English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


حتی ساده‌تر از این حرف‌ها

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: عباس حسین‌نژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ahoseinnejad-at-gmail.com

 
 
در همین لحظه، درست در همین لحظه که فنجان چای را نزدیک لبهایت آورده‌ای و بخارش دارد نوک بینی‌ات نمناک می‌کند و آب دهانت دارد روی قند تاثیر می‌گذارد به سراغت می‌آید
 

در همین لحظه، درست در همین لحظه که فنجان چای را نزدیک لبهایت آورده‌ای و بخارش دارد نوک بینی‌ات نمناک می‌کند و آب دهانت دارد روی قند تاثیر می‌گذارد به سراغت می‌آید.

یا شاید در همین لحظه که جلوی آینده ایستاده‌ای و هی دست می‌کشی به موهایت و زیر لب به آرایش‌گر بد و بیراه می‌گویی که چرا به‌خاطر اینکه یک‌طرف موهایت را خراب کرده و مجبور شده‌ای موهایت را بیش از حد کوتاه کنی. سرما و یا گرمای دستهایش را روی دستهایت احساس کنی.

یا توی تاکسی نواری که فقط خود راننده به آن علاقه دارد فضای شنوایی‌ات را پر کرده و خط نگاهت تا ثانیه شمار معکوس چارغ‌ قرمز امتداد یافته است و داری به این فکر می‌کنی که برای دیر رسیدن چه بهانه‌ای بهتر از ترافیک، سوار تاکسی می‌شود و مجبورت می‌کند خودت را جمع و جور کنی بی آن‌که متوجه باشی چه کسی در کنارت نشسته است.

یا در مغازه‌ی کادو فروشی وقتی که داری با فروشنده چانه می‌زنی تا کادویی را که برای او - که تا اسمش را از زبان دیگران می‌شنوی خون توی صورتت می‌دود و یک رگ در حوالی گردنت باد می‌کند. - می‌خری، برایت ارزان‌تر حساب کند دو قدم آنطرف‌تر یک گلدان آبی رنگ در دست زیر چشمی دارد به تو نگاه می‌کند و منتظر است تا پول کادویت را حساب کنی و جلوی در موقع بیرون رفتن با هم به در برسید و به او تعارف کنی که شما اول بفرمایید.

توی شلوغی پیاده‌رو داری به کاری که احتمالا از هفته‌ی بعد در آن مشغول می‌شوی - یک‌کار بی‌ربط به رشته‌ی تحصیلی ولی با درآمد خوب - فکر می‌کنی ناگهان او - بله او - به تو تنه می‌زند و بدون اینکه معذرت‌خواهی کند رد می‌شود و تو اعصابت به هم می‌ریزد از اینکه مردم این دوره و زمانه دیگر مبادی آداب نیستند.

به آرزویت رسیده‌ای و بالاخره توانستی پدر، مادر، عمه، خاله، عمو، دایی و جد آیاد کسی را که دو سال است دوستش داری راضی کنی که تو پسر خوبی هستی و حالا سر سفره عقد بعد از گفتن بله عروس در سومین مرحله پس از گل چیدن و گلاب آوردن، او - بله خود او - بلندترین کل را برایت می‌کشد و در حالی که فریاد می‌زند: به افتخار عروس و داماد یک کف مرتب، دارد به موقعیت جاگیری خود در اتاق حجله فکر می‌کند.

از خستگی کار داری برمی‌گردی، به سر کوچه‌تان که می‌رسی می‌بینی که چند تا از پسرهای محل سر یکی از دخترهای هم محله‌ای غیرتی شده‌اند و بزن‌بزن به راه انداخته‌اند و چنان فحشهای رکیکی به هم می‌دهند که تو ماخوذ به حیا می‌شوی و برای اینکه این صداها به‌گوش خواهر و مادرت نرسد، می‌روی که ساکت‌شان کنی و او - که از محل کار تا به اینجا پشت سرت بوده - چاقو را به دست یکی می‌دهد و تو را هم نشانش می‌دهد.

خلاصتان صغری و کبری چیدن ندارد، مرگ خیلی ساده‌تر از اینهایی که گفتم به سراغمان می‌آید.

همین.

جمعه هشتاد و هشتم زمستان هشتاد و دو

 

 تاریخ انتشار:   January 9, 2004 9:20 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir