به نام حق
قسمت اول را اینجا خواندید... و حالا ادامهی داستان:
سیرک تابستانی کارش را تا دو ماه دیگر شروع می کرد. همه چیز از برنامه ی تمرینها گرفته تا غذاهای روزانه باید طبق برنامه ای که برنامه ریز سیرک نوشته بود پیش می رفت. تمام تمرینها در چادر بسیار بزرگی که در نوع خودش در کشور بینظیر بود انجام می شد. بغیر از این چادر بزرگ، 4 تا چادر کوچکتر دیگر بودند که محل استراحت، خواب و غذای حیوانات، دلقکها، بندبازها، شعبده بازها و بقیه بود. مدیر سیرک هم برای خودش یک چادر درجه یک و گرم و نرم با وسایل مجهز داشت که در آن پادشاهی می کرد که بیا و ببین! خب، بیایید اول یک نگاهی بیاندازیم به وضعیت نورهای استخدام شده تا بعد برویم سراغ « نور ذخیره ی کوچک» خودمان!
***
سبزها:
نورهای سبز آزادانه می توانستند روی کف ِ سن، دست و پای دلقک ها و بندبازها، شیرها و هر چیز دیگر جولان بدهند. مدیر سیرک خودش مسئولیت تمرین آنها را به عهده گرفته بود. (که در واقع بیشتر تفریح بود تا تمرین!) برایشان دست می زد و با فریاد آنها را به بازیگوشی و جست و خیز بیشتر وامی داشت. سپس به آقای برنامه ریز سپرده بود که به آشپزخانه بگوید برای سبزها هر روز 500 کالری غذای مخصوص پروتئین دار طبخ کند تا شنگول تر باشند! اما از بس لوسشان کرده بودند هر کدام برای برنامهها یک ناز و ادا اطواری داشتند مثلا:
_ کف ِ سن کثیفه، خاک داره هنوز!
_ نور ِ این قرمزها زیادی تنده، چشمامون رو می زنه!
و ...
سبزها عزیز دردانهی جناب مدیر بودند ... دلم نمی خواهد زیاد از این نورهای لوس و جلف و ننر برایتان بگویم! (البته باید بگویم که کافی بود مثل نور ذخیره ی کوچکمان کمی کم کاری و تنبلی کنند که خیلی راحت از همه ی تمرینها کنار گذاشته بشوند! گواینکه بغیر از نور ذخیره ی کوچک هیچ نوری از جست و خیز و جفتک انداختن به اینور و آنور یک سن بزرگ بدش نمیآمد!)
***
بی رنگها و دلقک پیر:
اما نورهای بی رنگ بیچاره می بایست قبل از آغاز هر برنامه خود را داخل پروژکتورهای بزرگ و کوچکی که روی سقفِ سن تعبیه شده بود، بچپانند. پروژکتورهایی که آنها را رنگی جلوه می داد. رئیس می گفت: «نور بی رنگ هیچ هیجانی نداره!» و حق هم داشت... در ضمن نورهای بی رنگ خیلی راحت گریم استادانهی دلقکها را بی حال و مصنوعی جلوه می دادند... راستش مصنوعی هم که نه... در اصل خیلی طبیعی و تو ذوق زننده! مثل اینکه به صورت یک بدبختی ماست مالیده باشند!
آنها از همان اول کار هم معلوم بود که باید قرمز ، زرد یا مثلا نارنجی بشوند، که بتوانند شاد باشند. مدیر می گفت: «مردم میان که 2-3 ساعتی رو شاد باشن و به زندگیهای سرتاسر تکراری و کسل کنندهی خودشون هیجانی بدن. هیچ چیز نباید حتی یه کمی هم اونها رو به فکر فرو ببره یا غمگینشون کنه. اینو یادتون باشه که ما برای تماشاچیها کار می کنیم!» گیرم سفیدها داخل یک وجب جای پروژکتورها له بشوند، گیرم وقتی بخواهند از فیلتر ها رد بشوند رنگدانه های شیشه ی فیلتر تنشون را سوراخ سوراخ کند اما این برای یک مدیر دقیق و باتجربه توجیهی بر عبوس بودنشان نیست، یعنی نباید باشد! باید با رنگی شاد و شنگول خود را روی دلقک های بامزه و دست و پا چلفتی، بندبازهای بلند قد ِ خوش تیپ ِ جنتلمن و شیرها و ببرهای پرعظمت می انداختند تا همه چیز رنگ تفریح و هیجان بخود بگیرد. (و آنها که اجراهای تابستانی و زمستانی سیرک ملی را دیده باشند می دانند که حقیقتا چه هیجانی، چه تفریحی دارد!)
