دلتنگ میشوی و بزرگتر از بیدی
روییده است بر ناگاه جادهی کهنسال
شکوهمندانه ابتدای نگاهت را
به انتهای زمین پیوند میدهی
و صبح را اشارتی غیر مستقیم
که بــِروید
گم میشوی در برهوتی از آینههای عمودی
که هی تکرار میشود نگاهت
نگاهت
نگاهت
«شاید شهید عشق شود این مرد»
به اطراف نگاه میکنی و مردی نبود
و صدای ممتد کِـل
کِـل
کِـل
و صدای شکستن
هیاهوی عجیب و های و هوی باد
و خنجری که دور از غلاف
هی صیقل میخورد
ترانهها که تمامی ندارند
و شاعر
قلمش را
در چشمانش فرو میکند.