English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  جامعه


این زلزله‌ی مقدس!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: محسن حاتمی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
روی تخت دراز کشیده‌ام و خیره شده‌ام به سقف. نمی دانم توهم است یا واقعیت، اما احساس می‌کنم لوستر کوچکی که از وسط سقف آویزان شده، دارد خیلی آرام تکان می‌خورد. نگاه می‌کنم به صفحه‌ی تلویزیون. نوار مشکی گوشه‌ی سمت چپش یادآوری می‌کند که ما هنوز عزاداریم.
 

روی تخت دراز کشیده‌ام و خیره شده‌ام به سقف. نمی دانم توهم است یا واقعیت، اما احساس می‌کنم لوستر کوچکی که از وسط سقف آویزان شده، دارد خیلی آرام تکان می‌خورد. نگاه می‌کنم به صفحه‌ی تلویزیون. نوار مشکی گوشه‌ی سمت چپش یادآوری می‌کند که ما هنوز عزاداریم. حاج‌آقا می‌گوید: «هر روز آخرت، از هزار سال دنیا طولانی‌تر است» و مجری با لبخند ملیحی، در تایید فرمایشات حاج‌آقا سر تکان می‌دهد.

می‌گویند: «زلزله یک بلای طبیعی است! بلای طبیعی را سیاسی نکنید!» آدم می‌ماند متعجب! که اینها سیاست را چطور تعریف می‌کنند که می گویند «زلزله سیاسی نیست»! حتما اینجا و آنجا خوانده‌اید، یا شنیده‌اید که «دو روز قبل از زلزله‌ی بم، زلزله‌ای با تقریبا همین شدت، یکی از شهرهای آمریکا را لرزاند و فقط دو کشته داد»! یا حتما دیده‌اید بعضی از این برنامه‌های کمدی را که با عنوان «گزارش خبری»، گاهی از تلویزیون مقدس خودمان پخش می‌شوند و مردم ژاپن را نشان می‌دهند که با نیش باز، آویزان دیواری، ستونی، نرده‌ای شده‌اند و دارند این‌طرف و آن‌طرف می‌روند و هم‌زمان هم با دوربین‌های هندی‌کم کوچکشان(که احتمالا همین تصاویر در حال پخش هم، توسط یکی از آنها ضبط شده) از اطراف فیلم‌برداری می‌کنند. تصاویری که وقتی جذاب‌تر می‌شوند که گوینده‌ی خوش صدای تلویزیون مقدس، روی آنها «دکلمه» می‌کند که: «این‌هم تصاویری از زلزله‌ی هفت ریشتری اخیر ژاپن. در این زلزله، یک نفر به علت از دست دادن تعادل در هنگام رانندگی، مجروح شد»!

آقای روزنامه‌نگار سابق که چند ماهی است از ترس به زندان افتادن به جمع میلیونها خارج‌نشین ایرانی اضافه شده، از طریق وبلاگش گزارش می‌دهد که: «با تصاویری که این‌روزها از تلویزیون‌های دنیا پخش شده، ایرانی‌ها از اینکه با ملیتشان شناخته شوند خجالت می‌کشند. بعد از زلزله‌ی بم، مردم اینجا، ایرانی جماعت را به عنوان یک ملت فقیر و محتاج به کمک می‌شناسند»! خب البته این شناخت نادرست از کشور ثروتمند و مقدس ما، احتمالا به خاطر تبلیغات گسترده و دروغینی است که رسانه‌های استکباری، بر علیه ما انجام داده‌اند. حالا بماند که در دو روز اول حادثه، تنها تصاویری که از شبکه‌های مختلف دنیا و برای بازتاب واقعه پخش ‌می‌شد، همان تصاویر فیلمبرداران آماتور واحد خبر استان کرمان بود که شبکه جهانی خبر آنها را با عنوان exclusive(اختصاصی)، به تمام دنیا مخابره می‌‌کرد!

مقام رهبری، سه-چهار روز بعد از حادثه، به بم می‌رود و وعده می‌دهد که: «بم را دوباره می‌سازیم و به زیبا ترین شهر دنیا تبدیل می‌کنیم» چند روز بعد، تعدادی از هنرمندان به بازدید مناطق زلزله‌زده می‌روند. یکی از آنها در پاسخ به سوال خبرنگار یکی از روزنامه‌ها می‌گوید: «اینجا و بعد از گذشت نه روز از حادثه، هنوز بعضی از خانواده‌های آسیب دیده چادر ندارند. وضعیت حادثه‌دیده‌ها به شدت وخیم است. معلوم نیست چه بلایی سر آن‌همه کمک مردمی آمده است...» یکی از خبرگزاری‌ها، یکی دو روز قبل تیتر زده بود که: «هزاران چادر، قبل از رسیدن به زلزله زده‌ها و در جاده‌ی کرمان-بم، سرقت شد»

کارت‌ پستالی که به خاطر تبریک سال نو برایم فرستاده‌اند را گذاشته‌ام جلوی کتاب‌های توی قفسه تا توی چشم باشد. چهره‌ی دختری است که چشمهای غمگینش انگار دارد از توی نقاشی می‌زند بیرون. مثل چشم‌های غمگین این دخترهای زلزله‌زده‌ی بمی که این روزها عکس‌هایشان دارد به تمام دنیا مخابره می‌شود. پشت کارت پستال نوشته که: «نمی‌دانم چرا و به چه دلیل از این نقاشی خوشم آمد. شاید برای اینکه همه چیز به صورت محو شده تحت شعاع چهره قرار گرفته. شاید برای نگاه راز‌آلود آن؟ و یا حرفهایی که انگار پشت آن لبهای بی حالت ماسیده‌اند؟ و اصلا چه فرقی می‌کند؟ مهم این است که من از این کارت پستال خیلی خوشم آمده و می خواهم آن را به تو هدیه کنم. امیدوارم که سال خوش و خرمی را...» چند روزی است که سال نوی میلادی آغاز شده. دیروز سردبیر هفته‌نامه‌ی ایکس تماس گرفت و گفت که برای شماره‌ی جدید، چند خطی درباره‌ی زلزله بنویسم. آخر صحبت‌هایش تاکید کرد که: «فقط مراقب باش سیاسی نشود! ترجیحا یک متن رمانتیک و احساساتی»! به طعنه گفتم : «بله! بله! زلزله که یک بلای طبیعی نیست! یک اتفاق ماوراء طبیعی است! وسیله‌ای برای امتحان بنده‌های گناه کار خدا! نگران نباش! یک جوری می نویسم که مردم بعد از خواندن مقاله، صبح تا شب بنشینند و به درگاه خداوند، برای در امان ماندن از عذاب الهی دعا کنند»! هنوز حرفم تمام نشده بود که پقی زد زیر خنده....

 

 تاریخ انتشار:   January 9, 2004 9:00 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir