(پیش نوشت: این بوسه باید در شماره پیش می آمد اما به واسطه گرفتاریهای حقیر موکول شد به این شماره ...)
تقدیم به زوج عاشقی که پرتقال خونی بم را تفسیر می کنند: خونین دل و شیرین جان! ...
عزیز دل!
گاهی عاشقانه نوشتن خیلی سخت می شود! ...وقتی که کلام در چنبره هزار بغض نترکیده، له می شود و کش می آید! و می شود یک چیز بی ریخت و قواره که بیشتر به زخم شبیه است تا مرهم این دل وامانده!...
این روزها همین جوری اند! ...طعم بادام تلخ توی هوا پیچیده است و با هر نفسمان مرگ را مزه مزه می کنیم!!
این روزها تمام اُرگهای جهان برای اَرگ مارش عزا می نوازند!
این روزها نتهای زیر فاجعه، در بم طنین انداخته است!!
این روزها بم به تلی از خاک ...بر سرمان شد!!
این روزها ....!
...
گاهی عاشقانه نوشتن خیلی سخت می شود مثل نفس کشیدن!!
گزارشگر می گوید : 30000 انسان! ...یاد قطار اسپانیایی می افتم !
این روح منه!...تو باید برنده شی!!
...
گاهی عاشقانه نوشتن خیلی سخت می شود ...اما ... اما ناممکن نه!
گزارشگر می گوید: امروز - روز 5 پس از فاجعه - حادثه ای در شرف تکوین است!
روز 5 ، روز دل دل کردن حیات بود روی خاک سوخته بم!...حیاتی که می خواست برای همیشه برود!
... هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن
میون مرگ و حیات!
گزارشگر می گوید: امروز - روز 5 پس از فاجعه - یک زوج جوان، زیر چادرهای امداد ....!
خبر همان قدر کوتاه است که خبر اول بود: بم با خاک یکسان شد!
گزارشگرها همیشه خبرهای کوتاه می دهند! ... و خبرهای کوتاه، توی ذهن مخاطب خسته، قیقاج می روند و توی هزار ناکجا گم می شوند!
اما بعضی خبرها عمیقند! ..مثل خبر اول: عمق فاجعه ...مثل خبر دوم: اوج حادثه!
...
صدای پای حیات را می شنوی؟!...عزیز دل!
دارد از آوندهای نخل پیر بالا می رود! ... نخل کمرش شکسته اما هنوز ریشه در خاک دارد! ... آوندهای نخل آغوش می گشایند تا سبزینه ها به زلالی آب سلام کنند و دیگر بار سوی آفتاب قد بکشند!
خرمای شیرین فردا طعم گس امروز را خواهد زدود! من مطمئنم!
...
خبر کوتاه بود! مثل خبر اول: یک زوج جوان - روز 5 پس از فاجعه - زیر چادر امدادی به هم پیوستند!
و عشق دیگربار حیات را به شهادت نشست تا تردیدی برای زندگی نباشد!
ما زنده ایم، پس بی تردید خانه مان را خواهیم ساخت!
محکمتر از دیروز !