزشهای مقبوح و ناشایست تبرئه کنی . اما من یک مجموعه تهی میشوم تا از همه این بندها خلاصی پیدا کنم نه خوب و نه بد ، نه سیاه و نه سفید . چه فایده چون باید سریع به یک جنگل دم دست پناه ببرم تا همچنان تهی بمانم .
وقتی داشتم خودم را به او معرفی میکردم و همان افتخارات دروغین را برایش بر میشمردم و به رسم اجدادم بزرگی را از آن خود میکردم در نادانیام به خود آمدم . تلفن قطع شده بود و هنوز نمیدانستم کیام . یک آرمانگرای مطلق نگر ؟ یک دیوانه عاقل ؟ یک عابد گناهکار ؟ یک عاشق خائن ؟ یک نعش زنده ؟ یک انسان حیوان صفت یا حیوان انسان صفت یکی مثل سگ اصحاب کهف ؟ یک دانای مطلق یا تنها متکلم وحده ؟ قرار است چه کار کنم ؟ نه از این سئوال باید بگذرم . بودن یا نبودن ! بله البته مسئله همین است به اضافه شدن و نشدن ، رسیدن و نرسیدن ، خواستن و نتوانستن ! آن بالا در آسمان که هستی به پرواز فکر نمیکنی وقتی افتادی توی قفس دلت پر میکشد .
خسته ام از همه
خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از تو ام
بیزار از این عالم
بیگانهام از سیمای تو
دیوانه دنیای تو
با کدام انگیزه ؟ برای ارضای چه کسی ؟ برای اثبات چه چیزی ؟ برای رسیدن به کدام معشوق ؟ کدام معبود ؟ برای بردن کدام لذت دست نیافتنی ؟ با کدام شور و حال ؟ کدام وجدان آرام ؟ هر لحظهاش عذاب است . این را صادق هدایت میگوید . مثل خوره مثل خوره ... . شکنجهگاه است پر است از ترس و وحشت از تاریکی و سیاهی ، تعفن و چرک ، خون و خونابه و تنهایی . اول و آخرش همین تنهایی است و چسناله های در ادامه اش . اما نه از این تنهایی های همیشگی . یک جور بیکسی و آوارگی است انگار که رها باشی به حال خودت رها . نه پشوانهای نه تکیهگاهی .
تلفن دارد زنگ میزند و افکارم را به هم میریزد تا بفهمم کسی پشت خط هست که میخواهد چیزی به من بگوید و در لایه های زیرین خود به من بفماند که انگار تنها نیستم . او هر کس که باشد مزاحم همیشگی یا یک دوست یا آشنا به هر حال حتما یک آدم است که با من کار دارد و این تلفن خانه من است که الان دارد زنگ میزند .
همه آرزویم این بود که یک پدر متکبر و مستبد به صلابه ام میکشید و افکار و عقایدش را بر من دیکته میکرد . آزادی چقدر دردناک و عذاب آور است . کاش یکی پیدا میشد و یک بند به گردنم میانداخت و مثل یک حیوان اهلی و نجیب به هر جا که میخواست میکشید . آه چه احساس خوبی است گاو شیرده بودن !
دوست دارم خودم را به اولین کسی که رسیدم تسلیم کنم . اما تلفن همچنان زنگ میزند . میتوانم از روی صندلی بلند شوم و گوشی تلفن را بردارم و از شنیدن صدای کسی که نمیدانم کیست انباشته از احساساتی رقیق شوم . غم ، خوشحالی ، یاس ، امید اما من تهی هستم . کاش خدا دیکتاتور بود و من را به بند میکشید . زندگی گاهی مثل کارنامه نمراتی میشود که به دست راست یا چپ آدم میدهند . چندش آور است . من دارم به سادگی و ساده انگاری یک گاو شیرده حسادت میکنم ، به رضایتی که در چشمهایش دارد و به خوشبختی اش . لذت زندگی ! چطور از آن فرار میکنم وقتی خوشبختی یا بدبختی ...
دوباره تلفن زنگ میزند . میتوانم از جا بلند شوم تا لااقل ببینم چه کسی اینطور لجوجانه تلفن را در دست گرفته . از من چه میخواهد ؟ چه حرفی دارد ؟ فقط کافی است گوشی را بردارم و بگویم « الو ! » اما این کار را نمیکنم . فقط مرگ است که نتیجه اش را سریع خواهم دید . میتوانم همینطور که نشسته ام با این کارد میوه خوری رگهایم را بزنم . اول کمی درد دارد . باید تیزی چاقو را سریع بکشم تا درد را کمتر احساس کنم اما زخم میسوزد و تیر میکشد . بعد از چند دقیقه یک آرامش دست نیافتنی یک خواب سنگین و عمیق سراغت میآید. بعد احتمالا مادر سراسیمه وارد اتاق میشود و با جیغ و فریاد من را به یک در مانگاه میبرد . در حالی که تند و تند آیه الکرسی میخواند و نصیحتم میکند و اشکهایش را پاک میکند . به همین سادگی پنجاه سال دیگر هم عمر میکنم یا اصلا میمیرم . احساس آزادی میکنم و هم احساس خفگی و فشار . همیشه بن بست هست و هزار مانع ناهموار ، دیوار . اما تنها احساس میکنم انگار از همه چیز تهی ام . از مدتها پیش از وقتی که چشم به دنیا باز کردم تصمیم خودم را گرفته بودم . زندگی ارزش مبارزه ای محتوم را نداشت و خوشیهایش هم پایدار نبود . یک خواب عمیق و بعد آرامش ! گوشی تلفن را بر میدارم بعد از سلام و چاق سلامتی میگوید فردا خودم را سر برنامه ای که قرار است در آن دستیار کارگردان باشم برسانم . تا کی باید صبر میکردم . از باجه بیرون زدم . برف بیوقفه میبارید و باد تندی صورت رهگذران را با سیلی مینواخت . هنوز به خودم نیامده ام . بهت زدهام انگار . « دستیار کارگردان یک برنامه تلوزیونی ؟ » . دور خودم میچرخم . تکه پارچه ای را دور مچ دستم میپیچم و سعی میکنم تا دیرتر نشده خودم را به یک درمانگاه شبانه روزی برسانم . در راه برف آرامتر تر از همیشه می بارید . داشتم آرام آرام به خوابی عمیق فرو میرفتم و به فردا فکر میکردم .