English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


خراب كردم ...

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نشان به آن نشان، که بابا غروب که داشت سرم غر می‌زد، چند بار گفت لعنتی. تف به این روزگار لعنتی!
 

خوب، اصلا خود شما اگر به جای من بودید، چه می‌کردید ... هان؟ اصلا امروز خیلی سخت گذشت؛ از همان صبحش که بابا موقع کفش پوشیدن عطسه کرد و شما که گفتید صبر آمد، پوزخند زد ... من از همان وقت به دلم افتاد که امروز از آن روزهای لعنتی‌ست. نشان به آن نشان، که بابا غروب که داشت سرم غر می‌زد، چند بار گفت لعنتی. تف به این روزگار لعنتی!

خوب، قبول دارم که من هم اشتباه کرده‌ام؛ ولی به قول خودتان من هنوز بچه‌ام ـ نه آن «خرس گنده‌»ای که فقط این جور وقت‌ها، یا موقعی که حوصله یا پول رفتن به شهربازی را ندارید، به من می‌گویید. بی‌انصاف‌ها! من همه‌ش نـُـه سالم هست؛ نه سال! راستی مامانی ... بعد از نه، ده می‌آید یا هشت؟ ... هان؟ نزن! به خدا همه‌ش تقصیر اسماعیل آقای بقال بود.

نه! شما را به خدا این لباس زرد رنگ بدبو را از اتاق بیندازید بیرون. اگر نه، الان بابا دوباره سر می‌رسد و تا ببیندش، شروع می‌کند به بد و بی‌راه گفتن درباره‌ی قیمت گران کتاب‌ها و تنبلی «این خرس گنده» و بی‌تعهد بودن راننده‌های اتوبوس و ... هان؟ نه! شما را به خدا دوباره این کتلت سفت را داغ نکن. من که دیگر حالم به هم خورد از بس این چند روز، صبح و ظهر و شب از این قـلـنـبه‌های گوشت خوردم ... اصلا مگر من بدبخت چه گناهی کرده‌ام که تاوان بدقولی دایی و خانواده‌ی ـ به قول شما ـ پــ‏ُر افاده‌ی زن‌دایی را ... خوب باشد! باشد! من اصلا غلط می‌کنم کتلت نخورم!

هان؟ نه به جان مامان! از در نمایش‌گاه که رفتیم تو، من در ِ گوش ِ شما چند بار گفتم؛ منتهی شما و بابا همه‌ش داشتید سر قیمت این کتاب‌های لعنتی جرّ و بحث می‌کردید. یادتان هست؟ بابا رفت جلوی آن غرفه‌ی بزرگ، طرف ِ خانمی که هی می‌خندید و پشت چشم‌هاش چقدر صورتی بود ... بابا گفت یک چیزی مثل «کلیه‌های سعدی» می‌خواهد؛ آن خانم هم باز خندید ـ شما این جا بود که زیر لب یک فحش بد دادید.

نفهمیدم به کی؟ ـ و رفت دو تا کتاب بزرگ آورد، که بابا تا پشت‌شان را نگاه کرد، عرق کرد و نگاهی به شما انداخت، بعد به زور خندید و به آن خانم گفت که خیلی کیفیت چاپ‌شان بد است. بعد آن خانم دیگر نخندید؛ یعنی رفت سراغ آن آقای کناری با آن بچه‌ی لوس‌شان و برای آن‌ها خندید ... هان؟ بعدش، بعدش شما دست من را عصبانی کشیدید که یعنی برویم. من همان‌جا دوباره ایستادم و با دست آن جایی را که طبق قرار قبلی‌مان ـ یعنی از آن شبی که توی خانه‌ی آقای ابوالحسنی آن به قول شما «افتضاح» به راه افتاد، یعنی من به بار آوردم ـ باید نشان می‌دادم، به شما نشان دادم. ولی شما باز روی‌تان به بابا بود و به او گفتید گدا ... .

نه به جان بی‌بی، دروغ نمی‌گویم. اصلا سیب‌زمینی‌های سرخ کرده که یادتان هست؟ بابا رفت دو تا ظرف گرفت و تا خواست بنشیند، گفتید برود یکی دیگر برای خودش بگیرد؛ بابا گفت که پول برای خریدن کتاب کم می‌آوریم. بعد شما داد زدید که حالا اگر جامعه‌شناسی نمی‌دانم چی را نگیرد، آسمان به زمین می‌آید؟ بعد، بابا با دست زد نوشابه‌ی خودش را ریخت. بعد من با این که ترسیده بودم، دوباره دامن مانتو‌تان را گرفتم و هی تکان دادم، که شما چون زده بودید زیر گریه، فقط یک لحظه روی‌تان را برگرداندید و گفتید زهر مار و بعد اضافه کردید که «مگر من ـ یعنی شما ـ از بابای [به خدا من مقصر نیستم؛ عین کلمه‌ای که گفتید همین بود] آشغالت چه خیری دیده‌ام، که فردا از تو ببینم؟» ... زهرمارم شد سیب‌زمینی، از بس پیچیدم به خودم.

یکی نیست به این آقای اسماعیل آقای بقال بگوید مرد حسابی، بی‌کار بودی سر شبی آمدی جلوی ما را گرفتی به احوال پرسیدن؟ دو ساعت با بابا مانده به سلام و تعارف ... مثل همیشه تا خندید، آن دندان طلای ترسناکش توی تاریکی برق زد؛ بعد دست سنگینش را بالا آورد، تا امدم بگویم نزن ... نفهمیدم چطور شد؛ فقط دیدم یک چیز سنگین خورد پشت بازوی چپم، بعد اسماعیل آقا با خنده‌ی مسخره‌ای گفت ماشاء‌الله چه مرد بزرگی شده ... این همه خودم را نگه داشته بودم، این همه پاهام را سفت چسبیده بودم، نامرد زد بدن‌مان را انداخت به لرزه؛ دنیا روی سرم خراب شد؛ خودم را خراب کردم.
خوب من چطوری باید «چیز»م را نگه می‌داشتم؟! د ِ نزن! نزن مامان! تقصیر اسماعیل آقای ... .

 

 تاریخ انتشار:   February 6, 2004 11:06 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir