English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ادبیات داستانی


نگاهی بر داستان برنيس اثر ادگار آلن پو

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
ادگار آلن پو، شاعر و نویسنده‌ی تیره بخت آمریکایی همچون بسیاری از مشاهیر در زمان خود ناشناس و گمنام ماند
 

به نام حق

ادگار آلن پو، شاعر و نویسنده ی تیره بخت آمریکایی همچون بسیاری از مشاهیر در زمان خود ناشناس و گمنام ماند. اما سالها بعد از مرگ دردناکش نبوغ بی همتای او در ژانر «ادبیات سیاه» کشف شد. آثار پو که زمانی مورد بی اعتنایی محض محافل ادبی امریکا بود، تاثیر فراوانی بر شعرای سمبولیست فرانسه، بخصوص بودلر (او با ترجمه های دقیق و تحسین ‌برانگیزش از آثار پو محافل ادبی فرانسه و تمام دنیا را تحت تاثیر قرار داد.)، رمبو و مالارمه داشت. در میان داستان نویسان نیز فالکنر و هاثورون سنت ادبی سیاه او را ادامه دادند و شاهکارهایی چون حریم، آبشالوم آبشالوم و داغ ننگ را خلق کردند.

چهره‌ی هولناک و همیشه حاضر ِ مرگ و احساس گناه ِ گریزناپذیر ِ قهرمانان پو (بخصوص در داستان «ویلیام ویلسن») بعدها سرآغاژی بود بر رمان ِ روانشناسی و محققا بر رمان جاودانه‌ی «جنایت و مکافات» اثر داستایفسکی.

درک عمیق پو از علم روانشناسی و حرکت بر لبه ی عقل و جنون در داستان‌هایش نیز باعث ِ آغاز ژانر پرطرفدار ِ داستان‌های پلیسی شد که داستان نویسانی همچون آرتور کانون دویل و آگاتا کریستی را تحویل جامعه‌ی ادبی دنیا داد.

***

یارانم می گفتند که اگر گور محبوبم را دیدار کنم، دغدغه‌هایم اندکی فرو خواهند خفت.
- ابن ضیات

داستان کوتاه «برنیس» مانند اکثر داستان‌های پو آکنده از تخیلات دیوانه‌وار و هجوآمیز و لحنی فاخر و رومانتیک است. نقطه نظرهای پو نیز داستان با مقدمه‌ای کوتاه جهت معرفی راوی، که همواره قهرمان یا ضدقهرمان داستان نیز اوست، شروع می شود. این قسمت که در اکثریت داستان‌های او وجود دارد پر از لفاظی‌های ادبی، روانشناسی و فلسفی در مورد موضوع داستانی ست که در پیش رو دارد. این بخش در حقیقت نوعی ورودیه است! بیشتر شبیه به عبور از نرده ها و ورود به حیاط ِ یک قصر گوتیکی است!

انتظاری ایجاد می کند و مجوزی بدست پو می دهد برای هرگونه حادثه‌ی سادیستیک و ماوراالطبیعی و هولناک! در تمام موارد همچون این داستان - برنیس - اگر مقدمه اش را برداریم نیمی از بار وحشت و تعلیق و جنون داستان زایل می شود. پو در این بخش به ما خاطرنشان می شود که: «بدبختی متعدد است؛ و فلاکت ِ خاک، متنوع. با فراتر رفتن از گستره ی افق به سان رنگین کمان، رنگمایه‌های بیچارگی را به گونه‌گونی ِ رنگهای آن کمان خواهیم یافت - همان‌اندازه متمایز، اما به همان سان، تنگ درهم آمیخته.» سپس پس از این تشبیه شاعرانه و عجیب، همچون یک اعتراف‌نامه شروع می کند: «نام تعمیدی من، یوجیوس است؛ نام خانوادگی ام را بازگو نخواهم کرد. با اینهمه هیچ برجی در این سرزمین نیست که کهنسال‌تر از خانه‌ی دلگیر و خاکستری موروثی من باشد. تبار ما را نژادی خیالپرداز خوانده‌اند؛ و در بسیاری از جزئییات، مدارکی بیش از حد کافی برای تایید این باور هست...» ریشه ی این سبک منحصر بفرد که بعدها در آثاری از خورخه لوییس بورخس، نویسنده‌ی نابینای آرژانتینی، ادامه پیدا کرد در روانشناسی ِ شخصیت ِ نیمه مجنون ِ ادگار آلن پو پنهان است. پو پس از مرگ زن جوانش، بی اعتنایی محافل ادبی امریکا به آثارش و اعتیاد مرگزایش به الکل دچار چنان حس گناهی شد که خودآگاه یا ناخودآگاه در تمامی داستان‌هایش سادیستیک‌ترین و جنایتکارترین و مجنون‌ترین شخصیت‌ها را در قالب اول شخص مفرد می‌نوشت. شاید با این سبک بدنبال نوعی تسکین برای روح بیمار و حساس خود بود؛ که البته هیچ‌وقت بدان دست نیافت.

