English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


آقای ناظم، آقای مدير

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
زنگ که خورد، آقای ناظم به صلاح‌دید و دستور آقای مدیر، همه‌ی بچه‌هایی را هم که دیر به مراسم صبح‌گاه رسیده بودند روانه‌ی صف‌های نامنظم دانش‌آموزان کرد
 


۱

زنگ که خورد، آقای ناظم به صلاح‌دید و دستور آقای مدیر، همه‌ی بچه‌هایی را هم که دیر به مراسم صبح‌گاه رسیده بودند روانه‌ی صف‌های نامنظم دانش‌آموزان کرد. هوا سرد بود و سوز سرمای عجیب آن سال را می‌شد از سرخی بینی‌ها و گوش‌های همه فهمید. دانش‌آموزان دبیرستان نمونه‌ی (...) هیچ‌ کدام نمی‌دانستند که چرا بعد از هفته‌ها، آقای مدیر قرار است صحبت کند. آخرین سخن‌رانی آقای مدیر، به موضوع جنجالی تبدیل ناهار یک شنبه‌ها از ماکارونی به عدس‌پلو برمی‌گشت؛ در آن روز به یاد ماندنی، آقای مدیر، نطق غرایی کرده بود و بیزاری خود را از ترکیب لعنتی ماکارونی و ماست، اعلام ... همه هم خوب یادشان بود که جا به جای سخن‌رانی او، چقدر به مناسبت این تحول فرخنده هورا کشیده بودند و دیدند که آقای ناظم چه بداخلاق شده بود و چند نفر را از صف‌ها بیرون کشید.

حالا هم آقای مدیر، چشم در چشم تک تک بچه‌ها، همه را از زیر نظر می‌گذراند و به بعضی‌ها که شیطنتی داشتند، چشم‌غره‌ای می‌رفت؛ بعد از سه دقیقه سکوت سنگین و سان دیدن آقای مدیر از گردان ساکن بچه‌ها، سرفه‌ی او فضای تحمل ناپذیر حیاط را شکست و کم‌کم معلوم شد که آقای مدیر به خاطر انتخابات مهم روزهای آینده، احساس تکلیف کرده و دارد درباره‌ی کسی که از نظر او، شایسته‌ترین فرد برای احراز آن مسوولیت خطیر است، با حرارت حرف می‌زند. همه هم دیدند که آقای ناظم چه تلاش بی‌دریغی دارد که ابتدا با یادداشت‌های مکرر و آخر سر با حضور در کنار تریبون، تذکر بدهد که هوا سرد است و وقت کلاس‌ها دارد گرفته می‌شود و ... .

در پایان مراسم طولانی صبح‌گاه آن روز، بیش‌ترین ضرر نصیب آن‌هایی شد که قیافه‌های مشهورشان توی ذهن آقای ناظم مانده بود. یکی یکی از صف بیرون کشیده شدند و نفری یک منفی قرمز خوش‌رنگ توی دفتر معروف موارد انضباطی جیره‌شان شد!

۲

پنج‌شنبه‌ی پیش از انتخابات مهم، دبیرستان نمونه‌ی (...)، حال و هوای دیگری داشت. آقای مدیر و آقای ناظم، هر دو غیبت کردند و از دهان سرایدار هم ناخواسته پرید که هر دوشان در جلسه‌ی توجیهی انتخابات فردا، حضور فعال دارند؛ غذای آن روز هم بر خلاف همیشه جوجه‌کباب سرد بود با نوشابه‌ی گرم، و بچه‌ها که با تعجب بشقاب‌های ملامین‌شان را آن روز تمیز به خانه می‌بردند، ظرف‌های یک‌بار مصرف را یکی یکی گرفتند.
پشت دیگ غذا، کاغذی بزرگ چسبانده بودند که در آن، « انجمن منتقدان معتمد امر خطیر آموزش و پرورش »، التماس دعا داشت برای انتخاب نامزد خودش.

۳

یک ماه بعد از روی کار آمدن مسوول منتخب، در یک صبح شنبه‌ی دل‌انگیز بهاری، دانش‌آموزان متوجه شدند که بی هیچ مقدمه و توضیحی، آقای ناظم شده آقای مدیر و آقای مدیر شده آقای ناظم.

 

 تاریخ انتشار:   February 20, 2004 11:24 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir