English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


صلح با نوبل

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
روی سکوی مترو که آمدند، دختر سعی کرد با یک صندلی فاصله از پدر بنشیند. پدر هم هیچ نگفت تا مثل همیشه درست تربیتش کرده باشد
 

روی سکوی مترو که آمدند، دختر سعی کرد با یک صندلی فاصله از پدر بنشیند. پدر هم هیچ نگفت تا مثل همیشه درست تربیتش کرده باشد. مادر، خنده‌ای به زور زد و صندلی بین‌شان را پر کرد. با صدایی گرفته از نگرانی و محبت گفت: «خوبه! خوبه! یکی دیگه اون همه پول گرفته، شماها هی می‌پرین به هم! خنده داره والله!» دختر زود رو برگرداند و با حرارت گفت: «همین کارا رو می‌کنین که همیشه ذلیل و عبید مردایین!» ... پدر تاب نیاورد: «زن باید مطیع مرد باشه. از قدیم و ندیم گفتن کارو که بسپری به ضعیفه جماعت، خرابش می‌کنه و برش می‌گردونه دستت.» دختر دوباره رو برگرداند و زیر لب غـرغر کرد.

پدر هم ... رادیو پیام گفت: «ایشان هم‌چنین افزودند: اعطای این جایزه کاری‌ست سیاسی و همانند جایزه‌های دیگر نوبل، وجهه‌ی علمی ندارد ...» پدر دوباره چرخید و با تحکم گفت: «چه مرگتونه دیگه؟! ننه‌بزرگای ما، واسه‌ی این که بیرون نرن و چادرشونو از سرشون کسی نکشه، تو خونه حموم ساختن ... شماها دیگه چی می‌خواین؟!»

بلندگوی مترو با لهجه‌ای نیمه فارسی داد زد: «مسافرین گرامی! دو واگن ابتدایی هر قطار مخصوص خانم‌های محترمه می‌باشد و ورود آقایان به آن‌ها اکیدا ممنوع است.» پدر با نیش‌خندی ادامه داد: «این زنیکه که می‌گه من مسلمونم، چطور روسری‌شو جلوی اون همه دوربین و مردم نامحرم برداشته بود؟!» مادر نـُچ نـُچ کرد و گفت: «راس می‌گه والله ... آخرالزمون شده!». دختر مکثی کرد و بلند گفت: «خودتون می‌گین هر کی لا اله ‌الا ‌الله بگه مسلمونه ...» مادر چادرش را سفت گرفت ... پدر سرخ شد و برای این که کاری نکند و دست بلند نکند، زیر لب گفت: «لا اله ‌الا ‌الله». راننده که سعی می‌کرد نخندد، جویده جویده از بلندگو گفت: «مسافرین محترمی که قصد عزیمت به یکی از ایست‌گاه‌های صادقیه یا کرج را دارند، لطفا در ایست‌گاه بعدی پیاده شوند.» پدر سرفه کرد و تند تند تسبیح گرداند. خانمی از بلندگو گفت: «میدان امام خمینی» ... دخترک خواست بعد از چند ثانیه سکوت، سخن‌رانی آتتشینی در باب حقوق زنان کند که جمعیت با فشار هُـل‌شان داد بیرون. پدر را گم کردند ... مادر هیجان‌زده و نگران چشم می‌گرداند تا توی آن هیاهو پدر را ببیند. دختر داشت جملات نطقش را توی ذهنش مرتب می‌کرد ...

صدای سوت و فریاد پدر از عقب آمد: «احترام! هوی! این‌جام ... مگه کوری؟!» ... رنگ از روی دختر پرید؛ مادر خوش‌حال شد و دست دختر را کشید که بروند. قطار که راه افتاد، پسر جوانی از داخل واگن، با بدبختی و مصیبت گردن کشید و به دختر خنده‌ای و چشمکی زد. دهان دختر تلخ شد و سرش گیج رفت. روی تابلویی بزرگ و رنگارنگ نوشته بودند: « بیا درباره‌ی طعمش صحبت کنیم!».

