نگاهی به موضوع «انسان» در آثار هاینریش بـل
اشاره: آن چه در پی میآید، گزیدهی ناقصالخلقهای است از مقالهای بلند دربارهی آثار هاینریش بل! کسانی که حوصلهی بیشتری دارند، فایل PDF مقالهی اصلی را از اینجا میتوانند بردارند.
*
هاینریش بـل (Heinrich Boll) : 1985 - 1917
آثار: آدم کجا بودی؟، و حتی یک کلمه هم نگفت، بیلیارد ساعت نه و نیم، خانهی بیسرپرست، نان سالهای جوانی، عقاید یک دلقک، میراث، سیمای زنی در میان جمع، آبروی از دست رفتهی کاترینا بلوم، جدایی از گروه، پایان یک ماموریت، شبکهی امنیتی، زنان در چشمانداز رودخانه و بسیاری داستانهای کوتاه.
برندهی جایزهی ادبی نوبل، در 1972
*
جهان داستانی هاینریش بــُـل را شاید بتوان در یک عبارت خلاصه کرد: دفاع از گمشدهای عزیز به نام شرافت انسان! بیشک، محور اصلی و زمینهی آشکار قصههای پرتعداد او، خود انسان است. قهرمانهای خسته و درماندهی او، موجودات غریبیاند که لابهلای دنیایی از ترس، شهوت، طمع و البته خالی از جوهرهی آدمیت، همراه با سیلاب زمان به صخرههای تقدیر کوبانده میشوند و درد تنهایی در جانشان میپیچد. آدمی در قصههای او، ابزاریست برای دستیابی به هر آن چه مصلحت مادی و سیاسی حکم میکند، یا دستکم راهیست هموار برای گذری بیدردسر از دروازههای ارزشهای دست و پا گیر انسانی و رسیدن به جنگل سعادت!
اساسا یک ویژگی قصههای او، ملموس بودن قهرمانهای درماندهی آنهاست، که گاه در چهرهی یک پیامبر و گاهی در پایینترین سطح خواستهای بشریاند، اما همگی انسان هستند، همگی از عاشقی سهمی دارند و همه، در برابر مرگ یکساناند:
«حرفم را باور کنید؛ همهی مردهها شبیه هم بودند؛ همهی آنهایی که در درس لاتین نمرهی خوب گرفته بودند و آدمهایی که از درس لاتین هرگز چیزی نشنیده بودند. آنها به نظر زشت میآمدند ... لهستانیها، آلمانیها و فرانسویها، چه شجاع و چه ترسو، همه شکل هم بودند.» (1)
در داستان کوتاه «چهرهی اندوهگین من»، شخص اول قصه که به تازگی از زندان ـ به مدت پنج سال و به جرم شاد بودن در روز سوگواری عمومی ـ آزاد شده و با حسرت به پرندگان ساحلی، تنها موجودات آزاد در دنیای پیرامونش، مینگرد به جرم داشتن قیافهای غمگین در روزی که همه وظیفه دارند احساس خوشبختی کنند، بازداشت و به ده سال حبس محکوم میشود؛ شهر در سایهی خفقان حکومتی که تنها روسپیان را برای شاد نگاه داشتن مردم، همراه با ظرفهای آبجو خوری به رنگهای ملی آزاد نگه داشته، نفس میکشد؛ زنان وظیفه دارند شاد باشند و با دستپخت مطبوعشان، کارگر دولتی را سرحال نگه دارند و همشهریان او، هنگام دیدنش که بازداشت شده، وظیفه دارند به صورتش تف کنند و او را خوک خیانتکار بنامند. این جان کندن آزادیهای جزیی و بدیهی در سایهی قانون، که سخت یادآور فضای «1984» از «جورج اورول» هم هست، حکایت تلخ و خندهآور (!) مردمانیست که سعی میکنند برای رهایی از هر نوع مجازات، چهرهای نداشته باشند تا بتوانند در لوای شعار «خوشبختی و صابون» تاب بیاورند!
اما «عقاید یک دلقک» را باید شاهکار هاینریش بـل دانست. «هانس شنیر»، فرزند خانوادهای مرفه از سهامداران معادن زغالسنگ، دلقک شده است تا از پرداخت مالیات معاف باشد! قصه را خود هانس روایت میکند و بنابراین، حاضرجوابیهای بیهمتای او در برابر اطرافیانش، اصلیترین جوهرهی پرداخت قصه است. هانس از خانوادهای پروتستان، دلباختهی «ماری» کاتولیک میشود و به همین سبب، از خانواده و نزدیکان خویش، طرد میگردد. دلقک روشنفکر قصهی بـل، نماد طغیان یک انسان علیه همهی ارزشهای بیارزشیست که سیاست و مذهب به پای تعقل و وجدان او زنجیر کردهاند؛ و او، که هنوز آنقدر بصیرت دارد که بتواند بوی آدمها و محیطشان را از پشت تلفن تشخیص بدهد، ناگزیر است بر قوانین مذهبی و عرفی بشورد تا شاید هنوز انسان باقی بماند:
«وقتی با خودم فکر میکنم که از دو نسل پیش تا کنون، بخش قابل توجهی از سهام معادن زغالسنگ در انحصار خانوادهی ما بوده است، دلشوره و نگرانی آنها را برای خاک مقدس آلمان درک میکنم.» (2)
هانس، تنهاترین و صادقترین قهرمانیست که در قصههای بـل یافت میشود و بیتردید این شخصیت یگانه، فکر و بیانی یگانه هم میطلبد. او بر خلاف مادرش که عقایدی متزلزل و پیرو رسوم جامعه دارد، به «یانکیهای جهود» احترام میگذارد؛ بر خلاف رسم پسندیدهی عصر خویش، چون میتواند فقط عاشق ماری باشد و عشق و نیاز جسمی را از هم تفکیک میکند، به بیماری تک همسری (!) مبتلاست؛ او بر خلاف «هربرت کالیک»، که روزگاری سردستهی دوآتشهی گروهی از جوانان طرفدار حزب نازی بوده و خالصانه و ابلهانه (!) در این راه مقدس تلاش میکرده، به سرنوشت کسانی ـ همچون خواهرش ـ که قربانی این بلاهتها شدهاند، افسوس میخورد و از مرگ و جنگ، بی پردهپوشی میترسد! جنگ اصلیترین عامل نابودی دوران نوجوانی هانس ـ و البته خود بـل ـ است و سنگینترین سرپوش سکوت هراسآور گذشته و حال.
