روی سکوی مترو که آمدند، دختر سعی کرد با یک صندلی فاصله از پدر بنشیند. پدر هم هیچ نگفت تا مثل همیشه درست تربیتش کرده باشد. مادر، خندهای به زور زد و صندلی بینشان را پر کرد. با صدایی گرفته از نگرانی و محبت گفت: «خوبه! خوبه! یکی دیگه اون همه پول گرفته، شماها هی میپرین به هم! خنده داره والله!» دختر زود رو برگرداند و با حرارت گفت: «همین کارا رو میکنین که همیشه ذلیل و عبید مردایین!» ... پدر تاب نیاورد: «زن باید مطیع مرد باشه. از قدیم و ندیم گفتن کارو که بسپری به ضعیفه جماعت، خرابش میکنه و برش میگردونه دستت.» دختر دوباره رو برگرداند و زیر لب غـرغر کرد.
پدر هم ... رادیو پیام گفت: «ایشان همچنین افزودند: اعطای این جایزه کاریست سیاسی و همانند جایزههای دیگر نوبل، وجههی علمی ندارد ...» پدر دوباره چرخید و با تحکم گفت: «چه مرگتونه دیگه؟! ننهبزرگای ما، واسهی این که بیرون نرن و چادرشونو از سرشون کسی نکشه، تو خونه حموم ساختن ... شماها دیگه چی میخواین؟!»
بلندگوی مترو با لهجهای نیمه فارسی داد زد: «مسافرین گرامی! دو واگن ابتدایی هر قطار مخصوص خانمهای محترمه میباشد و ورود آقایان به آنها اکیدا ممنوع است.» پدر با نیشخندی ادامه داد: «این زنیکه که میگه من مسلمونم، چطور روسریشو جلوی اون همه دوربین و مردم نامحرم برداشته بود؟!» مادر نـُچ نـُچ کرد و گفت: «راس میگه والله ... آخرالزمون شده!». دختر مکثی کرد و بلند گفت: «خودتون میگین هر کی لا اله الا الله بگه مسلمونه ...» مادر چادرش را سفت گرفت ... پدر سرخ شد و برای این که کاری نکند و دست بلند نکند، زیر لب گفت: «لا اله الا الله». راننده که سعی میکرد نخندد، جویده جویده از بلندگو گفت: «مسافرین محترمی که قصد عزیمت به یکی از ایستگاههای صادقیه یا کرج را دارند، لطفا در ایستگاه بعدی پیاده شوند.» پدر سرفه کرد و تند تند تسبیح گرداند. خانمی از بلندگو گفت: «میدان امام خمینی» ... دخترک خواست بعد از چند ثانیه سکوت، سخنرانی آتتشینی در باب حقوق زنان کند که جمعیت با فشار هُـلشان داد بیرون. پدر را گم کردند ... مادر هیجانزده و نگران چشم میگرداند تا توی آن هیاهو پدر را ببیند. دختر داشت جملات نطقش را توی ذهنش مرتب میکرد ...
صدای سوت و فریاد پدر از عقب آمد: «احترام! هوی! اینجام ... مگه کوری؟!» ... رنگ از روی دختر پرید؛ مادر خوشحال شد و دست دختر را کشید که بروند. قطار که راه افتاد، پسر جوانی از داخل واگن، با بدبختی و مصیبت گردن کشید و به دختر خندهای و چشمکی زد. دهان دختر تلخ شد و سرش گیج رفت. روی تابلویی بزرگ و رنگارنگ نوشته بودند: « بیا دربارهی طعمش صحبت کنیم!».
روی سکوی مترو که آمدند، دختر سعی کرد با یک صندلی فاصله از پدر بنشیند. پدر هم هیچ نگفت تا مثل همیشه درست تربیتش کرده باشد. مادر، خندهای به زور زد و صندلی بینشان را پر کرد. با صدایی گرفته از نگرانی و محبت گفت: «خوبه! خوبه! یکی دیگه اون همه پول گرفته، شماها هی میپرین به هم! خنده داره والله!» دختر زود رو برگرداند و با حرارت گفت: «همین کارا رو میکنین که همیشه ذلیل و عبید مردایین!» ... پدر تاب نیاورد: «زن باید مطیع مرد باشه. از قدیم و ندیم گفتن کارو که بسپری به ضعیفه جماعت، خرابش میکنه و برش میگردونه دستت.» دختر دوباره رو برگرداند و زیر لب غـرغر کرد. پدر هم ... رادیو پیام گفت: «ایشان همچنین افزودند: اعطای این جایزه کاریست سیاسی و همانند جایزههای دیگر نوبل، وجههی علمی ندارد ...» پدر دوباره چرخید و با تحکم گفت: «چه مرگتونه دیگه؟! ننهبزرگای ما، واسهی این که بیرون نرن و چادرشونو از سرشون کسی نکشه، تو خونه حموم ساختن ... شماها دیگه چی میخواین؟!»
بلندگوی مترو با لهجهای نیمه فارسی داد زد: «مسافرین گرامی! دو واگن ابتدایی هر قطار مخصوص خانمهای محترمه میباشد و ورود آقایان به آنها اکیدا ممنوع است.» پدر با نیشخندی ادامه داد: «این زنیکه که میگه من مسلمونم، چطور روسریشو جلوی اون همه دوربین و مردم نامحرم برداشته بود؟!» مادر نـُچ نـُچ کرد و گفت: «راس میگه والله ... آخرالزمون شده!». دختر مکثی کرد و بلند گفت: «خودتون میگین هر کی لا اله الا الله بگه مسلمونه ...» مادر چادرش را سفت گرفت ... پدر سرخ شد و برای این که کاری نکند و دست بلند نکند، زیر لب گفت: «لا اله الا الله» . راننده که سعی میکرد نخندد، جویده جویده از بلندگو گفت: «مسافرین محترمی که قصد عزیمت به یکی از ایستگاههای صادقیه یا کرج را دارند، لطفا در ایستگاه بعدی پیاده شوند.» پدر سرفه کرد و تند تند تسبیح گرداند. خانمی از بلندگو گفت: «میدان امام خمینی» ... دخترک خواست بعد از چند ثانیه سکوت، سخنرانی آتتشینی در باب حقوق زنان کند که جمعیت با فشار هُـلشان داد بیرون. پدر را گم کردند ... مادر هیجانزده و نگران چشم میگرداند تا توی آن هیاهو پدر را ببیند. دختر داشت جملات نطقش را توی ذهنش مرتب میکرد ... صدای سوت و فریاد پدر از عقب آمد: «احترام! هوی! اینجام ... مگه کوری؟!» ... رنگ از روی دختر پرید؛ مادر خوشحال شد و دست دختر را کشید که بروند. قطار که راه افتاد، پسر جوانی از داخل واگن، با بدبختی و مصیبت گردن کشید و به دختر خندهای و چشمکی زد. دهان دختر تلخ شد و سرش گیج رفت. روی تابلویی بزرگ و رنگارنگ نوشته بودند: «بیا دربارهی طعمش صحبت کنیم!».