همانطور که گفتیم پو در آغاز ازدواج با دختر دلخواهش و با مرگ او ضربه‌ای چنان شدید بر روح حساسش وارد آمد که در تمام عمر سایه‌ی وحشت و مرگ و نفرتی عمیق بر جنس زنان زیبا و دوست‌داشتنی می دید و آنرا در بیشتر داستان‌هایش بصورت قتل دختران و زنان زیبا با فجیع‌ترین و هولناک‌ترین روش‌ها نشان می‌داد.

«برنیس» داستان عجیب و فراواقعی دارد: (راوی مردی ست دچار مالیخولیایی موروثی و همواره غرق در رویا و اندوه و بی‌تحرکی. او دختر‌عمویی دارد بنام برنیس که برخلاف او دختری ست شاد و سرزنده و سالم. برنیس ناگهان به بیماری ِ عجیب و ناشناخته‌ای مبتلا می‌شود که او را همانند ِ راوی به نیمه دیوانه‌ای تبدیل می‌کند. همانند اشباح به اینسو و آنسو می‌رود. راوی عاشق او و البته بیشتر عاشق دندان‌های عاج‌گون و سفیدش می‌شود و به او پیشنهاد ازدواج می دهد! قبل از ازدواج و در یکی از حملات صرعی، دختر می میرد و دفن می شود. راوی در ناهشیاری محض به سراغ گور محبوبه اش می‌رود و پس از شکافتن گور دندان‌های محبوبه را از دهانش بیرون می کشد و در جعبه‌ای می‌ریزد!)

نکات قابل تامل در این داستان کوتاه کم نیستند. در حقیقت نکاتی وجود دارند که شاید هیچگاه نتوان بدرستی آنها را تفسیر کرد.

۱- سبک فاخر ادبی پو چنان به داستان جلوه‌ی خیره کننده‌ای می دهد که خواننده نمی‌خواهد این داستان عجیب را باور نکند! و این شاید چه بسا مهم‌ترین شگرد ادبی ادگار آلن پو است.

۲- در عین رومانتیک بودن سبک داستان همواره انگار نیشخندی از پو را بدنبال دارد. نیشخندی که انگار او بر چهره‌ی وحشت‌زده‌ی ما می‌زند و هجوی بر عاشقانه‌ی غیرمعمول داستان سنگینی می‌کند. این قسمت را بخوانید: «درباره‌ی مادمازل ساله خوب گفته‌اند که ((همه گامهای تو احساس تو بودند.))، و درباره‌ی برنیس، من جدا باور داشتم که ((همه‌ی دندان‌های تو احساس تو بودند.))»!!

۳- راوی اعتراف می کند در زمانی که برنیس شاد و سرزنده است «هرگز دلباخته‌اش نبودم» برنیس در آن لحظات برای راوی «نه به صورت موجودی زمینی و از زمین، که به عنوان انتزاعی از چنان موجودی - نه به عنوان چیزی برای تحسین، که برای تحلیل» است. برنیس قبل از بیماری برای مرد مالیخولیایی داستان به عنوان یک موجود برای تحلیل و خیالپردازی مطرح است. اما پس از بیماری دخترک، که او را حقیقتا همانند شبحی سرگردان می کند، در حضورش می‌لرزد و رنگ می‌بازد! نمی‌توان گفت آیا این عشق است یا احتیاجی مازوخیستی به داشتن همسر- همزادی بیمار؟! در لحظاتی نیز بنظر می رسد دخترک راوی را افسون می کند و در لحظاتی دیگر راوی از شیفتگی غریبش به دندان‌های برنیس می گوید! آیا این عشقی منحرف است یا افسون و یا شاید هم یک نوع خودشیفتگی! خودشیفتگی و سیر در شیفتگی و هراس نسبت به مرگ، از آن نوع که در بوف کور صادق هدایت دیده می شود.

۴- یک نوع سیالیت در داستان دیده می شود که بنظر می‌رسد هم ناشی از ذهن مالیخولیایی ِ راوی داستان باشد و هم ناشی از فضا و ترکیب شاعرانه‌ی داستان. (پو خود می‌خواست بیشتر به عنوان یک شاعر کسب شهرت کند و استعدادهای بدیعش در فضاهای انتزاعی و شاعرانه کاملا مشهود است.)

۵- آیا جنس مونث در «برنیس» سایه‌ای از ناخودآگاه آدمی ست؟! گاه نیز بنظر می‌رسد نوعی شیطان زمینی ست. شاید هم نوعی معما و آنیگما!؟
و ...

داستان «برنیس» با تصویر دندان‌های سفید و خون‌آلود برنیس که از جعبه‌ی دندان‌پزشکی به بیرون ریخته شده، بسان ِ یک فیلم وحشتناک فیداوت می شود!

داستان همانند دیگر داستان‌های جاودانه‌ی پو در نهایت ِ تاثیرگذاری‌ست اما موضوع و ابژه‌ی اصلی ِ معلوم نیست! و این همان سیالیت و شاعرانگی است که گفتم!

-- با استفاده و نقل از کتاب ِ « نقاب مرگ سرخ و 18 قصه‌ی دیگر » ترجمه‌ی کاوه باسمنجی منتشر شده توسط نشر روزنه کار

یا حق

 

 تاریخ انتشار:   February 6, 2004 11:00 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir