«و اما ما به خودمان نیامدیم...
همه دیدند،
همه شنیدند،
همه وحشت کردند،
همه گریه کردند
از مالشان،
از احساسشان،
از جانشان،
از هیچ چیز دریغ نکردند...
اما
باز هم خیلی زود فراموش شد..
فراموش شدند
صدای گریه کودک،
دردها و غصه ها،
بی پناهی ها...
زمان است،
می گذرد.
می گذریم،
و این رسم زمانه است.
اگر نمی گذشت ... زندگی نبود.
اما کاش آنها هم می توانستند خیلی زود فراموش کنند.
اما
ارگ ویران شد،
تکه ی دیگری از کوه سرفراز هویت تاریخیمان فرو ریخت.
ورق دیگری از کتاب تمدن و فرهنگمان پاک شد.
دیگری تاجی بالای سر بم نمی درخشد.
اما برای همیشه در ذهنمان جا گرفت،
بر دفتر خاطراتمان
و حتی بر روی نقشه جغرافیای مدرسه جای گرفت.
وعده و وعیدها خبر از بم 2 سال بعد می دهند...
و اگر تا آن زمان دیگر زمین آرام باشد..
آسمان آرام باشد..
جهان آرام باشد.
و
همه چیز به خواست اوست.»