وارد که شد، دستی به مو و لباسهای خیسش کشید و نگاهی به اطراف انداخت. هنوز نیامده بود. رفت کنار میز همیشگی نشست و از پنجره به بارانی که میآمد خیره شد.
این بار بر عکس همیشه او زودتر آمده بود. خاطرهها در درونش غوغا میکردند، زیر لب شروع به زمزمه کرد. بدنش داغ بود، انگار باز هم تب به سراغش آمده بود. فکرهای عجیب و غریبی که شکنجهاش میداد، بخاطر حرفهایی بود که این چند روزه شنیده بود. با خودش گفت: مثل اینکه این بازی هم دارد تمام میشود.
صدای سلام دخترک را شنید. انگار دختر چند بار سلام کرده بود. پسر فقط به او نگاه کرد. دختر هم بدون تعارف روی صندلی روبروی پسر نشست و چادر خیسش را روی شانههایش انداخت. به نظر نگران میآمد.
دختر گفت: چیزی میخوری؟
جوابی نداد. دختر کمی صدایش را بلندتر کرد. پسر گفت: نه! ممنون! چیزی میل ندارم.
دختر به اطراف نگاه کرد و گفت: نمیشد جای دیگری را انتخاب کنی برای ...
و حرفش را نیمه تمام رها کرد. لحظهای بعد پرسید: خوب فکرهایت را کردهای؟
پسر جواب داد: تلفنی هم گفتم، از اولش هم اشتباه بود. تا حالا هم با خودم لج میکردم ولی دیگه راهی واسه برگشت نیست ...
دختر گلدان روی میز را جابجا کرد و زیر لب گفت: میدانم! چشمهایت دروغ نمیگویند. هیچوقت نگفتهاند ...
و در حالی که سعی میکرد که خودش را آرام نشان دهد، دستش را به طرف بازوی پسر برد.
پسر خودش را پس کشید و تکیه داد به صندلی.
- نمیخواستم اینجوری بشه .... خودت خواستی. همون اول هم بهت گفتم که مواظب باش جا رو دلم نذاری، مواظب باش دلت رو جا نذاری ... من موندنی نیستم...
عینکش را با گوشه پیراهنش پاک کرد و دستی به موهای خیسش کشید .
- خواهش می کنم صبر کن. می دونم که حق با تست، اما فکر من هم باش، حالا که اتفاق افتاده، دست خودم هم نبوده، میگی چیکار کنم؟ تکلیف این بیصاحاب موندهی حرف گوش نکن چیه؟
پسر چیزی نگفت. انگار دهانش قفل شده بود. انگار به تماشای فیلمی نشسته است که قرار است همهی حوادث آن بی ارادهی او اتفاق بیفتد.
صورت دخترک کمکم خیس می شد. پسر نمیتوانست طاقت بیاورد. نگاهش را دزدید و روی ورق پارهای شروع کرد به خط خطی کردن ...
بعد از چند دقیقه که فقط سکوت بود و سکوت، چند نفر از رستوران بیرون رفتند. پسر هم بدون خداحافظی رفت. دختر ماند و چشمهایی که پسرک را دنبال میکردند.... حالا در برابر دختر؛ جای خالی پسر بر صندلی همیشگی بود و خودنویسی که روی میز جا مانده بود. دختر به خودنویس نقرهای نگاه کرد و به نوشتههای روی کاغذ...
پسر در خیابان خیس از یک باران تند بهاری، احساس میکرد که چیزی را جا گذاشته است...