دل آوار
سوژهات را پیدا میکنی، زانو میزنی، کودکی کنار آوار خوابش بردهاست، آماده میشوی، ...
از چی عکس میگیری!؟ از بدبختی ما؟ ... بگیر! بگیر! عکس بگیر! برو بگو بدبخت شدیم، برو بگو یکشبه همه کسمان را از دست دادیم، برو بگو ...
گریه امانش را برید و دیگر فقط صدای هقهقاش بود که در همهمهی این شهر مصیبتزده شنیده میشد.
اینجا «بم» است، بم، اینجا خانهها لرزید، دیوارها لرزید، کوچهها، خیابانها، مدرسهها، آدمها، حتی آسمان هم لرزید. اما اینجا یک چیز محکم ماند، دل، دل پاک و گرم مردمان کویر ...
الحمد الله علی کل حال
حامد بهشتی
ادامه در صفحه دوم