بی رنگها در ساعتهای استراحت برای ضعیف نمایی، خودشان را کم نور می کردند و به سراغ استادشان، دلقک پیر، که اغلب در گوشهی اتاق گریم تنها می نشست و سیگار می کشید، می رفتند و به آرامی از شرایط سخت و طاقت فرسای داخل پروژکتورها شکایت می کردند. مثلا:
_ سلام جناب دلقک بزرگ! ببخشید مزاحم تان شده ام. فکر دیگری برای این تمرین ها بکنید. باور کنید می ترسم. بچه ها همه شان از یکی دو ساعت تمرین توی آن قفسهای داغ ِ شیشه ای و فلزی خسته می شوند، نفسشان می برد، کم نور می شوند. می ترسم برای برنامه های اصلی حسابی خرابکاری بشود! نمی کشند آخر ... خود من هم همینطور!
دلقک پیر چند تا سرفه ی خلط دار کرد، سریع کف دستش را جلوی دهانش گرفت و برگشت بطرف نور بی رنگ ِ کم نور. کمی بهش نگاه کرد سپس کف دستش را مثل شعبده بازها یکهو جلویش گرفت و آرام گفت: «همینه که هست! کار ما همینه!» کف دست آن پیرمرد یک مشت خون لخته شده بود که از کنار انگشتانش آرام آرام روی زمین می ریخت. نور بی رنگ همانجا مات و مبهوت ماند و چیزی نگفت. دلقک پیر با صدایی گرفته اما با مهربانی بسیار گفت: «قول می دم همه عادت کنن. نگران نباش عزیزم!»
نور بیرنگ گیج و کمی شرمنده خواست برگردد و برود که پیرمرد دوباره شروع کرد به حرف زدن با صدای آهسته: «این که چیزی نیست عزیزم... شماها که ما آدمها رو نمی فهمید. چقدر هم خوب که نمی فهمید! 45 سال پیش، وقتی یک دلقک ِ جوان و بلندپرواز بودم و هر روز با گریم خوشگل دلقکی ام جلوی آینه ژستهای بامزه رو تمرین می کردم توی یکی از اجراها عاشق یکی از تماشاچیهای این سیرک شدم. دختری بود 20 ساله و قد کوتاه، با قیافهای بچهگانه و ساده که با دقت ِ تمام همهی کارهای مسخرهی منو نگاه میکرد و با لذت تشویقم می کرد. هیچ کس رو تا اون موقع تا این حد نسبت به کارهام دقیق و باعلاقه ندیده بودم. به هزار کلک بعد از برنامه اونو به اتاق گریم ، یعنی همینجا، آوردم. بعد از دادن امضا گفتم صبر کن! گریمم رو کامل پاک کردم و بهش پیشنهاد ازدواج دادم! ... (دلقک پیر اشک هایش را با پشت دستهای خونی خود پاک کرد) اون دختر همینطور مات و مبهوت یه جور عجیب غریبی نگام می کرد، یکهو گفت: وای نه! شما... نتونست ادامه بده، گریه افتاد و وحشت زده خواست فرار کنه. اما من التماسش کردم. گفتم: «مطمئن باش که من واقعا دوستت دارم. می خوام حسابی خوشبختت کنم، می تونم!» گریه ش آروم تر شد اون وقت فقط یه چیز عجیب گفت و گذاشت رفت که رفت، دخترک گفت: «ببخشید! آخه من اصلا فکر نمی کردم شما هم مثل بقیه یک انسان معمولی باشید! واسه همین انقدر تشویقتون میکردم! ببخشید ... منو واقعا ببخشید!» ... همین! دیگه هیچوقت توی تماشاچی ها ندیدمش ... هیچ وقت هم عاشق نشدم ... مسخره ست ... خیلی مسخره ست!
***
خب، انگار راجع به همه چیز و همه کس گفتیم الا نور ذخیره ی کوچک و تنهای خودمان! بله، همانطور که قبلا گفتم او از همان هفتهی اول از تمرین های نورهای سبز کنار گذاشته شد و رفت تا در چادرهای بزرگ و کوچک سیرک بدنبال دوست بگردد. تنهایی را نمی توانست طاقت بیاورد. آخر می دانید؟ نور هم که بود، کوچک هم بود، خب دلش می خواست دوستی داشته باشد که باهاش حرف بزند و بازی کند! اما همه درگیر کارهای خود بودند.
________
قسمت بعدی، دو هفته ی دیگه، دیگه قول میدم بریم سراغ نور ذخیره ی کوچک و ماجراهاش! (راستی، این نور ذخیره ی کوچک واسه خودش اسم نداره؟! داره! خوبشم داره! هفته ی بعد بهتون می گم!)
یا حق