تعریف قانع کنندهای از شعر نیست. ولی فکر میکنم شعر یک واکنش انسانی است. یک واکنش انسانی نسبت به خود زنوگی وجهانی که در آن زندگی میکنیم. به طور خاص تر میشود گفت که شعر تجلی زبان است ." در شکل خود ویژه" در یک شکل هنری وزیبا شناسانه به عبارتی زبان در شعر به یک دستگاه نشانه شناسی تازه تبدیل میشود.
شعر از برخورد دیالوگ بین زبان ( بصورت عام) که خودش یک موجود زنده است و یک ارگانیسم پویا ست و شاعر که او نیز یک موجود زنده و خاص است پدید می آید. یک شعر خوب نه خود زبان است ( به آن شکلی که زبان معیار کار برد دارد ) و نه افکار و ذهنیات شاعر است بلکه یک چیز جدید از این بده بستان فرهنگی بوجود میآید که اسمش را گذاشتهایم شعر. بنابراین هرجا که کفه ترازو به سود یکی از دو طرف ( زبان یا شاعر) بالا و پائین برود به نظرم به شعر زیان میرسد .یعنی اگر در یک شعر زبان بیش از حد به جلوه گری درآید ویا برعکس خواسته های موءلف وشاعر زبان را از تحلی بازدارد متنی که آفریده میشود خود به خود از یک متن شاعرانه و متکی به خود فاصله میگیرد. در بهترین حالت حاصل این دیالوگ و گفت و شنود بین شاعر و زبان چیزی است شگفت انگیز که هم شاعر را باکشف و شناخت امکانات وجودی او حیرت زده میکند و هم زبان را به عنوان یک موجود زنده نسبت تواناییها وجنبه های کشف ناشده اش که در یک شعر برجسته عیان میشود بر شگفتی میاندازد.
به هر رو هر شعر خوبی که سروده میشود یک امکان جدید ایجاد میکند. هر شعر خوبی امروز شعری است که در ساختهای ذهنی ما و نوع واکنشی که ما آگاهانه نسبت به شعر نشان میدهیم با یک تغیری ایجاد میکند در واقع یک گام مارا به جلو ببرد یعنی در شناخت قبلی ما در شعر تصرفی بکند و یک چیزی به آن اضافه بکند یا اینکه اگر اضافه نکرد اصلا آن شناخت را نفی کند و شناخت تازه ای جایگزین آن کند.
من برای یک شعر خوب یکی دو پیش شرط یا ویژگی در زهن دارم. شاید درست هم نباشد ولی با توجه به کارهایی که عرضه میشود این مسئله را عنوان میکنم. یکی از آن دو این است که تا چه حد به زبان زنده و روز مره ما نزدیک شده است. زبانی که ماداریم زندگیمان را باآن تو ضیح میدهیم چون هر تجربه ای که شعر بر اساس آن شکل میگیرد و واکنش نشان میدهد. نسبت به آن تجربه آنی وبلافصل ِ ما هست که در زندگی با آن در گیر هستیم و خود همین ربان است که میتواند حامل این تجربه باشد. در نتیجه اگر زبانی که من در یک شعر میبینیم زبانی باشد که با زبان روزمره فاصله زیادی داشته باشد کمی به آن شعر شک میکنم ضمن این که هر شعری که ازین زبان استفاده بکند به معنای این نیست که قطعا شعر خوبیست و لی این پیش شرط را من برای شعر امروز قائل میشوم و البته شعر درخشانی در این دو دهه ندیدهام که زبانش به زبان روز مره ما نزدیک نباشد منتهی شاعر در این زبان خیلی دخل و تصرف میکند و یا ظرفیت هایی را در این زبان کشف میکند که در حالت عادی کشف نمیشوند و خب این یکی از امکانات شعر است. که در هیچ هند دیگری نیست و در نتیجه آن توقع از شاعر پدید میآید که این دستگاه نشانه شناسی زبان را که از زبان روزمره گرفته و متعلق به شعر هم نیست در دستگاه نشانه شناسی ویژهای که متعلق به خود شعر است جابیندازد و در واقع این مهاجرت را به طور طبیعی انجام و کار کردش را هم نشان بدهد.
مساله دیگری که فکر میکنم خیلی مهم باشد این است که بطور نسبی از هر هنر دیگری یک توقع هستی شناسانه باید داشت. یعنی یک برخورد غیر متعارف ولی واقعی.
اسیر دیوارِ عصیان بود. متولد شد و ایمان آورد.
فروغ را همه میشناسید. و نوشتن از او سخت است. بیست و پنج ام ماهی که هستیم سی و هفتمین سالمرگ فروغ است.
آی گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه خلوت ما میگذرد داس به دست
وگلی چون لبخند
میبرد از بر ما
.....
( سیاوش کسرایی)
صداش
به شکل حزن و پریشان وا قعیت بود
وپلکهاش
مسیر نبض عناصررا
به ما نشان داد
ودستهاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
ومهربانی را
به سمت ما کوچاند
....
( سهراب سپهری)
......
دریغا آن پریشا دخت شعر آدمیزادان
نهان شد رفت
ازین نفرین شده مسکین خراب آباد
دریغا آن زن مردانه تراز هرچه مردانند
] آن آزاده آن آزاد
دریغا آن پریشا دخت
نهان شد درتجیر ابرهای خاک
واکنون آسمانها رازچشم اختران دوردست شعر
به خاک او نثاری هست هرشب پاک
( اخوان ثالث)
یادش گرامیست.
زبان من کوتاه. به امید آنکه یادش هستیم.