«من را محکوم کردند که زیر نظر هربرت در باغ خانهمان یک راه فرار زیرزمینی حفر کنم؛ من هم عصر همان روز به پیروی از سنت خانوادهی شنیر، ولی بر خلاف روش آنها نه با بولدوزر که با دست، شروع به کندن خاک مقدس کشور آلمان کردم. کانال حفر شده، درست از زیر باغچهی گل مورد علاقهی پدربزرگم که دقیقا کپی تندیسی از جنس مرمر آپول در آن قرار داشت، میگذشت؛ بیصبرانه منتظر لحظهای بودم که این مجسمه در نتیجهی کوشش و همت بیوقفهی من بر زمین میافتاد و تلف میشد؛ اما خوشحالی من خیلی زودرس بود و آرزویم به واقعیت مبدل نشد، چون یک عضو ککمکی و کوچولوی سازمان با نام «جورج»، به اشتباه با کشیدن ضامن نارنجکی، خودش و مجسمه را به هوا فرستاد. تفسیر و تحلیل هربرت کالیک در این مورد خیلی مختصر و مفید بود: خوشبختانه جورج یک بچه یتیم بود.» (3)
قویترین سلاح دلقک، دفاع شجاعانه و مصمم وی در برابر هر آن چیزیست که به گمان او، واقعیت وجودش را زیر سوال میبرد. حتی ماری، به خاطر فشار «وجدان کاتولیکی» خود و اطرافیانش دربارهی آن چه آنان رابطهی نامشروعش مینامند، از ادامهی آوارگی با او سر باز میزند و به مردی کاتولیک و مومن و متعهد (!) میپیوندد. اگر چه هانس به سبب عشق خویش، روابط ماری و آن شوهر کاتولیک را تقبیح میکند و مشروعیت رابطهی خویش را بر اساس این دلبستگی واقعی استوار میداند، اما ترک مراوده با ماری، بزرگترین ضربهایست که پایههای تفکر، عقاید و زندگی او را به هم میریزد:
«آن کسی را که در آینه میدیدم، مردی غریبه در حمام یا دستشویی منزل من بود؛ کسی که نمیدانستم آیا او موجودی مضحک است یا جدی؟ مردی با بینی دراز و صورتی به سان ارواح ... و آن وقت بود که از ترس تا آن جا که توان داشتم، با سرعت پیش ماری میرفتم تا از واقعیت وجود خویش مطمئن شوم.» (4)
اما همین تنهایی واقعی، تردیدها و سوالاتی را در ذهن او پدید میآورد، که با قدرت به حلاجی خود و آدمها و دنیای اطرافش بپردازد؛ طنز متعالی بـل، لابهلای این دیالوگها با خود و دیگران آشکار میشود:
«مثل همیشه مادرم بوی هیچ چیز نمیداد. یکی از اصول زندگیاش این بود که زن نباید هرگز بوی چیزی بدهد. شاید به همین دلیل بود که پدرم برای خودش یک معشوقهی زیبا گرفته بود که هرگز از خود بویی پخش نمیکرد، اما قیافه و سر و وضعش طوری بود که آدم خیال میکرد باید زن خوشبویی باشد.» (5)
«میخواستند با این پلاکاردهای بیش از اندازه احمقانهشان باعث افسردگی بیشتر بیمارانی شوند که گاه از سر بیحوصلگی از ورای پنجرهها نگاهی به خیابان و اطراف میاندازند. تقریبا ساعت دو نیمهی شب شده بود ... از سمت چپ خیابان سگی آواره ظاهر شد، ابتدا تیر چراغ برق و بعد هم پلاکارد حزب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی را بو کشید؛ بعد از آن که پای پلاکارد حزب دموکرات مسیحی ادرار کرد، به آهستگی راهش را ادامه داد.» (6)
اگر چه در پایان تلخ رمان، دلقک هنوز عاشق و تنها، گیتارش را برمیدارد و در انتظار ماری ـ که هرگز نخواهد آمد، در ایستگاه راهآهن به آوازخوانی مینشیند؛ اما این بر خلاف پایان دیگر قصههای بـل، شکست محسوب نمیشود؛ این، پیروزی گرانبهای او بر مصالح لابد عاقلانهایست که بدون تفکر، ذهن آدمیان را مسخ کردهاند؛ این آوارگی تا بینهایت، شاید آرام و قرار گرفتن انسانی باشد، که هیچ مذهب ظاهر تحریف شدهای را نمیپذیرد و حالا بیشتر از همیشه به کرامت و شرافت آدمی ایمان دارد.
جسارت میکنم و هاینریش بل را ستایشگر بزرگ صلح و آزادی مینامم.
پینوشت:
1- میراث / هاینریش بـل / سیامک گلشیری / نگاه / 1379 / ص 10
2- عقاید یک دلقک / هاینریش بـل / محمد اسماعیل زاده / چشمه / تابستان 1382 / ص 31
3- همان / ص 33
4- همان / ص 200
5- همان / ص 44
6- همان / ص 273