گوستاو مالر را میتوان یکی از بزرگترین و تاثیر گذار ترین آهنگسازان تاریخ موسیقی اروپا بر شمرد. در اینجا قصد آن ندارم که به بررسی تعداد آثار و سال و زمان خلق آنها بپردازم چرا که این اطلاعات را به تمامی و به آسانی میتوان با یک گردش کوتاه در موتور های جستجوی اینترنتی یا فرهنگ موسیقی غرب به دست آورد. بحث را فرا تر برده به بررسی تاثیر شخصیت هنرمند در خلق آثار هنریاش بیشتر میپردازم.
گذشته از چند آواز که تصنیفشان به دوران جوانی آهنگساز بازمیگردد باقی نوشتههای این آهنگساز را آثار سمفونیک تشکیل میدهند ( 9 سمفونی به همراه سمفونی ناتمام دهم و چند آواز سمفونیک از جمله «آواز زمین») که خود نشان از طبع بلند پروازانه و جسور وی در بروی کاغذ آوردن ایده هایش دارند. گذشته از آن، بافت هارمونیک و پیچیده و استفاده از کنترپوآنهای بسیار سنگین و وجود ملودیهای طولانی و همچنین بکارگیری ارکستری آنچنان عظیم و بزرگ همه و همه حکایت از ذهنی پر شور و رمانتیک دارند که هر چند بیرق پیروی از بزرگانی چون واگنر و برلیوز را در دستان وی بر افراشته می بینیم ولی ظهور این رمانتیسیزم دیررس، میان وی و مخاطبانش حصاری از عدم تفاهم میکشد و اینست دلیل اینکه وی در عصر خویش بیشتر از آنکه به عنوان یک آهنگساز شناخته شده باشد رهبر ارکستری برجسته به شمار می آمد.
مالر شخصیتی روانپریش و بدبین داشت و این بدبینی بوضوح در سمفونیهای وی - به خصوص ششمین و نهمین سمفونی - مشهود است. حتی در دوران کودکی در جواب این سوال که در آینده چه شغلی را میپسندد گفت: «می خواهم شهید باشم»[2]. به راستی چه عاملی کودکی خردسال را وا می دارد تا جوابی اینچنین دهد؟
این بدبینی و پریشانی تا به جایی در زندگی هنری و شخصی آهنگساز تاثیر میگذارد که همسر مالر آن را عامل از دست دادن فرزندشان میداند و تنها دلیل وجود این ذهنیت را میتوان در خلق یکی از غمگینترین آثار مالر به نام «آواز مرگ کودکان» جستجو کرد. در آن دوران مرگ کودکان بسیار شایع بود و مالر در دوران کودکی خویش شاهد مرگ کودکان بسیاری بود از جمله برادرش که همبازی دوران کودکی اش به حساب می آمد؛ هنگامی که مالر مشغول نگارش «آواز مرگ کودکان»[3] بود حتی لحظه ای هم به این مساله نمیاندیشید که در آن برهه از زندگی شاد و آرام خانوادگیش به زودی شاهد مرگی خواهد بود که شاید تاثیر گذار ترین و دردناک ترین واقعهء زندگیش به حساب خواهد آمد و رنج آن در نهایت او را نیز به کام مرگ خواهد کشاند و تنها نگارش یک قطعهء موسیقی سرشار از درد و رنج ناشی از تجربهء تحمل این درد در دوران کودکی آهنگساز، همسر وی را در این باور راسخ میسازد که مسبب مرگ دخترشان تنها شومی خلق این اثر بوده است!
حتی در خوشبینانه ترین و شاید بتوان گفت که عاشقانه ترین قسمتهای سمفونیهای وی شاهد لحظاتی، هر چند گذرا، سرشار از تردید، اندوه و یا اضطراب هستیم. برای نمونه کافیست به قسمت پایانی از سمفونی سوم (که از عشق سخن به میان می آورد) و یا قسمتهایی از سمفونی چهارم اشاره کرد. در این بین آداجیتوی معروف از سمفونی پنجم را می توان یک استثنا بر شمرد و آن نیز به خاطر شخصیت عاشقانه و مالیخولیایی این اثر است که تا به این حد باعث محبوبیت و شهرتش شده است تا بدانجا که میتوان گفت سر تا سر فیلم «مرگ در ونیز» را زیر سیطرهء خود می گیرد و همچنین تاثیر آن را در موسیقی فیلمهای متعددی میتوان دید.
هنگامی که به یکی از آثار مالر گوش می کنیم هر لحظه باید منتظر صدایی باشیم که به طرزی غیر منتظره وارد میشود و با مهارت خارق العاده ای که تنها میتوان آن را نزد مالر یافت خود را در بین صداهای دیگر جا میدهد تا جایی که نه تنها تاثیر غیر منتظره بودن خود را ازبین میبرد که نقش اساسی خود در جلو بردن موسیقی به سمت هدف نهایی که مطلوب آهنگساز است را به طرزی شگفت انگیز ایفا میکند. همانطور که در بالا اشاره شد حتی لطیفترین لحظات موسیقی مالر نیز از این صداهایی که ناخوانده وارد موسیقی میشوند در امان نیستند و این دلیلی ندارد جز اینکه خالق این آواها در درون خود دچار چند گانگی زیادی بوده تا جایی که میتوان وی را در آن لحظه به نوعی در اندیشهء چند مسالهء متفاوت تصور کرد و با وجود اینکه وامدار بزرگانی چون بتهوون[4] است ولی حتی لحظه ای از تمرکز و وحدت موسیقی او را در سمفونی های مالر نمیتوان یافت و برای یافتن دلیل این امر باید ذهن روانپریش آهنگساز را زیر ذره بین قرار داد و گذشتهء سرشار از وقایع ناراحت کنندهاش را مورد کاوش قرار داد.
مالر برخلاف گفتهء دیگران که او را «کاشف» مینامیده اند خود را یک جستجوگر میدانست. جستجو گر صداهای جدید. جستجوگر آمیزش صداهای کاملاً متفاوت و رنگ های جدید در ارکستر سمفونیک. استفاده از گیتار که هیچگاه سازی از ارکستر سمفونیک کلاسیک به حساب نمی آمده و نمی آید یا ساز هایی (صداهایی) عجیب مانند «زنگوله» یا «شلاقک(!)» در سمفونی های ششم و هفتم و یا استفاده از ارکستری با تعداد 1000 نوازنده و خوانندهء کر در سمفونی هشتم که به سمفونی هزار معروف است همه و همه نشان از ذهن خلاق و جستجوگر وی دارند.
برای شنیدن آثار مالر باید آن را به تمامی حس کرد؛ باید منتظر شنیدن هر چیزی بود و باید کل یک اثر وی را به عنوان نمونهای از تمامی و کلیت جهان دانست؛ همانگونه که بر خلاف ادعای دبوسی[5] که عصر سمفونی را بعد از بتهوون پایان یافته به حساب می آورد مالر سمفونی را یک «دنیا» میدانست و به آن به دیدهء کاملترین فرم برای بیان مکنونات قلبی خود مینگریست.
[1] Gustav Mahler(1860-1911)
[2] Gustav Mahler-Song symphonist by Gabriel Engel Foreword
[3] Kindertotenlieder
[4] Beethoven
[5] Debussy