روی سکوی مترو که آمدند، دختر سعی کرد با یک صندلی فاصله از پدر بنشیند. پدر هم هیچ نگفت تا مثل همیشه درست تربیتش کرده باشد. مادر، خنده‌ای به زور زد و صندلی بین‌شان را پر کرد. با صدایی گرفته از نگرانی و محبت گفت: «خوبه! خوبه! یکی دیگه اون همه پول گرفته، شماها هی می‌پرین به هم! خنده داره والله!» دختر زود رو برگرداند و با حرارت گفت: «همین کارا رو می‌کنین که همیشه ذلیل و عبید مردایین!» ... پدر تاب نیاورد: «زن باید مطیع مرد باشه. از قدیم و ندیم گفتن کارو که بسپری به ضعیفه جماعت، خرابش می‌کنه و برش می‌گردونه دستت.» دختر دوباره رو برگرداند و زیر لب غـرغر کرد. پدر هم ... رادیو پیام گفت: «ایشان هم‌چنین افزودند: اعطای این جایزه کاری‌ست سیاسی و همانند جایزه‌های دیگر نوبل، وجهه‌ی علمی ندارد ...» پدر دوباره چرخید و با تحکم گفت: «چه مرگتونه دیگه؟! ننه‌بزرگای ما، واسه‌ی این که بیرون نرن و چادرشونو از سرشون کسی نکشه، تو خونه حموم ساختن ... شماها دیگه چی می‌خواین؟!»

بلندگوی مترو با لهجه‌ای نیمه فارسی داد زد: «مسافرین گرامی! دو واگن ابتدایی هر قطار مخصوص خانم‌های محترمه می‌باشد و ورود آقایان به آن‌ها اکیدا ممنوع است.» پدر با نیش‌خندی ادامه داد: «این زنیکه که می‌گه من مسلمونم، چطور روسری‌شو جلوی اون همه دوربین و مردم نامحرم برداشته بود؟!» مادر نـُچ نـُچ کرد و گفت: «راس می‌گه والله ... آخرالزمون شده!». دختر مکثی کرد و بلند گفت: «خودتون می‌گین هر کی لا اله ‌الا ‌الله بگه مسلمونه ...» مادر چادرش را سفت گرفت ... پدر سرخ شد و برای این که کاری نکند و دست بلند نکند، زیر لب گفت: «لا اله ‌الا ‌الله» . راننده که سعی می‌کرد نخندد، جویده جویده از بلندگو گفت: «مسافرین محترمی که قصد عزیمت به یکی از ایست‌گاه‌های صادقیه یا کرج را دارند، لطفا در ایست‌گاه بعدی پیاده شوند.» پدر سرفه کرد و تند تند تسبیح گرداند. خانمی از بلندگو گفت: «میدان امام خمینی» ... دخترک خواست بعد از چند ثانیه سکوت، سخن‌رانی آتتشینی در باب حقوق زنان کند که جمعیت با فشار هُـل‌شان داد بیرون. پدر را گم کردند ... مادر هیجان‌زده و نگران چشم می‌گرداند تا توی آن هیاهو پدر را ببیند. دختر داشت جملات نطقش را توی ذهنش مرتب می‌کرد ... صدای سوت و فریاد پدر از عقب آمد: «احترام! هوی! این‌جام ... مگه کوری؟!» ... رنگ از روی دختر پرید؛ مادر خوش‌حال شد و دست دختر را کشید که بروند. قطار که راه افتاد، پسر جوانی از داخل واگن، با بدبختی و مصیبت گردن کشید و به دختر خنده‌ای و چشمکی زد. دهان دختر تلخ شد و سرش گیج رفت. روی تابلویی بزرگ و رنگارنگ نوشته بودند: «بیا درباره‌ی طعمش صحبت کنیم!».

 

 تاریخ انتشار:   January 23, 2004 10:19 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir