ماهی تو که بر بام شکوه آمدهاست
آیینه ز دستت به ستوه آمدهاست
خورشید اگر گرم تماشای تو نیست
دلگیر نشو، ز پشت کوه آمدهاست!
قالب سحرانگیز رباعی به دلیل ویژگیهایش - که مهمترین آنها فشردگی است.- به گونهای شاعر را در سرایش به جوهر اصلی شعر نزدیکتر میکند. تنگی مجال ذهن را از پریشانی و پراکندگی به تجمع و تمرکز سوق میدهد و حشو و زواید فرصتی برای خودنمایی نمییابند.
از سوی دیگر پویایی وزن عروضی در این قالب شگفت آنچنان است که جولان موسیقیایی شعر میدانی فراخ مییابد. اما این فراخی نه در ابعاد و طول و عرض قالب رباعی، بلکه در فراز و فرودها و درنگها شتابهای خاص تماشایی است که به جنگ یکنواختی و هنجارشدگی میرود. گویی رقصندهای ماهر برای عرضهی هنر خویش در همهی ابعاد آن میدانچهای تنگ و محدود در اختیار دارد و از این رو ناگزیر هنرنمایی او نه در این سو و آنسوی میدان و شلنگ و تخته انداختن که در هماهنگیها و تناسبها و انتخابها متجلی میشود.
اما سیر تاریخ تکوین قالب رباعی و یار آشنا و دیرین آن دوبیتی به گونهای بوده که در طول زمان نقطهی اوج و مرکز ثقل معنا و موسیقی در این دو قالب به مصراع آخر منتقل شده است و در واقع مصراع چهارم بویژه در رباعی، محل آزاد شدن نیروی متراکمی است که در سه مصراع دیگر پدید آمدهاست و به این ترتیب است که حالت تعلیق با رسیدن به مصراع چهارم به رهایی و گشایش مبدل میشود. اما همین شگرد یعنی تمرکز نیروی شعر در مصراع آخر رباعی، خود گونههایی پرشمار را شامل میشود.
رباعی آغاز این نوشته از خلیل جوادی شاعر بیادعا و پرتوان معاصر است و نمونهای است از قدرت جادویی مصراع آخر و تاثیرگذاری آن. در بیت نخست، هر دو مصراع در زمینهای ملایم و معمولی به توصیف معشوق میپردازند و هیچ قرینهای وجود ندارد که حرکت شتابنده و مصراع آخر را در ذهن مخاطب زمینهسازی کند. اما در مصراع سوم، فضاسازی - که از آغاز شعر شکل گرفته - شتاب بیشتری مییابد تا همه چیز مهیای آمدن مصراع اخر و کوبندگی آن باشد. حسن تعلیل زیبایی شاعر برای دلجویی از معشوق که بر زمینهای عینی و طبیعی (آمدن خورشید از پشت کوه) استوار است، در تلفیق با یکی از کنایات صمیمی زبان (از پشت کوه آمدن در مفهوم بیاطلاعی و بیذوقی و بدوی بودن) نوعی استدلال اقناعی (و نه منطقی و خردمندانه) میآفریند. انگار در روابط و گفتوگوهای عاشق و معشوق، غلبه بر احساس عاطفه چنان است که مجالی برای خردورزی و استدلال منطقی نیست، حتی اگر سخن بر سر دیگری باشد.
درکنار اینها از فحوای کلام بر میآید معشوق شاعر حساس و زودرنج در عین حال مغرور (خودخواه) است. به گونهای که حتی به دلجویی و بیمنطق و سادهلوحانه دل خوش میکند و خرسند میشود.
از طرف دیگر تناسب میان اجزای شعر نظیر ماه، خورشید، آینه، بام، شکوه و ...، ابهام زیبایی که در صفت «گرم» رخنمون میشود نیز خالی از لطف نیست.